سخن روز

پيوندهای روزانه

دو دیده باز کنم بر رُخ و لقای علی

روان و دل بود آئینه ولای علی

به هر نفس که به یادش کشم بود نوروز

بهارِ عشق بود حُسنِ دلربای علی

بیار باده گلگون که تا کشم سرمست

به گوشِ هوش رسد دم به دم ندای علی

جهان و هر چه در آنست نقطه موهوم

بقا و فیض ابد یافت جانفدای علی

علیست مظهرِ عدل و شجاعت و رحمت

فزون ز حدِّ تصوّر بود سخای علی

جلال و مرتبه و قدر و عزت و رفعت

بیافت در دو جهان بنده و گدای علی

به حبِّ او بتوان رَهروِ رهِ دین بود

که واصل است به حق رند و آشنای علی

کمال و فضل علی در سخن نمی گنجد

که جن و انس و مَلَک ذاکرِ ثنای علی

زمین و عرش و فلک کهکشان و لوح و قلم

گرفته عرصه آفاق را ضیای علی

به خاکِ پای علی سرنهاده صابر و گفت

رضایِ امرِ الهی بود رضای علی


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۴۳
[ سه شنبه ۱۳۹۷/۱۱/۳۰ ] [ 23:30 ] [ آذر ]

ذکرِ دل و زبانِ ما، علی علی علی علی

مونسِ قلب و جانِ ما، علی علی علی علی

در آسمان و در زمین جلوه روی او مبین

نورِ دل و روانِ ما، علی علی علی علی

جمالِ کعبه یقین، علی امیرِ مومنین

ولای او جنانِ ما، علی علی علی علی

علیست مظهرِ خدا، علیست رهبرِ ولا

نهان و هم عیانِ ما، علی علی علی علی

حقیقتِ جهانِ دل، بود ورای آب و گل

فروغِ جاودانِ ما، علی علی علی علی

جمالِ او جمالِ حق، جلالِ او جلالِ حق

حقایقِ بیانِ ما، علی علی علی علی

علیست والی الولی ولای او حصارِ دین

عزیز و مهربانِ ما، علی علی علی علی

به گوشِ هوش می رسد ندای یا علی مدد

بود به تن توانِ ما، علی علی علی علی

ندای صابر این زمان رسد به گوشِ این و آن

امانِ رازدانِ ما، علی علی علی علی


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۴۴
[ سه شنبه ۱۳۹۷/۱۱/۳۰ ] [ 23:17 ] [ آذر ]

خسته و وامانده گشتم زیرِ بارِ زندگانی

تا به کی باشد به دوشِ جانِ من بارِ نهانی

هست این بارِ نهانی غصه و اندوه و ماتم

می خورم خونِ دل و زهرِ فراق از ناتوانی

تاب و آرام و توان و طاقت و صحت ندارم

قامتم خم گشته از بارِ بلای آسمانی

قاصدِ مرگ است موهای سپید و چینِ صورت

موسم پیری رسید و رفت فصلِ شادمانی

مشتعل شد تار و پودِ روح و جسم و قلب و جانم

آتشی زد داغ و غم بر قلبِ من عهدِ جوانی

صابرِ کرمانی دلخسته را از غم رها کن

نیست دیگر از برایش خرّمی و کامرانی


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۴۶
[ سه شنبه ۱۳۹۷/۱۱/۳۰ ] [ 23:10 ] [ آذر ]

نباشد بهر من عیدی به دل رنج و غمی دارم

ز آشوب جنون و غم به عالم عالمی دارم

به هر کس آشنا گشتم بیان کردم غم دل را

گمان کردم من بی دل نگار و محرمی دارم

دلی زار و دژم دارم، به جان اندوه و غم دارم

ز آه سینه سوزان عجب دود و دمی دارم

دلم صد چاک و هر چاکش، بود آماج تیر غم

ز اشک شور چشمانم به قلبم مرهمی دارم

به چنگ عشق بنوازد دل و جان مرا جانان

بیا بشنو نوایش را به دل زیر و بمی دارم

ز عشق مونس جانم بریزد خون به دامانم

که تا در دیدگان خود ز خون دل نمی دارم

شدم پامال احساس و جفای خلق و جور و غم

به هر دم در درون و جان ز حسرت ماتمی دارم

ندارم اعتنا بر کس خراباتی و سرمستم

ز لطف ساقی رندان به کف جام جمی دارم

چو اسم اعظم حق، حضرت انسان کامل شد

چه خوش در خاطر بی کینه اسم اعظمی دارم

بگوئی صبر کن صابر به اندوه و غم و هجران

تو پنداری من دلخسته اندوه کمی دارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۴
[ جمعه ۱۳۹۷/۱۱/۲۶ ] [ 20:19 ] [ آذر ]

کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم

پریشان خاطر و افسرده و محزون و بیمارم

طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم

نمی دانست من بیمار عشق و محو دیدارم

به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و با دقت

بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم

تو عاشق پیشه دلداده محزون و شیدائی

بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم

بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت

بگفتم آزمایش کرده ام من، بی پرستارم

پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم

ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم

علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پر شورم

دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم

مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم

نگردی با خبر از سوز و سازِ من ز گفتارم

مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم

اسیرِ پنجه پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم

سَر و جان را نثارِ مَقدمِ جانانه ام کردم

بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۵
[ جمعه ۱۳۹۷/۱۱/۲۶ ] [ 20:18 ] [ آذر ]

سالکی نامش حسین بن حبیب

دستِ او باشد به دامانِ طبیب

آن طبیبِ معنوی سلطانِ دین

جلوه حق نورِ سبحانِ مبین

حضرتِ صاحب زمان را دیده است

بر سرابِ این جهان خندیده است

از ولی الله خواهد روز و شب

وارهد زین مُلکِ پُر رنج و تَعَب

شادمان زی آنکه رفت از این جهان

جان به جانان داد و روحش شادمان

از بلای بی امان او خسته نیست

با خور و خواب و هوس وابسته نیست

سیرِ باطن می کند با بالِ جان

هر کجا خواهد عیان و هم نهان

صابرِ کرمانی از نورِ ولا

گشته روشن، نغمه خوان شد خوشنوا


برچسب‌ها: کاروان شعر, صفحه شماره ۶۹۸
[ پنجشنبه ۱۳۹۷/۱۱/۲۵ ] [ 19:56 ] [ آذر ]

ز جان، یارِ پیمبر فاطمه بود

علی را جان و همسر فاطمه بود

ز تقوی و فضیلت بحرِ توحید

غرض از آبِ کوثر فاطمه بود


برچسب‌ها: کاروان شعر, صفحه ۶۴۱
[ شنبه ۱۳۹۷/۱۱/۲۰ ] [ 22:2 ] [ آذر ]

جلوه گر شد در جهان و جان جمال فاطمه
برتر از توصیف ما باشد کمال فاطمه
دختر ختم رسولان همسر سلطان جان
مهر تابان سپهر دل جمال فاطمه
عصمت و عفت، جلال و قدر و لطف و معرفت
هست مجموع کمالات و خصال فاطمه
خطبه هایش آتشین و نغمه هایش دلنشین
شور برپا کرد گفتار و مقال فاطمه
روح حساسش ز طوفان حوادث صدمه دید
بود بیحد غصه و رنج و ملال فاطمه
ماورای فکر مردم بود فکر و درک او
در تلاطم بود دریای خیال فاطمه
محور فکر و خیالش ذات پاک کردگار
جذبه عشق الهی شور و حال فاطمه
بعد پیغمبر دلش در آتش هجران گداخت
کس نشد آگه ز سوز و اشتعال فاطمه
صابرا خاموش باش و دم مزن از وصف او
می نگنجد در سخن مدح و جلال فاطمه


برچسب‌ها: زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام, صفحات ۸۶ و ۸۷
[ جمعه ۱۳۹۷/۱۱/۱۹ ] [ 20:9 ] [ آذر ]

رفتی و رفت طاقت و تاب و توانِ من

شد منقلب ز رنج و فراقت روانِ من

یک ذره رحم در دلِ صیادِ من نبود

در دامِ اوست مرغِ دل بی امانِ من

خواهم که در سکوت عمیقی فرو روم

تا گم شود ز خاطره ها، داستان من

بگذشته ام گذشت و ز آینده فارغم

این دم بود فروغِ حیات و زمانِ من

ای بی وفا اسیرِ کمندِ محبتم

ویران شدست از غمِ دل آشیانِ من

گفتم که با گذشتِ زمان از دلم روی

هر دم فزود یادِ تو رنجی به جانِ من

چین و چروک چهره من از جفای توست

هر لحظه شعله ور شده عشقِ نهانِ من

دستِ غم تو سایه به رخساره ام زدست

این است یادگارِ غمِ جاودانِ من

کلکِ قضا به جوهرِ حسرت رقم زدست

در هر شیارِ چهره چون زعفرانِ من

رفتی ز دیده از دل تنگم نمی روی

آشفتگی است حاصلِ رنجِ روانِ من

از آن زمان شکوفه عشقت به دل فسرد

فرقی نداشت فصلِ بهار و خزانِ من

نزدیک شد که از قفسِ تنگِ تن رود

مرغِ روان خسته عرش آشیانِ من

صابر شدم به گوشه ای تنها گریستم

خندد همیشه یار به شور و فغانِ من


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۹۳
[ جمعه ۱۳۹۷/۱۱/۱۹ ] [ 20:7 ] [ آذر ]

باز امشب آتشی افروختی در جان من

باز امشب گشت سوزان این دل پژمان من

باز امشب سیل خون دل رود از دیدگان
باز امشب می کند افغان، دل نالان من
باز امشب نغمه و آهنگ غم سازد دلم
باز امشب شعله عشقت بود در جان من
باز امشب می کشم بار محبت را به دوش
باز امشب فتنه بر پا می کند جانان من
باز امشب صابر بی اختیار و بی دلم
باز امشب نغمه خوان شد طبع خوش الحان من

[ جمعه ۱۳۹۷/۱۱/۱۹ ] [ 19:57 ] [ آذر ]

وحشی غزال سبزه رُخِ مهربانِ من

یادِ رُخت تسلّی و آرامِ جانِ من

تیرِ نگاهِ چشمِ تو دلدوز بوده است

صیادِ چشمِ مستِ تو شد دلستانِ من

ای شاهِ حُسن و مهر و وفا ای خدای عشق

بنما نظر به جسم و تنِ ناتوانِ من

آرامش و قرارِ دل و جانِ من توئی

ای یارِ نازپرورِ شیرین زبانِ من

شد نقشِ لوحِ خاطره ام عکسِ روی تو

باشد همیشه وصفِ جمالت بیانِ من

لب بر لبم گذار پری روی گلعذار

تا جان دهی به کالبد و استخوانِ من

مجذوب جذبۀ تو شدم ای عزیزِ جان

باشی نگارِ غنچه لبِ مهربانِ من

صابر در آستانۀ عشق و امیدِ دل

گوید که هست مهرِ تو نورِ روان من


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۹۱
[ جمعه ۱۳۹۷/۱۱/۱۹ ] [ 19:55 ] [ آذر ]

گرفتارِ غمی جانکاه و رنجی پایدارم من

پریشان خاطر و محزون و زار و دل فکارم من

سفر کردم که شاید خاطرت گردد فراموشم

فزون شد شورِ احساس و غمین و داغدارم من

نوایم بینوائی نغمه ام سازِ فراموشی

کشیدم بارِ هجران و اسیرِ عشقِ یارم من

بهارِ آرزوی دل خزان گشت و پریشانم

در این ویرانسرای مُلکِ فانی بی قرارم من

دَمی احساسِ آرامش نکردم منقلب بودم

خریدارِ غمِ عشق و جفای آن نگارم من

به یادت می سرایم شعر و می نالم ز هجرانت

به هر شب در سمواتِ ولا، اختر شمارم من

صفای باطن و جانم بود از نورِ عشق او

وفا جویم صفا کیشم به راهت جان نثارم من

کلام و نغمه صابر بود از شورِ احساسش

به گلزارِ صفای عشق، قمری و هزارم من


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۷۴
[ شنبه ۱۳۹۷/۱۱/۱۳ ] [ 22:43 ] [ آذر ]

سالکی نامش حسین بن حبیب

دستِ او باشد به دامانِ طبیب

آن طبیبِ معنوی سلطانِ دین

جلوه حق نورِ سبحانِ مبین

حضرتِ صاحب زمان را دیده است

بر سرابِ این جهان خندیده است

از ولی الله خواهد روز و شب

وارهد زین مُلکِ پُر رنج و تَعَب

شادمان زی آنکه رفت از این جهان

جان به جانان داد و روحش شادمان

از بلای بی امان او خسته نیست

با خور و خواب و هوس وابسته نیست

سیرِ باطن می کند با بالِ جان

هر کجا خواهد عیان و هم نهان

صابرِ کرمانی از نورِ ولا

گشته روشن، نغمه خوان شد خوشنوا


برچسب‌ها: کاروان شعر, صفحه شماره ۶۹۸
[ شنبه ۱۳۹۷/۱۱/۱۳ ] [ 15:19 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت