|
| ||
|
حضرت صادق (ع) امام راستین برچسبها: صفحات ۲۹۹ و ۳۰۰ [ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۲۳ ] [ 17:40 ] [ آذر ]
دیده دل باز کن، روی محمد را ببین زهد می ورزی چرا زاهد تو از بهر بهشت؟ عاشق و رندیم و فارغ از تمنای جهان مجمع حسن و جمال و دلربایی و صفا حق تبارک گفته بر خُلق نکویش در کتاب احمد و محمود، ابوالقاسم، محمد ، مصطفی خوش نماز باحضوری از صفای دل بخوان صابرا حق با ملائک ذاکر ذکر و درود برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۱۶ [ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۲۳ ] [ 17:38 ] [ آذر ]
ولّیِ حضرتِ حق مهدی صاحب زمان آید نشان از بی نشان از عالمِ غیب و نهان آید نبی خوی و علی صولت ز زهرا عفت و عصمت حَسَن صبر و حسین آیت امامِ انس و جان آید ز سجاد او نشان دارد ز باقر نورِ جان دارد ز صادق صد بیان دارد ولّیِ والیان آید ز کاظم علم و عرفانش، رضا رضوانِ ایمانش تقی و هم نقی، خوانش، ز ذاتِ حق نشان آید پدر آن عسکری باشد که هیبت را از او دارد برای خلقِ عالم رهنمائی مهربان آید دهد آبِ حیاتِ معرفت ما را لبِ لعلش امیرِ ملکِ معنی، میرِ تقوی، جانِ جان آید صراط المستقیمِ دینِ حق را رهبر و مولی جهانی حکمت و عرفان ولّیِ رازدان آید بیاید خاشع و خاضع، جهان در تحتِ فرمانش روان در امرِ او باشد که آن اصلِ روان آید جمالِ عالم آرایش بود آئینۀ سبحان امیر و آمر و فرمانروای حق بیان آید سریرِ معرفت را شهریار و سرور و والا فروزان مهرِ رخشانِ دل پیر و جوان آید ملائک در رکابش فوج فوج آیند و حق حق گو که عیسی پیروِ او باشد و از آسمان آید جلال و قدرِ او بی حد بود او صاحبِ قدرت ولی الله اعظم قبله گاه مومنان آید جلالش از جلالِ ذوالجلال و حاکمِ مطلق وجودش منبع فیض و کرامت، حکمران آید دمادم صابرِ کرمانی شوریده سر گوید یقین دارم که سلطانِ ولایِ دل عیان آید برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۰۰ [ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۱۶ ] [ 17:50 ] [ آذر ]
مونسِ روح و قلب و جان حضرتِ صاحب الزمان حاکم روح و هم روان حضرتِ صاحب الزمان فروغِ حُسن روی او شعشعه وجود و جان آمرِ امر در جهان، حضرتِ صاحب الزمان فیض رسان عالمی بود امامِ انس و جان قدرتِ او بود عیان حضرتِ صاحب الزمان مظهرِ ذاتِ کبریا، رهبرِ راهِ اولیا هم به عیان و هم نهان حضرتِ صاحب الزمان متصل ولای او پاک دلست و بی ریا جلوه نما به هر زمان حضرتِ صاحب الزمان فروغِ جاودانه اش در آسمان و در زمین ولای او به از جنان حضرتِ صاحب الزمان سر بگذار صابرا ز صدقِ دل به پای او هست ولیِ رازدان حضرتِ صاحب الزمان برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۳۱ [ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۱۶ ] [ 17:46 ] [ آذر ]
شاهنشه جهان حسن عسکری بود آثار قدر و رفعت آن شاه اظهرست *** ای امام عسکری ای رهبر اهل یقین جلوه ی نور رخت در آسمان و در زمین قائم آلِ محمد نور جان و دیده ات آشکارا می شود دست خدا از آستین گوهر مقصود در یای ولای حق توئی ای امام شیعیان ای رهنمای راه دین برچسبها: صفحات ۴۱۶ و ۴۳۷ [ چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۱۵ ] [ 18:18 ] [ آذر ]
