|
| ||
|
نمی دانم چرا شد بی تفاوت روزگارِ من مرا در وادی حیرت رها بنمود یارِ من نه دلداری نه دلبندی نه امیدی نه پیوندی چرا یکسان بود فصلِ خزان و نوبهارِ من چو شمعی شعله ور بودم به بزم و محفلِ یاران کنون خاموش می باشم ببین حالِ فکارِ من دلم بحری خروشان بود و روحم قلزمی جوشان کنون چون برکه ای آرام باشد قلبِ زارِ من نگاهم بود گویا، جان پریشان، دیده ام گریان نه می گریم نه می خندم نه یاری در کنارِ من وجودم بود لبریزِ محبت عشق در جانم صفای خاطر و مهر و وفاداری شعارِ من بسان شبنمِ پاکی به روی خاک افتادم ز داغِ سینه ام صد لاله روید از مزارِ من اگر چه بوده ام یک عمر صابر، در غمِ جانان برون رفت عاقبت از کف عنانِ اختیارِ من برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۵۸ [ پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۰/۲۸ ] [ 19:38 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||