|
| ||
|
گمان مکن که مرا کیش و دین و آئین است صفای باطن و نورِ حقیقتم دین است
به چینِ زلفِ تو مرغِ دلم سفر کرده است هزار فتنه و آشوب و شور ز آن چین است
کسی که دردِ محبت کشیده، میداند که داغدارِ محبت همیشه غمگین است
مرا فراغتِ خاطر ز دیدنت باشد چگونه صبر کند بیدلی که مسکین است
تو بوستان صفای ضمیر من باشی که رنگ و روی تو بهتر ز یاس و نسرین است
اثر ز عشق بود در جهانِ جان باقی که نقشِ تیشه فرهاد نامِ شیرین است
قرار از دل بیطاقتم چه میجوئی دلم اسیر و مقید به زلفِ مشکین است
چه خاطرات خوشی داشتم ز دورۀ وصل به لوحِ خاطر من عکسِ روی سیمین است
قسم به موی سیاهت خورم که در قرآن قسم به سورۀ واللیل ای خدابین است
به دستِ نفس مده صابرا، عنانت را که نفسِ کینهورت خصمِ عهدِ دیرین است برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۶ [ چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۶ ] [ 19:56 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||