افسرده ز صدمه و بلايم، اي كاش تو را نديده بودم پامال بلا و ماجرايم، اي كاش تو را نديده بودم در سينة تنگِ پُرشرارم هر لحظه فزون شود غم تو در بندِ غمِ تو مبتلايم، اي كاش تو را نديده بودم رفتي و ز رفتن تو ريزد هر لحظه سرشكِ خون ز ديده دلخسته و زارو بينوايم، اي كاش تو را نديده بودم رفتي تو ز ديدهام وليكن در خاطر و جان مكان گرفتي بر من بنگر كه جان فدايم، اي كاش تو را نديده بودم زد شعله به خرمنِ وجودم آن شعله عشقِ خانمانسوز بنگر به رخِ چو كهربايم، اي كاش تو را نديده بودم از دستِ غمِ تو بيامانم، در ناله و شيون و فغانم شد نغمه عشقِ دلنوايم، اي كاش تو را نديده بودم افسانه عمرِ من تو باشي كاين قصه نواي آسماني است مشهورِ جهان بود وَفايم، اي كاش تو را نديده بودم صابر ز فراق تو غمين است افسرده و بيدل و حزين است گويد ز غمت شكسته پايم، اي كاش تو را نديده بودم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۵۲ [ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۹ ] [ 18:32 ] [ آذر ]
سالها در بحرِ حیرت غوطه ور گردیده بودم تا که از رازِ محبت باخبر گردیده بودم ظاهری آرام و جانی پُر تلاطم داشتم من او نمی داند که من خونین جگر گردیده بودم کیست او آن شاهدِ نامهربانِ فتنه جویم سالها از عشقِ او شوریده سر گردیده بودم نقشِ لوحِ خاطر من بوده عکسِ روی ماهش بسکه گشتم محوِ رویش بی اثر گردیده بودم گوهرِ مقصود آمد در کفم از فیضِ عشقش بی نیاز از نام و کام و سیم و زر گردیده بودم شمعِ خودسوزی سراپا بوده ام در بزمِ انسش از شرارِ آتشِ دل، شعله ور گردیده بودم روی دل را جانبِ هر خودپرستی کی نمایم عارف و روشندل و صاحبنظر گردیده بودم دم به دم در کشورِ جان و روانِ خویشتن خوش بی خود از خود عازمِ سیر و سفر گردبده بودم سروِ آزادم ز سنگ و چوبِ طفلان فارغم من برگ و باری نیست من را بی ثمر گردیده بودم صابرِ شیرین کلام و نغمه خوان و بی امانم در میانِ عشقبازان، نامور گردیده بودم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۵۱ [ چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۸ ] [ 18:7 ] [ آذر ]
دوش از درِ ميخـــانه خـــراب آمــــده بـــودم با ساز و دف و جامِ شــراب آمده بودم در حـــالِ سماع، رقصكنـان، خندهزنان، مست با نغمـــه و آهنــگ و ربــاب آمده بودم انــدوه نبُد در دل و ســــرمست و قـــــدحنوش آســوده ز انـــدوه و عـــذاب آمده بودم از قامتِ ساقي چــــو قيامت شـــــــده بـــــرپا فــــارغ ز غـــمِ روزِ حســاب آمده بودم اي فـــــردِ رياكار به كـــــوري تـــــو دوشيـــــن پيمانهكش و مست و خراب آمده بودم پيمانه به كف، نغمه به لب، سرخوش و شيدا با ساغــــرِ پُـــر از ميِ نـاب آمده بودم صــابــــر شـــــدهام رهــــــروِ دنيــــــايِ يقينم صــــد شكـــــر كه از راهِ صـــــواب آمـده بودم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۵۰ [ چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۸ ] [ 17:58 ] [ آذر ]
یک دم ز غم و رنجِ جهان شاد نبودم در قیدِ قفس بودم و آزاد نبودم زین گردشِ ایام که غارتگرِ عمر است یک دم نشدم فارغ و دلشاد نبودم شیرین دهنان دلبری آغاز نمودند افسوس من غمزده فرهاد نبودم هر لحظه ز اندوهِ غمی غمزده گشتم آزاد ز بندِ غمِ صیاد نبودم در لوحِ ضمیرم رخِ آن یار عیان بود بی بهره از آن، حُسنِ خداداد نبودم دلسوخته در دشتِ جنون خانه گرفتم سرمست و خرابم ز می، آباد نبودم دیدم روشِ اهلِ جهان شید و فریب است هم مسلکِ این مردمِ شیاد نبودم دیوانه دلم شهره شدم، صابرِ مجنون هم مبحثِ هر عاقل و فرساد نبودم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۴۹ [ چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۸ ] [ 17:56 ] [ آذر ]
