سخن روز

پيوندهای روزانه

سرچشمه عطا و عنایت علی بود

راز نخست و سر بدایت علی بود

روح علیست ناظر اعمال مرد و زن

خورشید آسمان ولایت علی بود

قرآن ناطق است و کلام و بیان حق

رمز و اشاره لفظ و روایت علی بود

از نور روی او دلم و جانم منور است

ماه سپهر برج هدایت علی بود

یکذره اضطراب ندارم ز رستخیز

ما را پناه و لطف و حمایت علی بود

ساری بود تجلی عشقش به ممکنات

چون ابتدای عشق و نهایت علی بود

صابر لبی ز قلزم فیضش نموده تر

بی شک و ریب بحر عنایت علی بود


برچسب‌ها: زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام, صفحه 48
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۰۶/۳۰ ] [ 13:41 ] [ آذر ]

بر رنج و غم دوران می گریم و می خندم

در آتش عشق جان می گریم و می خندم

بین دو عدم باشم سرگشته و سرگردان

گه شادم و گه گریان می گریم و می خندم

از سوز درون من آگاه نگردد کس

شد شمع دلم سوزان می گریم و می خندم

هر موج ز بحر غم صد کشتی جان بشکست

در بحر غمش حیران می گریم و می خندم

راه دل ما باشد پیچیده تر از هر ره

در این ره بی پایان می گریم و می خندم

تا شور جنون عشق مجنون جهانم کرد

دیوانه و سرگردان می گریم و می خندم

صابر ز می عرفان از ساغر دل نوشد

گوید به بر رندان می گریم و می خندم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 444
[ دوشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۲۲ ] [ 18:30 ] [ آذر ]

پرسش مکن از این سر پر شور و شر من

مشکل که شوی باخبر از ماحضر من

از همت والای خدای دل رندان

باشد به سراپرده وحدت گذر من

گاهی است مرا بزم و مکان، عالم لاهوت

گه اوج سموات حقایق سفر من

آن یار که در پرده غیب است جمالش

نور رخ او هست فروغ بصر من

هرگز نرود از نظرم حسن جمالش

ناظر به رخ جلوه گرش چشم تر من

در صبح ازل مست شدم مست می عشق

تا شام ابد هوش نیاید به سر من

رفتم به در میکده عشق و شدم مست

مستانه زنم نغمه که باشد سمر من

دردی کش جام می عطار و سنائی

بودم من دیوانه و حق راهبر من

بر ظاهر من خرده گرفتند حریفان

منگر تو بر این ظاهر پر کر و فر من

بنشین به برم گوش به آواز دلم ده

تا گوش کنی ساز دل نغمه گر من

کردند حذر سرد مزاجان و هوسباز

از شعله سوزان دل پر شرر من

از بسکه کشیدم ستم از خلق جفاکار

باور نکنم هر که شود دادور من

من رند و قدح نوش و صفاکیش و فقیرم

آن فقر که فرمود شه و راهبر من

آن ختم رسولان جهان احمد مرسل

شد خاک قدومش ز یقین تاج سر من

دیوان من و نثر من و ناله قلبم

باشد به جهان نقش و نگار و هنر من

اصلم به سموات رود، فرع من اینجاست

این جسم شود خاک و نماند اثر من

بنهاده خدا تاج کرامت به سر ما

تقوی و مناعت شده تاج و گهر من

تاج و گهر مخزن اسرار الهی

فقرست و قناعت به جهان سیم و زر من

در مکتب دل حرف وفا سر خط من بود

چون درس محبت شده لوح نظر من

صابر نزند دم به جز از مهر و محبت

گوید که بود عشق و صفا بار و بر من


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 667
[ شنبه ۱۳۹۵/۰۶/۲۰ ] [ 20:19 ] [ آذر ]

