|
| ||
|
بر خوان شاه حسن و محبت، گدا شدم از دیدنش خجسته و حاجت روا شدم دلدار، دل ز سینه تنگم ربود و رفت دیوانه دل به بند بلا، مبتلا شدم بیرون شدست دامن صبرم ز دست دل افسون چشم شاهد شیرین ادا شدم دیدم بقای زندگیم بود در فنا تسلیم عشق یار دلم شد، فدا شدم عمری هوای لاله رخان بوده در سرم از بسکه ناله کرده دلم، بینوا شدم در بیخودی تجلی جان گشت جلوه گر از خود گذشته قابل فیض خدا شدم راضی شدم به حکمِ خداوند و صابرم در عالمِ صفا و حقیقت، رضا شدم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۹ [ سه شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۴ ] [ 17:53 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||