|
| ||
|
آن دم که من ز مونس جانم جدا شدم افسرده و شکسته دل و بینوا شدم افتاد رعشه ای به تن و جسم و قلب من غمگین و بی قرار ز جور و جفا شدم ای یار آشنای تو بودم ز عشق دل از داغ عشق خون جگر و جان فدا شدم آرامش و قرار دگر نیست در دلم محو جفای آن بت دیر آشنا شدم هر صبح و شام بار بلا می کشم به دوش سنگین شدست بار بلا، مبتلا شدم گویند صبر کن شب هجران سحر شود بی صبر و بی قرار ز بیم و بلا شدم من در ازای مهر و وفا، دیده ام جفا صابر شدم ز فیض ازل با صفا شدم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۸ [ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱۳ ] [ 18:52 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||