سخن روز

پيوندهای روزانه

نمی دانم چرا شد بی تفاوت روزگارِ من

مرا در وادی حیرت رها بنمود یارِ من

نه دلداری نه دلبندی نه امیدی نه پیوندی

چرا یکسان بود فصلِ خزان و نوبهارِ من

چو شمعی شعله ور بودم به بزم و محفلِ یاران

کنون خاموش می باشم ببین حالِ فکارِ من

دلم بحری خروشان بود و روحم قلزمی جوشان

کنون چون برکه ای آرام باشد قلبِ زارِ من

نگاهم بود گویا، جان پریشان، دیده ام گریان

نه می گریم نه می خندم نه یاری در کنارِ من

وجودم بود لبریزِ محبت عشق در جانم

صفای خاطر و مهر و وفاداری شعارِ من

بسان شبنمِ پاکی به روی خاک افتادم

ز داغِ سینه ام صد لاله روید از مزارِ من

اگر چه بوده ام یک عمر صابر، در غمِ جانان

برون رفت عاقبت از کف عنانِ اختیارِ من


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۵۸
[ پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۲۸ ] [ 19:38 ] [ آذر ]

آئینه دارِ طلعتِ زیبای دوستم

مفتونِ عشقِ رویِ فریبای دوستم

در باغِ جانفزای فرح بخشِ زندگی

پا بست سروِ قامتِ رعنای دوستم

گشتم مقیم گوشه میخانه امید

مست و خرابِ ساغرِ صهبای دوستم

روشن شدست دیده جانم ز نورِ عشق

از خود گذشته عارف و بینای دوستم

بی شک و ریب واقفِ رازِ حقیقتم

عمریست محوِ حُسنِ دل آرای دوستم

در آسمانِ دل که تجلّیِ ذاتِ اوست

ناظر به نورِ زهره زهرای دوستم

چون اشتعالِ عشق شرر زد به جان و دل

دیوانه وار واله و شیدای دوستم

رسوای عشق مفتخر و اهلِ بینش است

دارم بس افتخار که رسوای دوستم

باشد خبیر صابرِ کرمانی بصیر

از دل زند ترانه که دانای دوستم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۰۱
[ چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۲۰ ] [ 17:56 ] [ آذر ]

از هجرِ یار در دلِ شبها گریستم

موجم من از تلاطمِ دریا گریستم

در بزمِ اُنس و مجلسِ ماتم به صبح و شام

گاهی نهان و گاه هویدا گریستم

اشکم ز دیدگانِ منِ ناتوان بریخت

تنها شدم به گوشه ی تنها گریستم

اندوه و غصه، رنج و بلا شد نصیبِ من

در کُنجِ غم به نیمه شبها گریستم

چون ابرِ نوبهار ز طوفانِ حادثات

در باغ و راغ و دامن و صحرا گریستم

تا از بهشتِ وصلِ تو شد مرغِ دل جدا

آدم صفت به صحنه دنیا گریستم

صابر شدم ترانه مستی زنم مدام

کز داغِ عشقِ شاهدِ زیبا گریستم

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۰۲
[ چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۲۰ ] [ 17:50 ] [ آذر ]

من گمشده عشقِ توام نام ندارم

بی وصلِ تو عیش و خوشی و کام ندارم

من کُشته شدم کُشته احساس و محبت

بی وصلِ تو یک لحظه من آرام ندارم

اندوه و غم و غصه من از غمِ عشق است

شوری به دل از غصه ایام ندارم

یک لحظه نشد محو شوی از نظرِ من

با صبحِ رُخت تیرگی شام ندارم

از من ببریدی و مرا ترک نمودی

لیکن به خدا بی تو دل آرام ندارم

آرامِ دل و روح منی راحتِ جانی

من کار به آغاز و به فرجام ندارم

در دامِ غمِ هجر تو عمرم به سر آمد

از باده وصلت به کفم جام ندارم

از نام گریزانم و از میل و هوس دور

من کار به جاه و نَسَب و نام ندارم

پیوند دل از پیرِ مغان قطع نگردد

من روی طلب جانبِ هر عام ندارم

صابر شده ام در دلِ من رازِ نهانست

از عشق عیان گشتم و انجام ندارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۶۸
[ شنبه ۱۳۹۶/۱۰/۱۶ ] [ 18:5 ] [ آذر ]