نـشـنـود گـوشی دگــــــــر این نـالـه و افـغـان من در میان خــود پــرستــان دم فــرو بـنـدم ز عشق سـوختــم مـن، مشتعــل شــد آتـش پـنـهـــان من روزهـــا سـرگشـتـه و شـبــــهـا گـرفـتـــــار غـمـم کس نمی گــــــردد طبیب درد بی درمــــــــان من عـاشـق عشـق و گــــــرفتـــــار بـلای او شــــدم تـا کـه هستـــم شعله ور بــاشد وجود و جان من آشنــــــــایـــــــــان محبـت واقف حـــــــــــال منند خــــــون دل جـــاری بـــود از دیــــده گریــان من می گدازم همچو شمع و خون جگر باشم زعشق شعله ها آیـــد بـــرون از ایـــن دل ســــوزان من منبـع الـهـــــــام غیـب یــــــــــار میبـــاشـد دلـــم هست ظـاهـــر از بیـان و شعر و ســوز جــان من صابـــرم تـا زنـده ام گمـنـــام بــاشـم در جـهــان بـعـد مـرگ مـن بمـانـــــد دفتــــــر و دیــــــوان من
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۸۰ [ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۷ ] [ 17:48 ] [ آذر ]
با کاروانِ عشق به مُلکِ بقا رویم آنجا به بارگاهِ حریمِ خدا رویم از قیدِ تخته بندِ تن و دامِ شش جهت از خود جدا به جانبِ آن ماسوا رویم روحِ لطیف ما شده پابست این بدن بی جسم و تن به کعبه صدق و صفا رویم گوشی به قولِ شیخ و برهمن نمی دهیم در کوی دوست شاد و خوش و خوشنوا رویم ما موجهای بحرِ خروشانِ وحدتیم بارِ دگر به جانبِ بحرِ بقا رویم زآن بی نشات محض نشانی نیافتیم با بالِ معرفت به مقامِ رضا رویم صابر شراب از خُمِ توحید نوش کن تا مست عشق و باده کش و بی ریا رویم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۱۱ [ دوشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۶ ] [ 17:50 ] [ آذر ]
بیا بیا که سخن از می و مغان گویم سخن ز باده کشان و ز مطربان گویم ز پیر و میکده و جام و ساغر و باده ز می فروش و ز آئینِ می کشان گویم ز باده ای که همه انبیا بنوشیدند که جان به کف همه بودند و شرحِ آن گویم ز باده ای که همه اولیا از آن سرمست ز ساغری که در آن بوده زهرِ جان گویم ز پیرِ باده فروشان علیِ عمرانی ز باده بود دوازده عدد عیان گویم ز نورِ باده برافروز جامِ ما ساقی ز حافظ و سخنِ نغز، خوش بیان گویم ز معرفت که همه عارفان حق دارند ز میرِ مُلکِ ولا، صاحب زمان گویم ببند لب ز سخن صابرا مگو به عوام که من ز طبعِ روان شعرِ جاودان گویم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۱۵ [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۵ ] [ 17:59 ] [ آذر ]
به صبح و شام منِ زار یاعلی گویم به دامِ غصه گرفتار یاعلی گویم علی حقیقتِ مطلق ولیِ حق باشد به دل بود غمِ بسیار یاعلی گویم علیست وفقِ عدد (لا اله الا هو) چو بختِ من شده بیدار یاعلی گویم ز راهِ عشقِ علی، حق شناس باید شد ز سوزِ عشقِ شرربار یاعلی گویم علی جمالِ جمیلش به قلب و جان زده نقش شوم چو غرقه افکار یاعلی گویم علیست آنکه مثالش در این جهان نبود به وصفِ آن شهِ ابرار یاعلی گویم محمد و علی، چون نورِ واحدند بدان به نورِ حضرتِ دادار یاعلی گویم فدای حُبِّ علی جان و مال و هستی ما شدم چو محرمِ اسرار یاعلی گویم همیشه ذاکرِ ذکرِ خدا بود صابر به باغ و گلشن و گلزار یاعلی گویم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۱۴ [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۸/۰۵ ] [ 17:54 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||