|
| ||
|
دیدی که آخر از غم جانان فدا شدم بی نام و بی نشان و فدای جفا شدم امروز بهر پرسش حال و دلم بیا فردا خبر شوی ز غم جان، فنا شدم ناصح چرا نصیحت بی حاصلم دهی دیوانه وار محو غم و ماجرا شدم غمگین نیم که رشته عمرم ز هم گسیخت از رنج زندگانی و وحشت رها شدم مردم گمان کنند که خوشبخت بوده ام بیچاره و شکسته دل و بینوا شدم با من سخن به غیر حدیث وفا مگو زیرا که محو پرتو مهر و وفا شدم تا آشنای راه غم عشق گشته ام فارغ ز رنج و صدمه چون و چرا شدم صابر شدم طلیعه عشق است جان و دل عیبم همین که زنده دل و با صفا شدم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۷ [ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۲ ] [ 20:48 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||