می نوش کردم روز و شب شاید فراموشت کنم

لبریز شد دل از تعب، شاید فراموشت کنم

من ساکت و صامت شدم، لب دوختم از گفتگو

حرفی نیاوردم به لب، شاید فراموشت کنم

سرگرم کردم خویش را با قیل و قال و این و آن

بشنیدم و گفتم عجب، شاید فراموشت کنم

گه بر خلاف میل خود بر طبل بی عاری زدم

تا شاد گردم از طرب، شاید فراموشت کنم

گه در سفر، گه در حضر، در سینه غم اندوختم

یک دم شود چیزی سبب، شاید فراموشت کنم

صابر شدم، سوزد دلم در تاب عشق روی تو

گه سوختم در نار تب، شاید فراموشت کنم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۶
[ یکشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۰۳ ] [ 18:28 ] [ آذر ]

عاشقم عاشقِ شوریده سر و سوخته جان

می زنم نغمه ز دل نغمه من گشته فغان

از دمِ سرد حذر کن که دلت سرد شود

از دمِ گرم شود گرم روان و دل و جان

مدتی هست که خونین جگر و غمگینم

می زند شعله به جان آتشِ سوزانِ نهان

هر که بی عشق بود زندگیش موهوم است

سالها هست که این راز به من گشته عیان

عشق شد باعثِ ایجادِ حیاتِ ابدی

عشق باشد شررِ شعله ورِ کون و مکان

عشق نی لعلِ لب و زلف و خط و روی خوش است

عشق باشد اثر جلوه یزدانِ جهان

روی زیبا شده آئینه تابنده عشق

بنگرم بر رُخ تابنده ماهِ جانان

شده ام مست و خراباتی و عاشق پیشه

تا شود مشکلِ دل ساده و سهل و آسان

عشق شد پرده نشینِ حرمِ کعبه دل

عشق شد مهرِ درخشنده بُرجِ ایمان

عشق هر لحظه به شکلی شده ظاهر ببرد

دین و دل از کفِ شوریده سرِ سرگردان

عشق در طور عیان در نظرِ موسی شد

از کفِ عقل رها شد دلِ پورِ عمران

عشق بُد پرتو رخشنده افکارِ مسیح

عشق بُد ذاتِ محمد ز فروغِ یزدان

عشق جانِ علی آن والی مُلکِ توحید

عشق از روزِ ازل بود رموزِ عرفان

عشق آن آبِ حیات است کز آن خضر چو خورد

زنده ماندست و بود زندگیش جاویدان

عشق در کشورِ جان است شهنشاه و امیر

عشق در روح و روانست، همیشه تابان

 

عشق آئینه اسرارِ جمالِ ازلیست

وصفِ آن عشقِ دل افروز نیاید به زبان

صابر از جامِ می عشق بود مست و خراب

مسکن و خانه او هست خراباتِ مغان

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۳۰
[ یکشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۰۳ ] [ 18:14 ] [ آذر ]

آئینه دارِ طلعتِ زیبای دوستم

مفتونِ عشقِ رویِ فریبای دوستم

در باغِ جانفزای فرح بخشِ زندگی

پابست سروِ قامتِ رعنای دوستم

گشتم مقیم گوشه میخانه امید

مست و خرابِ ساغرِ صهبای دوستم

روشن شدست دیده جانم ز نورِ عشق

از خود گذشته عارف و بینای دوستم

بی شک و ریب واقفِ رازِ حقیقتم

عمریست محوِ حُسنِ دل آرای دوستم

در آسمانِ دل که تجلّیِ ذاتِ اوست

ناظر به نورِ زهره زهرای دوستم

چون اشتعالِ عشق شرر زد به جان و دل

دیوانه وار واله و شیدای دوستم

رسوای عشق مفتخر و اهلِ بینش است

دارم بس افتخار که رسوای دوستم

باشد خبیر صابرِ کرمانی بصیر

از دل زند ترانه که دانای دوستم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۰۱
[ شنبه ۱۳۹۶/۱۰/۰۲ ] [ 19:12 ] [ آذر ]

گه ز زجرِ آشنائی سوختم

گاه از زجرِ جدائی سوختم

گه محبت بود زجرِ جان و دل

گه ز زجرِ بی وفائی سوختم

گه فراق و هجر زجرِ روح بود

گه ز زجرِ دلربائی سوختم

لحظه ای بی زجر، جان من نبود

گه ز زجرِ بی نوائی سوختم

برده ام لذت ز زجرِ دوستی

ز آنهمه دیر آشنائی سوختم

صابرم با غم، دلِ من خو گرفت

در شرارِ غم، فدائی سوختم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۹۸
[ شنبه ۱۳۹۶/۱۰/۰۲ ] [ 19:6 ] [ آذر ]

در مکتبِ عشقِ خدا درسِ وفا آموختم

در نزدِ استادِ قضا، صدق و صفا آموختم

مستم ز جامِ عشقِ او عاشق شدم بی خویشتن

آئین مهر و دوستی درسِ وفا آموختم

رستم من از هستی، خوشم، در عالمِ مستی خوشم

در نزدِ مردانِ خدا، علم الخفا آموختم

عمری منم پابست او، سرمستِ چشمِ مستِ او

تا گشته ام پیوستِ او، رازِ فنا آموختم

از جان گذشتم سرخوشم، سوزم، شرارم، آتشم

سر باختم، دل باختم، سرِّ خدا آموختم

صابر صفا شد پیشه اش سرِّ خدا اندیشه اش

گفتا به دارالعلمِ حق رمزِ ولا آموختم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۹۹
[ شنبه ۱۳۹۶/۱۰/۰۲ ] [ 19:2 ] [ آذر ]

ای ماهِ آسمانِ دل و جان خوش آمدی

ای نوربخشِ قلبِ محبان خوش آمدی

تابنده هست روی تو در آسمانِ جان

ای پرده دارِ کعبه ایمان خوش آمدی

بحرِ فضیلتی و جهانِ عطوفتی

ای شهریارِ کشورِ عرفان خوش آمدی

هستی ولیِ کشورِ دل ای بزرگِ عصر

بی پرده در حریمِ دل و جان خوش آمدی

در عالمِ وجود تصرف نموده ای

ای صاحبِ ولایتِ یزدان خوش آمدی

ای وارثِ نبی و علی و ای خدای عشق

از بهرِ پرسش دلِ نالان خوش آمدی

صابر دم از ولای تو زد از یقین و صدق

تابنده رُخ به محفلِ رندان خوش آمدی


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۲۳
[ جمعه ۱۳۹۶/۱۰/۰۱ ] [ 0:16 ] [ آذر ]

ای قبله اهلِ وفا، با غمزه و ناز آمدی

ای محرمِ اسرارِ ما با غمزه و ناز آمدی

آرام می بخشی به جان ای نازنینِ مهربان

در نزدِ اربابِ صفا با غمزه و ناز آمدی

رویت بود رشکِ قمر لعلِ لبت شهد و شکر

ای مظهرِ مهر و وفا با غمزه و ناز آمدی

کمتر نما جور و جفا، کامِ مرا بنما روا

ای شاهِ اقلیمِ بقا با غمزه و ناز آمدی

در خاطر و قلب و روان نورِ جمالت شد عیان

ای منبعِ نورِ خدا با غمزه و ناز آمدی

عشقت به دل شد مشتعل، حُسنت ربوده دین و دل

ای مه لقایِ دلربا با غمزه و ناز آمدی

ای شاهدِ آشوبگر شامِ مرا بنما سحر

ای سرورِ شاه و گدا با غمزه و ناز آمدی

صابر بود دیوانه ات دیوانه افسانه ات

ای دلفریبِ مه لقا با غمزه و ناز آمدی


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۲۲
[ جمعه ۱۳۹۶/۱۰/۰۱ ] [ 0:11 ] [ آذر ]

ای آهِ سینه سوز شراری به جان زدی

آتش به جسم و جانِ منِ ناتوان زدی

ای دلنواز ای بُتِ زیبا شمایلم

شمشیرِ غم به فرقِ سرم ناگهان زدی

برقِ محبت تو شرر زد به خرمنم

در خرمنِ وجود شراری نهان زدی

بگشوده است بال همای عنایتت

ای دلنواز بر سرِ من سایبان زدی

افروختی به صبحِ ازل شعله ها ز عشق

آتش به مُلک و هستی و جان و جهان زدی

ذراتِ هستی ام همه دارد نشان ز عشق

این قرعه را به نامِ منِ بی نشان زدی

خود رازِ خویش فاش نمودی ز سازِ عشق

قفلِ سکوت بر دهنِ اِنس و جان زدی

یک عمر در کشاکشِ عشقِ تو صابرم

آتش به جانِ او به نهان و عیان زدی


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۱۹
[ جمعه ۱۳۹۶/۱۰/۰۱ ] [ 0:3 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت