|
| ||
|
قطب زمین و زمان امام زمان است رهبر دین جان جهان امام زمان است مظهر عدل و شجاعت است و فصاحت سرور روحانیان امام زمان است نور خدا باشد و وصی محمد (ص) مظهر حق در جهان امام زمان است چهرهی او رشک ماه و زهره و خورشید جوهر روح و روان امام زمان است نور خدا شد عیان ز دامن نرجس گاه نهان گه عیان امام زمان است خیل ملک خادمند گرد حریمش نور دل انس و جان امام زمان است ذات شریفش نهان به پردهی غیب است مونس پیر و جوان امام زمان است صابر کرمانی از صفای دل و جان گفت که شاه شهان امام زمان است برچسبها: زندگانی چهارده معصوم علیهمالسّلام, صفحه ۴۵۵ [ سه شنبه ۱۴۰۴/۱۱/۱۴ ] [ 22:54 ] [ آذر ]
ولی مطلق حق صاحبالزمان باشد امام و رهبر و سلطان انس و جان باشد پدر حسن بود و مادرش بود نرجس به باغ مهر و ولا سرو و بوستان باشد قدم نهاد به عالم به نیمهی شعبان ز یمن مقدم او با صفا جهان باشد به سال نور امام زمان تولد یافت ز چشم خلق جهان اینزمان نهان باشد کند ظهور زمانی که ظلم بیحدست که عدل و داد کند صاحب زمان باشد امام و قائم آل محمد و مهدیست فروغ مهر رخش در جهان و جان باشد سرود صابر کرمانی حقیقتبین نوای صدق و صفا بهر شیعیان باشد
برچسبها: زندگانی چهارده معصوم علیهمالسّلام, صفحات ۴۴۴ و ۴۴۵ [ سه شنبه ۱۴۰۴/۱۱/۱۴ ] [ 22:49 ] [ آذر ]
سالکی نامش حسینبنحبیب دستِ او باشد به دامانِ طبیب آن طبیبِ معنوی سلطانِ دین جلوهٔ حق نورِ سبحانِ مبین حضرتِ صاحبزمان را دیده است بر سرابِ این جهان خندیده است از ولیالله خواهد روز و شب وارهد زین مُلکِ پُر رنج و تَعَب شادمان زی آنکه رفت از این جهان جان به جانان داد و روحش شادمان از بلای بیامان او خسته نیست با خور و خواب و هوس وابسته نیست سیرِ باطن میکند با بالِ جان هر کجا خواهد عیان و هم نهان صابرِ کرمانی از نورِ ولا گشته روشن، نغمهخوان شد خوشنوا برچسبها: کاروان شعر, صفحه ۶۹۸ [ دوشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۱۳ ] [ 13:41 ] [ آذر ]
هلالِ ماهِ شعبان شد عیان دلها منور شد برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۲۱۲ [ یکشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۰۵ ] [ 17:3 ] [ آذر ]
جلوهٔ حق روی دلربای حسین است رشک جنان خاک کربلای حسین است شد ز قیامش قیام عشق به عالم سروچمان قامت رسای حسین است قبلهٔ جان است بزم معرفت او عارف روشنروان فدای حسین است معنی سعی و منا طواف حریمش کعبهٔ دل کوی باصفای حسین است عشق خدا ساری است در همه ذرات عشق و حقیقت شعار و رای حسین است معنی دیدار حق تجلی آن شاه در همه جا جلوهگر لقای حسین است عرش چه باشد مقام قدس و محبت جان که مقدس شد آشنای حسین است پرچم آزادگی و حکمت و تقوی بر زبر کاخ اعتلای حسین است اینکه حسین از من است و من ز حسینم گفتهٔ شایستهٔ نیای حسین است صابر کرمانی از صفای دل و جان نغمهٔ مستانهاش ثنای حسین است برچسبها: زندگانی چهارده معصوم علیهمالسّلام, صفحات ۱۴۵ و ۱۴۶ [ یکشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۰۵ ] [ 16:52 ] [ آذر ]
