گه خموش و گاه گویا میشوم
گاه مست و گاه شیدا میشوم
در درونم شورِ عشقِ حق به پاست
واله و مفتون و رسوا میشوم
ساغرِ می داد پیرِ زندهدل
همنفس با جامِ صهبا میشوم
ساقی باقی مرا سرمست کرد
از ولایش بیتمنا میشوم
در میانِ بادهنوشان دم به دم
بیخود و مدهوش و شیدا میشوم
در جهانِ بیخودی از شور و حال
محوِ روی یارِ زیبا میشوم
همچو مجنون از فراقِ یارِ خویش
در به در، در کوه و صحرا میشوم
میزنم مهرِ خموشی بر دهان
گاهگاهی مست و گویا میشوم
دم به دم بینم قیامش را به دل
فارغ از آشوب و غوغا میشوم
ذکر و فکرم یادِ روی او بود
عاشقم در خویش پیدا میشوم
نیستم تنها به باطن، ظاهراً
دور از آن یارِ فریبا میشوم
هست در ذراتِ جانم مهرِ او
با خیالش عرشپیما میشوم
صابرم شد نغمۀ دل شعرِ من
شهره نزدِ پیر و برنا میشوم
برچسبها:
کاروان شعر,
غزل شماره ۵۸۸