امشب به یاد دوست چو پیمانه می زنم

دست طلب به دامن جانانه می زنم
سر می نهم به خاک ره پیر می فروش
من بوسه ها به درگه میخانه می زنم
تا آشنای عشق شدم غافلم ز خویش
هر صبح و شام نغمه مستانه می زنم
تا بوریای فقر بود مسندم، بدان
پا بر بساط و حشمت شاهانه می زنم
تا هست روح در بدن و جان به قالبم
دم از وفای دوست صمیمانه می زنم
دل گشته است مخزن راز و صفای عشق
کی دم ز حرف و قصه و افسانه می زنم
صابر شدم به گوشه غم می برم پناه
از جام عشق، باده صبحانه می زنم

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 562
[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۱۸ ] [ 20:23 ] [ آذر ]

آرامش دل می طلبی رو به خدا کن

از خویش جدا دامن این نفس رها کن

 

از خلق جهان هیچ توقع نتوان داشت

از درگه حق حاجت خود را تو روا کن

 

جرم است کنی دوستی با آدم نادان

بنما حذر و ترک ریا ، مهر و وفا کن

 

صحرای جنون پر شده از شور مجانین

مجنون صفتان را بنگر شور به پا کن

 

"لاحول ولا قوه الا" همه دم گو

قوت ز خدا باشد ترک من و ما کن

 

جز صدق و صفا نیست کلید در توفیق

با اهل ولا نغمه سرا صدق و صفا کن

 

سوزان ز شرار هوس آز نباشی

چشم خرد و دیده دل روشن و وا کن

 

بگریز تو از آدم خودخواه و هوس باز

کم در قفس تنگ جهان چون و چرا کن

 

منظومه شمسی به مثل دانه ارزن

در جمع چنین خلقتی رو سوی خدا کن

 

چون هستی مطلق نبود قابل توصیف

در خویش فرو رفته از خویش ندا کن

 

صابر سخنی در خور فهم همگان گو

رو سوی دل و جانب سلطان ولا کن

 


برچسب‌ها: غزلی منتشر نشده از استاد صابر کرمانی
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۰۶/۱۶ ] [ 19:33 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

چه حاصل است که بعد از وفات من ماند

سفینه غزل و شرح حال و دیوانم

کنون که زنده و در قید زندگی هستم

کسی نگفت که اهل دل و سخندانم

خطوط چهره من را ببین و پند بگیر

که هست دفتر عمر و کتاب دورانم


برچسب‌ها: کاروان شعر, صفحه 470
[ جمعه ۱۳۹۵/۰۶/۱۲ ] [ 21:11 ] [ آذر ]

بال و پر بشکسته ام صیاد آزادم مکن

در قفس از یاد رفتم از وفا یادم مکن
سالها در کنج تنهائی به دام وحشتم
شور و حال سیر و گردش نیست آزادم مکن
می کشم با ناتوانی بار هجران تو را
از وصال خویشتن یک لحظه ای شادم مکن
غم سراپای وجودم را فرابگرفته است
فارغ از این رحمت و لطف خدا دادم مکن
اشک شاعر خون دل از چشمه احساس اوست
خواهشی دارم رها از چنگ بی دادم مکن
با امیدت این دو روز عمر را طی می کنم
ناامید از زندگانی، همچو فرهادم مکن
صابر کرمانی غمدیده با غم خو گرفت
بوسه زد بر پای جانان گفت دلشادم مکن

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 648
[ جمعه ۱۳۹۵/۰۶/۱۲ ] [ 21:8 ] [ آذر ]

ز لطف و مرحمت شاه عشق و رهبر جان

برای من همه مشکلات شد آسان
به ملک خرم مازندران سفر کردم
به یاد روی تو دلشاد و خرم و خندان
هوا چو مشک فشان، عطر بیز و خرم بود
مشام جان و دلم شد معطر از ریحان
نسیم مژده ز باغ نعیم داد به من
رسید فصل بهار و زمان عیش نهان
به باغ مهر و وفا، صابر صفاپیشه
همیشه نغمه سرا هست و سرخوش و شادان

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 628
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۱۰ ] [ 20:38 ] [ آذر ]
ساغر به کف آمد برم پیر خرابات مغان
گفتا چرا دلخسته ای ای عارف سلطان جان
گفتم ز دنیا خسته ام در کنج غم بنشسته ام
گفتا بنوشی جام می از دل برد رنج گران
گفتم ریاضت پیشه ام، یاد خدا اندیشه ام
گفتا که بردی بهره ای از عمر و هستی و زمان
گفتم کسی یارم نشد، یار وفادارم نشد
گفتا خدا بد یار تو، ای نیک خوی و مهربان
گفتم به چشم ناکسان چون خاک ره بی ارزشم
گفتا ندارد ارزشی، دوران عمر بی ضمان
گفتم امام انس و جان کی میشود رویش عیان
گفتا حضور دل طلب او بر تو می گردد عیان
گفتم بگو ذکری به من تا وارهم از هر الم
گفتا هو المولی بود نام حسین آن جان جان
گفتم معز با نام هو آن اسم نیکو می شود
گفتا مگو با این و آن راز دل و سر نهان
گفتم بگو راز از روان، گفتا به من ای رازجو
از امر حق آمر بود در جسم و تن، روح و روان
گفتم خدا باشد کجا، آن ذات پاک کبریا
گفتا به هر جا بنگری باشد ولیکن لامکان
گفتم چه باشد راه دین تا وارهم از ظلم و کین
گفتا محبت با یقین مفتاح جنات و جنان
گفتم گذشتن از جهان شرطش چه باشد کن بیان
گفتا ز خود فانی شدن در نور عشق جاودان
گفتم مرا فارغ نما از قیل و قال و ماجرا
گفتا خموشی پیشه کن با ذکر حی بی نشان
گفتم که رمز عشق را، با من بگو با صد نوا
گفتا اساس زندگی عشق است و راز آن نهان
گفتم بهار عمر ما، تا کی بود ای با ولا
گفتا چهل سال ار رود آید به جسم و تن، خزان
گفتم کجا امن و امان باشد بگو ای رازگو
گفتا بود باغ جنان، رضوان جان دارالامان
گفتم به صابر کن نظر این نیک نام نیک فر
گفتا بروی من نگر، بگذر ز هر سود و زیان

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 627
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۱۰ ] [ 20:34 ] [ آذر ]

ما قبله گهی جز در میخانه نداریم

ما هم نفسی جز لب پیمانه نداریم
با ما سخن از عشق بگوئید که عمریست
جز نغمه دل قصه و افسانه نداریم
با ساغر می عقده دل را بگشائیم
جائی به جز از گوشه میخانه نداریم
در جمع ز تنهائی خود سوخته جانیم
ما هم نفسی جز دل دیوانه نداریم
از فلسفه و حکمت و اشراق گذشتیم
ما کار به دیوانه و فرزانه نداریم
در ملک قناعت همه عمر مقیمیم
میل و هوس بزم ملوکانه نداریم
در دشت جنون گام محبت بنهادیم
ما مسکن و منزلگه و کاشانه نداریم
از قید خرد رسته و آسوده و راحت
اندیشه و افکار حکیمانه نداریم
در دیده صاحبنظران صابر رندیم
جز مونس جان دلبر و جانانه نداریم

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 624
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۱۰ ] [ 20:19 ] [ آذر ]

گرفتار غمی جانکاه و رنجی پایدارم من

پریشان خاطر و محزون و زار و دل فکارم من
سفر کردم که شاید خاطرت گردد فراموشم
فزون شد شور احساس و غمین و داغدارم من
نوایم بینوائی نغمه ام ساز فراموشی
کشیدم بار هجران و اسیر عشق یارم من
بهار آرزوی دل خزان گشت و پریشانم
در این ویرانسرای ملک فانی بی قرارم من
دمی احساس آرامش نکردم منقلب بودم
خریدار غم عشق و جفای آن نگارم من
به یادت می سرایم شعر و می نالم ز هجرانت
به هر شب در سموات ولا، اختر شمارم من
صفای باطن و جانم بود از نور عشق او
وفاجویم صفاکیشم به راهت جان نثارم من
کلام و نغمه صابر بود از شور احساسش
به گلزار صفای عشق، قمری و هزارم من

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 674
[ شنبه ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ ] [ 20:13 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت