سخن روز

پيوندهای روزانه

گوهری بودم، در چشمِ خسان خوار شدم

در کمندِ غمِ ایّام گرفتار شدم

روز و شب غوطه ورم غوطه ورِ بحرِ خیال

موجِ بی لنگر این قلزمِ ذخّار شدم

بسکه دیدم ز زن و مرد جفاکاری و جور

از همه خلقِ جهان یکسره بیزار شدم

خدمتِ پیرِ مغان را ز دل و جان کردم

لایقِ خدمت آن مونسِ ابرار شدم

گوشه میکده عشق مکان بگرفتم

مست و لایعقل از آن باده سرشار شدم

شمع سان سوختم و قطره صفت آب شدم

تا که در عالمِ دل محرمِ اسرار شدم

سینه ام مخزن رازست و دلم منبعِ عشق

رستم از بندِ خودی واصلِ دلدار شدم

از نسیمِ کرم و لطف و عنایت همه شب

همدم و همنفسِ یارِ وفادار شدم

صابرم نغمه دل شعرِ روانم باشد

مرغِ خوش نغمه گلزارِ رُخِ یار شدم

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۳
[ شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۸ ] [ 18:51 ] [ آذر ]

من از خیال تو یکدم جدا نخواهم شد

هر آنچه جور کنی بی وفا نخواهم شد

رسیده جان به لب بیا مرا دریاب

که یک نفس ز تو جدا نخواهم شد

 ز خویش رستم و پیوند دوستی بستم

اسیر کس منِ دیر آشنا نخواهم شد

جهان هر آنچه در او هست هیچ است

سپاس و حمد که اهل ریا نخواهم شد

نموده رخنه بلا و غمِ تو در جانم

رها ز بند و کمند بلا نخواهم شد

ز روی صدق و یقین در جهان عشق و امید

شدم چو اهل صفا بیصفا نخواهم شد

به راه عشق شدم از صفای دل صابر

غمین ز حکمِ قضای خدا نخواهم شد


برچسب‌ها: گذری بر دیوان صابر کرمانی
[ شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۸ ] [ 2:46 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

شادم که من به رنج و غمت آشنا شدم

چون آشنا شدم به بلا مبتلا شدم

بی شورِ عشق عُمر نیرزد به نیم جو

عاشق شدم ز قیدِ دو عالم رها شدم

از بسکه مکر و خدعه ازین خلق دیده ام

اکنون ز خویش هم منِ بیدل جدا شدم

مهر و وفا فریب و محبت دروغ بود

دیدم جفا و جور و خطا با صفا شدم

بر خوانِ روزگار شدم میهمان و لیک

از میزبان ندیده کرم بینوا شدم

چندی مقیمِ خانقه و مسجد و حَرَم

چندی رها ز وسوسه و ادعا شدم

صابر نوای عشق تو باشد ز سوزِ دل

کمتر بگو که در رهِ عشقش فدا شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۲
[ جمعه ۱۳۹۵/۱۰/۱۷ ] [ 20:12 ] [ آذر ]

از ادیبِ عشق درس آموختم بینا شدم

مکتب و ملا ندیدم، عارف و دانا شدم

تا شدم خالی ز خویش و فانی و محو وفنا

پُر شدم از یار و مست و واله و شیدا شدم

هر کجا رفتم فریب و خدعه و نیرنگ بود

در درونِ خویش رفتم فارغ از دنیا شدم

ذره ذره هستیم شد محوِ نورِ عشقِ دوست

پاکدل روشن روان از همتِ مولا شدم

نغمه و شعر و نوایم رمزِ عشق و عاشقی است

پاکبازِ راهِ حق با همتِ والا شدم

سر به صحرای جنون، مجنون صفت بنهاده ام

در جهانِ عشق، محو جلوه لیلی شدم

کیست لیلی پرتوی از شمسِ نیروبخشِ عشق

روز و شب من ره نوردِ وادی و صحرا شدم

صابرم درسِ وفا آموختم از پیرِ عشق

بارِ دیگر در گلستانِ صفا گویا شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۱
[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۶ ] [ 18:8 ] [ آذر ]

عیبم همین که اهلِ دل و با وفا شدم

از خود گذشته مظهرِ صدق و صفا شدم

از بسکه بارِ غصه و اندوه و رنج و غم

بر دوشِ جانِ خسته کشیدم، دوتا شدم

کس آشنای فکرِ پریشانِ من نبود

دور از دیارِ مردمِ ناآشنا شدم

یاران فریبکار و رفیقان جفامنش

گشتم غمین ز رنجِ فراوان، فنا شدم

پیر و جوان اسیرِ خور و خواب و شهوتند

ز احساسِ گنگ و مبهمِ خود بینوا شدم

آگه نگشت هیچکس از سرنوشتِ من

تسلیمِ چنگِ عشق و فنا، جان فدا شدم

صابر شرابِ ناب بنوش و به عیش کوش

کمتر بگو به بندِ بلا، مبتلا شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۰
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۵ ] [ 17:51 ] [ آذر ]

بر خوان شاه حسن و محبت، گدا شدم

از دیدنش خجسته و حاجت روا شدم

دلدار، دل ز سینه تنگم ربود و رفت

دیوانه دل به بند بلا، مبتلا شدم

بیرون شدست دامن صبرم ز دست دل

افسون چشم شاهد شیرین ادا شدم

دیدم بقای زندگیم بود در فنا

تسلیم عشق یار دلم شد، فدا شدم

عمری هوای لاله رخان بوده در سرم

از بسکه ناله کرده دلم، بینوا شدم

در بیخودی تجلی جان گشت جلوه گر

از خود گذشته قابل فیض خدا شدم

راضی شدم به حکمِ خداوند و صابرم

در عالمِ صفا و حقیقت، رضا شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۹
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۴ ] [ 17:53 ] [ آذر ]

آن دم که من ز مونس جانم جدا شدم

افسرده و شکسته دل و بینوا شدم

افتاد رعشه ای به تن و جسم و قلب من

غمگین و بی قرار ز جور و جفا شدم

ای یار آشنای تو بودم ز عشق دل

از داغ عشق خون جگر و جان فدا شدم

آرامش و قرار دگر نیست در دلم

محو جفای آن بت دیر آشنا شدم

هر صبح و شام بار بلا می کشم به دوش

سنگین شدست بار بلا، مبتلا شدم

گویند صبر کن شب هجران سحر شود

بی صبر و بی قرار ز بیم و بلا شدم

من در ازای مهر و وفا، دیده ام جفا

صابر شدم ز فیض ازل با صفا شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۸
[ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۳ ] [ 18:52 ] [ آذر ]

دیدی که آخر از غم جانان فدا شدم

بی نام و بی نشان و فدای جفا شدم

امروز بهر پرسش حال و دلم بیا

فردا خبر شوی ز غم جان، فنا شدم

ناصح چرا نصیحت بی حاصلم دهی

دیوانه وار محو غم و ماجرا شدم

غمگین نیم که رشته عمرم ز هم گسیخت

از رنج زندگانی و وحشت رها شدم

مردم گمان کنند که خوشبخت بوده ام

بیچاره و شکسته دل و بینوا شدم

با من سخن به غیر حدیث وفا مگو

زیرا که محو پرتو مهر و وفا شدم

تا آشنای راه غم عشق گشته ام

فارغ ز رنج و صدمه چون و چرا شدم

صابر شدم طلیعه عشق است جان و دل

عیبم همین که زنده دل و با صفا شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۷
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۲ ] [ 20:48 ] [ آذر ]

گامِ آزادی به مُلکِ نامرادیها زدم

دستِ رد بر سینه پُر کینه دنیا زدم

مستِ مستم، مستی و پیمانه نوشی شیوه ام

از کفِ پیرِ خراباتِ مغان صهبا زدم

گر چه از مهر و محبت حاصلم جز غم نبود

دم ز مهر و عاطفت با پیر و با بُرنا زدم

چونکه دیدم زندگی چون رشته سر در گم است

طعنه بر کیخسرو و اسکندر و دارا زدم

سود مهر و مهربانی بود قهر و ناز و جور

بوسه ها بر خاک پای شاهدی زیبا زدم

چونکه فهمیدم به عالم عشق باشد شهریار

دست بر دامان عشق یار مه سیما زدم

دیده ام تا گشت بینا از صفای عشق دل

مهر بطلان بر نقوش عالم و عقبی زدم

چون ندیدم حاصلی از هستی بی اعتبار

گشته ام صابر قدم در عالم معنی زدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۶
[ شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۱ ] [ 19:16 ] [ آذر ]

ساغر به کف آمد بَرَم پیرِ خراباتِ مغان

گفتا چرا دلخسته ای ای عارفِ سلطانِ جان

گفتم ز دنیا خسته ام در کُنجِ غم بنشسته ام

گفتا بنوشی جام می از دل بَرَد رنجِ گران

گفتم ریاضت پیشه ام، یادِ خدا اندیشه ام

گفتا که بُردی بهره ای از عمر و هستی و زمان

گفتم کسی یارم نشد، یارِ وفادارم نشد

گفتا خدا بُد یارِ تو، ای نیک خوی و مهربان

گفتم به چشمِ ناکسان چون خاکِ ره بی ارزشم

گفتا ندارد ارزشی، دورانِ عُمرِ بی ضمان

گفتم امامِ انس و جان کی میشود رویش عیان

گفتا حضورِ دل طلب او بر تو می گردد عیان

گفتم بگو ذکری به من تا وارهم از هر اِلم

گفتا هوالمولی بود نامِ حسین آن جانِ جان

گفتم مُعز با نامِ هو آن اسم نیکو می شود

گفتا مگو با این و آن رازِ دل و سرِّ نهان

گفتم بگو راز از روان، گفتا به من ای رازجو

از امرِ حق آمر بود در جسم و تن، روح و روان

گفتم خدا باشد کجا، آن ذاتِ پاکِ کبریا

گفتا به هر جا بنگری باشد و لیکن لامکان

گفتم چه باشد راهِ دین تا وارهم از ظلم و کین

گفتا محبت با یقین مفتاحِ جنات و جنان

گفتم گذشتن از جهان شرطش چه باشد کُن بیان

گفتا ز خود فانی شدن در نورِ عشقِ جاودان

گفتم مرا فارغ نما از قیل و قال و ماجرا

گفتا خموشی پیشه کن با ذکرِ حیِّ بی نشان

گفتم که رمزِ عشق را، با من بگو با صد نوا

گفتا اساسِ زندگی عشق است و رازِ آن نهان

گفتم بهارِ عمر ما، تا کی بود ای با ولا

گفتا چهل سال اَر رود آید به جسم و تن، خزان

گفتم کجا امن و امان باشد بگو ای رازگو

گفتا بود باغِ جنان، رضوانِ جان دارالامان

گفتم به صابر کن نظر این نیک نام نیک فر

گفتا بروی من نگر، بگذر ز هر سود و زیان

 

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۲۷
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۰۵ ] [ 17:32 ] [ آذر ]

بشنو نوای عشقِ دل و نغمه خوانیم

تا پی بَری به رنج و غم و ناتوانیم

با هر که دم زدم ز صفا دیده ام جفا

این بوده است حاصلِ این زندگانیم

در چهره ها نشانِ محبت ندیده ام

بر باد رفت خرمنِ عمر و جوانیم

غیر از ریا و مکر ندیدم ز مرد و زن

بیهوده بود عاشقی و جانفشانیم

گویا روانِ پاکِ هدایت فکنده است

امروز سایه بر سرِ این، زندگانیم

احساس و درد و رنج به هم متحد شدند

بهر فنای این تن و این جسمِ فانیم

گرد و غبارِ غم بنشستی به روی من

تا بازگو کند، ز غمِ جاودانیم

شیدا شدست صابر کرمانی حزین

مشهورِ خاص و عام شود نغمه خوانیم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۲۱
[ شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۰۴ ] [ 17:33 ] [ آذر ]

ما قبله گهی جز درِ میخانه نداریم

ما هم نفسی جز لب پیمانه نداریم

با ما سخن از عشق بگوئید که عمریست

جز نغمه دل قصه و افسانه نداریم

با ساغرِ می عقده دل را بگشائیم

جائی به جُز از گوشه میخانه نداریم

در جمع ز تنهائی خود سوخته جانیم

ما هم نفسی جز دلِ دیوانه نداریم

از فلسفه و حکمت و اشراق گذشتیم

ما کار به دیوانه و فرزانه نداریم

در مُلکِ قناعت همه عمر مقیمیم

میل و هوس بزمِ ملوکانه نداریم

در دشتِ جنون گامِ محبت بنهادیم

ما مسکن و منزلگه و کاشانه نداریم

از قیدِ خرد رسته و آسوده و راحت

اندیشه و افکارِ حکیمانه نداریم

در دیده صاحبنظران صابرِ رندیم

جز مونسِ جان دلبر و جانانه نداریم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۲۴
[ شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۰۴ ] [ 17:33 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت