|
| ||
|
من گمشده ی عشقِ تو ام نام ندارم بی وصلِ تو عیش و خوشی و کام ندارم من کُشته شدم، کُشته احساس و محبت بی وصلِ تو یک لحظه من آرام ندارم اندوه و غم و غصه ی من از غمِ عشق است شوری به دل از غصه ی ایام ندارم یک لحظه نشد محو شوی از نظرِ من با صبحِ رُخت تیرگی شام ندارم از من ببریدی و مرا ترک نمودی لیکن به خدا بی تو دل آرام ندارم آرامِ دل و روح منی راحتِ جانی من کار به آغاز و به فرجام ندارم در دامِ غمِ هجر تو عمرم به سر آمد از باده ی وصلت به کفم جام ندارم از نام گریزانم و از میل و هوس دور من کار به جاه و نَسَب و نام ندارم پیوند دل از پیرِ مغان قطع نگردد من روی طلب جانبِ هر عام ندارم صابر شده ام در دلِ من رازِ نهانست از عشق عیان گشتم و انجام ندارم برچسبها: کاروان شعر, غزل 468 [ یکشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۵ ] [ 5:13 ] [ بی نوا ]
خرم آن روزی که یار دلربایی داشتم نقش لوح خاطراتم بود عکس روی او کی فراموشم شود آن سوز و ساز عشق او گشته ویران کاخ امیدم ز طوفان غمش ای پری رخسار زیبا ای عزیز دلنواز شور و ذوق و شوق احساسات من خاموش شد یاد باد آن روزگار شادی و عیش و نشاط خرم آن عهدی که بودم در جوار قرب او صابر بیدل فغان از سینه سوزان کشید [ یکشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۰۳ ] [ 9:45 ] [ بی نوا ]
خــرم دمــی کــه اهــل صـــفـــا شــوم خـواهـم که در پـنـاه غـم جانگداز خویش در بـارگاه عــشــق که باشد حریم قدس خواهم ز پیشگاه حقیقت به صبح و شام از ذات ذوالـجـلـال طـلـب مـی کـنـم مدام بر پای مـی فـروش زنم بوسه ها ز شوق هــر صبح و شام ساغر و پیمانه می زنم کوشش نموده ام که به تـوفـیـق کـردگـار آرام جــان ز وصــلــت جـانـان طـلـب کـنـم صــــابــــــــر شـــدم تــرانــه آزادگـــی زنـم [ شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۱۱ ] [ 8:51 ] [ بی نوا ]
روح را پرواز دادم سیرها آمد پدید طلعت جانان نهان در پرده اسرار بود مرکز پرگار وحدت بود نور عشق او نیست خالی ذره از جلوه معشوق غیب اسم اعظم چیست سلطان جهان و شاه جان مولوی وار از پی شمس جمال او روم دم ز عرفان و تصوف می زنی صابر چرا [ یکشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۲۱ ] [ 8:48 ] [ بی نوا ]
غم و اندوه در جان و دلم کاشانه دارد |
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||