جلوهٔ جان حسن جانفزای محمّد (ص) گشته عیان روی دلربای محمّد (ص) هست صفای ضمیر و دل ز صفایش جلوهٔ هستی و جان صفای محمّد (ص) سایهٔ لطفش به فرق پیر و جوان است بر سر مردان حق لوای محمّد (ص) آب بقائی که خضر زنده از آن است شبنمی از قلزم عطای محمّد (ص) چهرهٔ زیبای او منور و تابان مهر امید و روان ولای محمّد (ص) وحدت و انصاف و عدل مردمی و جود بود نوای دل و صلای محمّد (ص) جن و ملک، انس و وحش و طیر و دد و دیو ریزهخور سفرهٔ سخای محمّد (ص) وصف خصالش برون ز حد مقال است ذکر ملک مدحت و ثنای محمّد (ص) صابر شیرینسخن به گلشن عرفان نغمهسرائی کند برای محمّد (ص) برچسبها: زندگانی چهارده معصوم علیهمالسّلام, صفحات ۴۲ و ۴۳ [ یکشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۰۵ ] [ 16:47 ] [ آذر ]
احمد و محمود ابوالقاسم محمّد، مصطفی سرور روحانیان و خاتم پیغمبران برچسبها: زندگانی چهارده معصوم علیهمالسّلام [ یکشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۰۵ ] [ 16:41 ] [ آذر ]
ندیده دیدهٔ عالم کسی بسانِ علی برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۴۲ [ شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۱۳ ] [ 0:37 ] [ آذر ]
عاشقم عاشقِ شوریدهسر و سوختهجان میزنم نغمه ز دل نغمۀ من گشته فغان از دمِ سرد حذر کن که دلت سرد شود از دمِ گرم شود گرم روان و دل و جان مدتی هست که خونینجگر و غمگینم میزند شعله به جان آتشِ سوزانِ نهان هر که بیعشق بود زندگیش موهوم است سالها هست که این راز به من گشته عیان عشق شد باعثِ ایجادِ حیاتِ ابدی عشق باشد شررِ شعلهورِ کون و مکان عشق نی لعلِ لب و زلف و خط و روی خوش است عشق باشد اثر جلوۀ یزدانِ جهان روی زیبا شده آئینه تابندۀ عشق بنگرم بر رُخ تابندۀ ماهِ جانان شدهام مست و خراباتی و عاشقپیشه تا شود مشکلِ دل ساده و سهل و آسان عشق شد پردهنشینِ حرمِ کعبۀ دل عشق شد مهرِ درخشندۀ بُرجِ ایمان عشق هر لحظه به شکلی شده ظاهر ببَرد دین و دل از کفِ شوریدهسرِ سرگردان عشق در طور عیان در نظرِ موسی شد از کفِ عقل رها شد دلِ پورِ عمران عشق بُد پرتو رخشندۀ افکارِ مسیح عشق بُد ذاتِ محمد ز فروغِ یزدان عشق جانِ علی آن والی مُلکِ توحید عشق از روزِ ازل بود رموزِ عرفان عشق آن آبِ حیات است کز آن خضر چو خورد زنده ماندست و بود زندگیش جاویدان عشق در کشورِ جان است شهنشاه و امیر عشق در روح و روانست، همیشه تابان عشق آئینۀ اسرارِ جمالِ ازلیست وصفِ آن عشقِ دلافروز نیاید به زبان صابر از جامِ می عشق بود مست و خراب مسکن و خانه او هست خراباتِ مغان برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۳۰ [ جمعه ۱۴۰۴/۱۰/۰۵ ] [ 1:32 ] [ آذر ]
به روز و شب من شیدا علی گویم علی جویم به باغ و گلشن و صحرا علی گویم علی جویم علی روح و روانِ من علی آرام جان من علی ذکرِ زبان من علی گویم علی جویم علی سلطانِ ملک جان علی شاهنشه خوبان علی آئینهی یزدان علی گویم علی جویم علی حلّال هر مشکل علی سلطان و شاه دل علی باشد به حق واصل علی گویم علی جویم علی حیدر علی صفدر علی مونس علی دلبر علی بُد یار پیغمبر علی گویم علی جویم علی اول علی آخر علی باطن علی ظاهر علی باهِر علی ظاهر علی گویم علی جویم علی مرات ذات حق ز اعلی نام او مشتق بود ذاتش به حق ملحق علی گویم علی جویم بوَد مهر علی دینم طــــریق و فکر و آئینم فروغ قلب غمگینم علی گویم علی جویم ز عشق او شدم صابر به روی او شدم ناظر زبان از وصف او قاصر علی گویم علی جویم برچسبها: ع, صفحات ۱۵ و ۱۶ [ یکشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۳۰ ] [ 20:44 ] [ آذر ]
شب شد بُت مهلقا نیامد آن شاهدِ بزمِ ما نیامد
شب شد رُخِ زهره جلوهگر شد رامشگرِ دلربا نیامد
باشد ز غمش گره، به کارم آن یارِ گرهگشا نیامد
کامم نشد از وصال شیرین افسونگرِ خوشادا نیامد
تابنده ستارۀ سحر شد مهرِ دلِ من، چرا نیامد؟
چون خاک شدم به زیر پایش آن دلبر، بیوفا نیامد
یک لحظه دلم قرار نگرفت پیکِ خوشی صبا نیامد
آرامشِ جان و خاطر و دل در بزمِ صفای ما نیامد
رخشنده نشد جمالِ ماهش آن مظهرِ حقنما نیامد
صابر ز غمش غزلسرا شد آن نوگلِ باصفا نیامد برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۲۲۵ [ پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۷ ] [ 22:10 ] [ آذر ]
نیمۀ شب به برم یارِ دلارام آمد از سراپردۀ غیب دل و جان جلوهنما عالم و آدم و هستی و نمایندۀ حق زدهام ساغرِ شُکرانه شدم کامروا زنگِ کُفر از دل و جان رفت و خدابین گشتم رَحمت واسعۀ صبحِ ازل ظاهر گشت شامِ هجران و فراق و غم و وحشت طی شد غرق دریای صفا، صابرِ کرمانی شد برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۲۲۴ [ پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۷ ] [ 22:8 ] [ آذر ]
جنونِ عشق مرا بیقرار ساخته است مرا رها ز غمِ روزگار ساخته است
هزار شعله کشد از دلم شرارۀ عشق شرارِ عشق مرا دلفکار ساخته است
کُهن شدهست چو افسانۀ غمِ مجنون مرا زمانه چو مجنون زار ساخته است
گرفته خاطر و جانِ مرا، غمی مبهم مرا فسرده و بیاختیار ساخته است
نه اهلِ مسجد و دیرم نه خانقه نه کنشت مرا غریبی دل، داغدار ساخته است
رود به سوی عدم، کاروانِ عمر و هنوز مرا امید چنین، پایدار ساخته است
زمانه هستی من را به باد وحشت داد مرا اسیرِ غمِ عشقِ یار ساخته است
گلِ همیشه بهارت مرا به گلشنِ عشق ترانهساز خزان و بهار ساخته است
اگرچه در صفِ دلدادگان بُدم صابر مرا بلایِ غمش، بیقرار ساخته است برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۸ [ چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۶ ] [ 20:3 ] [ آذر ]
یکروز دلم شاد و دگر روز غمین است از عهدِ شباب است به دل شورِ محبت گفتند به من ترک وفا کن، نتوانم گه شاه به نامی شدم و گه به کلامی گه فلسفه و حکمت و عرفان و ریاضت از مرگ نترسد ز غمِ جان نهراسد صابر به در میکدۀ عشق مقیم است برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۷ [ چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۶ ] [ 19:59 ] [ آذر ]
گمان مکن که مرا کیش و دین و آئین است صفای باطن و نورِ حقیقتم دین است
به چینِ زلفِ تو مرغِ دلم سفر کرده است هزار فتنه و آشوب و شور ز آن چین است
کسی که دردِ محبت کشیده، میداند که داغدارِ محبت همیشه غمگین است
مرا فراغتِ خاطر ز دیدنت باشد چگونه صبر کند بیدلی که مسکین است
تو بوستان صفای ضمیر من باشی که رنگ و روی تو بهتر ز یاس و نسرین است
اثر ز عشق بود در جهانِ جان باقی که نقشِ تیشه فرهاد نامِ شیرین است
قرار از دل بیطاقتم چه میجوئی دلم اسیر و مقید به زلفِ مشکین است
چه خاطرات خوشی داشتم ز دورۀ وصل به لوحِ خاطر من عکسِ روی سیمین است
قسم به موی سیاهت خورم که در قرآن قسم به سورۀ واللیل ای خدابین است
به دستِ نفس مده صابرا، عنانت را که نفسِ کینهورت خصمِ عهدِ دیرین است برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۶ [ چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۶ ] [ 19:56 ] [ آذر ]
ببین که موجِ غم و رنج در نگاهِ من است ز کُویت ای مهِ نامهربان نخواهم رفت به راهِ مهر و وفا ترکِ جان و سر کردم مرا ز خویش مرنجان و بیقرار مکن مرا ز عشق و هنر شهره در جهان کردی شدم چو بندۀ درگاهِ معرفت شادم خرابِ بادۀ نابم، زنم ترانۀ عشق غزلسرائی صابر شدهست شهرۀ خلق برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۵ [ سه شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۵ ] [ 14:12 ] [ آذر ]
به قصدِ جان و دلم یارِ نازنین من است پر از تموجِ غم خاطرِ حزینِ من است
من از قبیلۀ عشقم نه شاعرم نه ادیب کلام من سخنِ عشقِ آتشینِ من است
مگو به من که نگویم سخن که نغمۀ دل ترانه و غزل و شعرِ دلنشینِ من است
به جانِ دوست قسم، جاننثار میباشم به راهِ مهر و وفا جان در آستینِ من است
خراب و مست بیفتم به گوشهای شب و روز که پر ز بادۀ غم، جام و ساتگینِ من است
نیاورم من دیوانه شکوهای بر لب که مشتعل دلِ آزردۀ غمینِ من است برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۴ [ سه شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۵ ] [ 14:9 ] [ آذر ]
گوهرِ عشقِ رُخت در صدفِ جانِ من است باخبر از غمِ عشقم شده هر پیر و جوان گردشِ نرگسِ چشمان بُتی مستم کرد نی من دلشده حیران و پریشان باشم دل چو پروانه بسوزد ز شرارِ غمِ عشق هست سلطانِ دل آن لالهرخِ مهر و وفا جان به راهِ غمِ دل، صابرِ کرمانی داد برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۳ [ سه شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۵ ] [ 14:5 ] [ آذر ]
شاهدِ بزم دلم، جلوۀ جانِ من است به چشمِ دل بنگرم، حُسنِ رخِ یار را حیاتِ پیر و جوان، بود از آن مهربان شعاعِ عشقش گرفت، عالمِ ایجاد را مهدیِ دوران بود هادی دینِ خدا حجت و قائم بود، ولّیِ عصر از یقین ز روی او آشکار، پرتوِ آن ذاتِ غیب ز عمقِ دل گو سخن صابرِ شیرینکلام برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۲ [ سه شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۵ ] [ 14:1 ] [ آذر ]
بود یکتا گوهر دریای عرفان فاطمه بود نور پاک یزدان رمز ایمان فاطمه خواند درس معرفت در مکتب عشق خدا سرّ قلب و راز جان و غیب جانان فاطمه قلب پاکش منبع نور خداوند ودود در سپهر عشق دل مهر فروزان فاطمه در فصاحت شهره و در علم و دانائی شهیر در عبادت محو نور پاک یزدان فاطمه از جمال عالمآرایش نمایان نور غیب همسر مولیالموالی نور سبحان فاطمه بوستان مهر دل را گلبن بیخار فیض در گلستان ولا سرو خرامان فاطمه صابرا مدح و ثنای او نیاید در بیان نور قلب مصطفی ماه دل و جان فاطمه برچسبها: زندگانی چهارده معصوم علیهمالسّلام, صفحه ۱۱۲ [ پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۰ ] [ 8:40 ] [ آذر ]
از جامِ می و کوی خرابات گذشتم از ظاهر و تقلید و عبادات گذشتم رندانه زدم گام طلب در رهِ جانان از نیک و بد و حال و کرامات گذشتم هر بوالهوسی واقفِ رازِ دلِ من نیست از زهدِ ریائی و مناجات گذشتم تا داد مرا عشقِ خدا شهپرِ توفیق پَر باز نمودم ز سموات گذشتم چون باخبر از سوز دل و رنج نهانم زین هستی موهوم و مکافات گذشتم از مبدا عشق ازلی دل شده روشن از وسوسه و قال و مقالات گذشتم شد ذکر دلم عشق و محبت همهٔ عمر از رمز و اشارات و کنایات گذشتم نی شیخم و نی زاهد و نی فلسفهبافم از دردسر جاه و مقامات گذشتم استاد ازل درس صفا داده به من یاد دلباخته از حیله و طامات گذشتم صابر شدهام بار بلا هست به دوشم از هر دو جهان از همه آفات گذشتم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۱۲ [ شنبه ۱۴۰۴/۰۹/۰۸ ] [ 18:32 ] [ آذر ]
جلوهگر شد در جهان و جان جمال فاطمه برتر از توصیف ما باشد کمال فاطمه دختر ختم رسولان همسر سلطان جان مهر تابان سپهر دل جمال فاطمه عصمت و عفت جلال و قدر و لطف و معرفت هست مجموع کمالات و خصال فاطمه خطبههایش آتشین و نغمههایش دلنشین شور برپا کرد گفتار و مقال فاطمه روح حساسش ز طوفان حوادث صدمه دید بود بیحد غصه و رنج و ملال فاطمه ماورای فکر مردم بود فکر و درک او در تلاطم بود دریای خیال فاطمه محور فکر و خیالش ذات پاک کردگار جذبه عشق الهی شور و حال فاطمه بعد پیغمبر دلش در آتش هجران گداخت کس نشد آگه ز سوز و اشتعال فاطمه صابرا خاموش باش و دم مزن از وصف او مینگنجد در سخن مدح و جلال فاطمه برچسبها: زندگانی چهارده معصوم علیهمالسّلام, صفحه ۸۶ [ یکشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۰۲ ] [ 18:10 ] [ آذر ]
باغ بهشت، صحبت اهل صفا بود دوزخ، شرارۀ ستم اشقیا بود اهل دلی که دل به کف یار داده است عاری ز مکر و خدعه و روی و ریا بود جز ذات ذوالجلال که باقی بود مدام جان و جهان به معرض بیم و فنا بود محتاج خلق رذل و دنی کی شود کریم هر موج بحر فیض، سخا و عطا بود باشد کریم مظهر بخشایش و کرم دست کریم قلزم جود و سخا بود مهر و محبت است و عطوفت شعار ما آئین عشق، مسلک و ایمان ما بود جان همچو موم در کف دلدار دلرباست جانان اگر جفا بنماید، روا بود صابر بنوش از خُمِ توحید و جامِ وصل ساقیِ بینیازِ دو عالم خدا بود برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۲۴۰ [ چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۱ ] [ 17:14 ] [ آذر ]
دو دیده باز کنم بر رُخ و لقای علی روان و دل بود آئینهٔ ولای علی به هر نفس که به یادش کشم بود نوروز بهارِ عشق بود حُسنِ دلربای علی بیار بادهٔ گلگون که تا کشم سرمست به گوشِ هوش رسد دم به دم ندای علی جهان و هر چه در آنست نقطهٔ موهوم بقا و فیض ابد یافت جانفدای علی علیست مظهرِ عدل و شجاعت و رحمت فزون ز حدِّ تصوّر بود سخای علی جلال و مرتبه و قدر و عزت و رفعت بیافت در دو جهان بنده و گدای علی به حبِّ او بتوان رَهروِ رهِ دین بود که واصل است به حق رند و آشنای علی کمال و فضل علی در سخن نمیگنجد که جن و انس و مَلَک ذاکرِ ثنای علی زمین و عرش و فلک کهکشان و لوح و قلم گرفته عرصهٔ آفاق را ضیای علی به خاکِ پای علی سرنهاده صابر و گفت رضایِ امرِ الهی بود رضای علی برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۴۳ [ شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۷ ] [ 23:56 ] [ آذر ]
رهبرِ راهِ ولای اولیا باشد علی برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۴۰ [ شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۷ ] [ 23:52 ] [ آذر ]
ز بزم عیش و طرب باد صبا میوزید وه که به گوش و دلم نغمهی شادی رسید حمد و سپاسِ خدا صبحِ سعادت دمید مرغ خیالم ز شوق جانبِ جانان پرید مطرب بزم طرب شور و نوا ساز کرد برای توصیف دوست لب به سخن باز کرد ساقی روحانیان گرفته ساغر به دست اهل محبت بدند ز بادهیِ عشق مست گفت به من نکتهای ز راز روز الست باده وحدت بنوش تا که شوی میپرست چونکه شدی مست عشق واقف رازت کنم به حق حق قادرم که بینیازت کنم روزنهی قلب من محیط انوار شد نور فزون شد به دل یار پدیدار شد محو تماشا شدم جلوهنما یار شد کوکبهی حشمتش چو خور نمودار شد پادشه برّ و بحر علیّ والاتبار آنکه بود جبرئیل به درگهش خاکسار سورهی شمسوالضحی وصفِ جمالش بود تبارک و هل اتی مدحِ کمالش بود نقوش ایوان عرش ذکرِ جلالش بود سرمهی چشم ملک خاک نعالش بود باعث ایجاد خلق بود به روز ازل نور خدایِ کریم آن ولی لمیزل کون و مکان برقرار ز امر مولی بود مکان آن نور حق به عرش اعلی بود سایهی الطافِ او تاجِ سر ما بود چشم دل از جلوهاش روشن و بینا بود روی منیر علی جلوه کند در جهان گشته ز هر ذرهای نور جمالش عیان صابر شیدا ز شوق عاشق و دیوانه شد شمع رخ افروخت یار والِه و پروانه شد قصهی جانبازیش شهره و افسانه شد بیدل و شوریدهسر ز عشقِ جانانه شد ز لطف پیر مغان بادهکش و مست شد به بوستانِ صفا مقیم و پابست شد
برچسبها: ع, صفحات ۶۲ تا ۶۴ [ پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۵ ] [ 17:12 ] [ آذر ]
ندیده دیدهٔ عالم کسی بسانِ علی میانِ کعبه ز امرِ خدا تولد یافت ز لافتی ببری پی به قدرتِ ذاتش ز علم و زهد و شجاعت یگانه بوده به دهر ولای اوست کلیدِ بهشت و بابِ نجات ز قدرتش نتوان دمزدن که بیمثلست علی ولیِّ خدا یارِ احمدِ مرسل بخوان کلامِ یدالله فوقِ ایدیهم ز مهرِ او بطلب، کوثر و بهشت و نعیم امیرِ مُلکِ ولا بود و سرور و مولی ز علم و داد به محراب شد شهیدالحق ز بینشان اثری در وجودِ اهل ولاست سخن به مدحِ علی روز وشب بگو صابر برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۴۲ [ پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۵ ] [ 16:55 ] [ آذر ]
خرّم دلی ز نور حقیقت منور است [ پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۵ ] [ 16:45 ] [ آذر ]
گه خموش و گاه گویا میشوم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۸۸ [ چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۴ ] [ 14:39 ] [ آذر ]
یا حسین شورِ قیامت در جهان افکندهای غلغله در چار ارکانِ جهان افکندهای مشعلِ عشقت همیشه روشن است و جاودان شعلۀ سوزان به جانِ این و آن افکندهای پردهدارِ عالمِ غیب و شهودی یا حسین در همه خلقِ جهان شورِ نهان افکندهای از لبت آبِ بقای معرفت جوشان بود شور در جان و روان اِنس و جان افکندهای با لبانِ تشنه جان دادی کنارِ نهرِ آب التهابی در دلِ پیر و جوان افکندهای سرفرازِ هر دو عالم ای امیرِ مُلکِ عشق از قیامِ خویش در دلها فغان افکندهای مفتخر هر کس که باشد پیروِ راهِ ولا انقلابی غمفزا در هر زمان افکندهای صابرا شمسِ ولا از مشرقِ جان میدمد با نوا و شعرِ شیوا، شورِ جان افکندهای برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۸۹ [ سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۳ ] [ 19:11 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||