سخن روز

پيوندهای روزانه

مظهرِ حق روی دلربای محمد

پرتو جان جلوه لقای محمد

نایره عشق او به سینه سوزان

مهرِ فروزانِ دل ضیای محمد

هستی عالم طفیلِ هستی پاکش

خلقِ جهان را رَسَد صفای محمد

فخر به شاهان کند ز منزلت و قرب

هر که شود خادمِ سرای محمد

ریزه خورِ خوان اوست حاتمِ طائی

هست فزوت از بیان سخای محمد

فیض رسد صبح و شب ز عالمِ بالا

ذکرِ مَلَک در فَلَک ثنای محمد

شهره عالم بود جلالِ سلیمان

ز آن همه حشمت بود گدای محمد

بهرِ سرور و نشاطِ خاطرِ خوبان

صبح و مسا می رسد ندای محمد

شاهد و مشهود و هم شهید و امین است

پیر و جوان جانفدا، فدای محمد

صابرِ کرمانی خجسته خصالم

از کرم و رحمت و عطای محمد


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۲۲۶
[ شنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۷ ] [ 0:11 ] [ آذر ]

خُرم آن رندی که جا در گوشه میخانه داشت

روز و شب در دست، جام و ساغر و پیمانه داشت

بلبلِ دل بر سرِ شاخِ گلِ امید و عشق

دمبدم آوای وجد و نغمه مستانه داشت

هر که از صهبای عشقش جرعه ای نوشیده است

روز و شب از شورِ مستی قصه و افسانه داشت

راحت و آسوده، سَر مستی که در بزمِ حضور

در کف از فیضِ ازل جامِ می صبحانه داشت

مرغِ روح و جان من در گلشنِ عرفانِ حق

بر سرِ شاخِ صفای معرفت کاشانه داشت

دل پریشان شد به دامِ زلفِ پیچان نگار

رشته و زنجیر بر پایِ دلِ دیوانه داشت

صابر کرمانی دیوانه دل در دامِ عشق

دائما شورِ جنون از فرقتِ جانانه داشت


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۱۴۹
[ شنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۷ ] [ 0:5 ] [ آذر ]

کسوتِ تزویر را از دوشِ جان انداختیم

شورِ عشقی در دلِ پیر و جوان انداختیم

عالمی خوشتر نبود از عالمِ دیوانگی

از جنونِ عشق شوری در جهان انداختیم

منقلب احوال بودیم از غم و هجر و فراق

انقلابی در دلِ شوریدگان انداختیم

همچو منصور از دل و جان ما اناالحق می زنیم

پیر و برنا را به عالم، در گمان انداختیم

صابرِ آزاده و رندیم و مست و می پرست

سر به خاکِ مقدمِ پیرِ مغان انداختیم

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۹۵
[ دوشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۲ ] [ 18:3 ] [ آذر ]

صد شکر و سپاس از می و میخانه گذشتیم

از رطل و خُم و ساغر و پیمانه گذشتیم

در وادی پُر شورِ جنون پای نهادیم

دیوانه دل از کعبه و بتخانه گذشتیم

دیدیم جهان قصه و افسانه و وهم است

از قصه و اندیشه و افسانه گذشتیم

ما برتر و بالاتر از اوهام و خیالیم

از کعبه و دیر و حرم و خانه گذشتیم

مستیم و خرابیم ز صهبای حقیقت

از هر دو جهان سرخوش و مستانه گذشتیم

گویند که حُکمی نبود بهرِ مجانین

از جان و جهان واله و دیوانه گذشتیم

در مکتبِ دل یک الف از عشقِ تو خواندیم

از هستی موهوم، حکیمانه گذشتیم

بگذشته ز خود صابرِ کرمانی مفتون

گوید ز خود و بی خود و بیگانه گذشتیم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۹۴
[ دوشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۲ ] [ 17:59 ] [ آذر ]

ما بقای خویش را در جانفشانی یافتیم

ترکِ جان کردیم و عمرِ جاودانی یافتیم

زندگی افسانه پُر ماجرائی بود و رفت

گوهرِ آزادگی در بی نشانی یافتیم

مرغِ روحم بال و پر بگشود در اوجِ فلک

در سرای قدسِ اعلی زندگانی یافتیم

مستعد بودیم در دنیای شوق و مُلکِ ذوق

جلوه ای از نورِ عشقِ آسمانی یافتیم

گردشِ ایّام ما را پیر بنمودست لیک

در جهانِ معرفت فرِّ جوانی یافتیم

صابرِ مستیم و در میخانه وحدت مدام

شورِ مستی از شرابِ ارغوانی یافتیم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۹۳
[ دوشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۲ ] [ 17:54 ] [ آذر ]

در مکتبِ عشقِ خدا درسِ وفا آموختم

در نزدِ استادِ قضا، صدق و صفا آموختم

مستم ز جامِ عشقِ او عاشق شدم بی خویشتن

آئین مهر و دوستی درسِ وفا آموختم

رستم من از هستی، خوشم، در عالمِ مستی خوشم

در نزدِ مردانِ خدا، علم الخفا آموختم

عمری منم پا بست او، سرمستِ چشمِ مست او

تا گشته ام پیوستِ او، رازِ فنا آموختم

از جان گذشتم سر خوشم، سوزم، شرارم، آتشم

سر باختم، دل باختم، سرِّ خدا آموختم

صابر صفا شد پیشه اش سرِّ خدا اندیشه اش

گفتا به دارالعلمِ حق رمزِ ولا آموختم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۹۹
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۱ ] [ 22:32 ] [ آذر ]

بی ادب بودم ادب از مرد و زن آموختم

سوزش و سازش ز شمعِ انجمن آموختم

نیستم کودک به مکتب خانه، تعلیمم دهند

هر چه خواندم بیشتر، کمتر سخن آموختم

ز آتشین عشقی جگر سوز و شرر افروز من

گاه گاهی ساختن، گه سوختن آموختم

دیگران در عیش و شادی عمر را طی کرده اند

من ز استادِ ازل رنج و محن آموختم

عاشقِ شیرینِ عشقم، تا فداکاری کنم

درسِ جانبازی به نزدِ کوه کن آموختم

صابرم نردِ وفا بر تخته دل باختم

این قمارِ عشق را از خویشتن آموختم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۰۰
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۱ ] [ 22:26 ] [ آذر ]

از هجرِ یار در دلِ شبها گریستم

موجم من از تلاطمِ دریا گریستم

در بزمِ اُنس و مجلسِ ماتم به صبح و شام

گاهی نهان و گاه هویدا گریستم

اشکم ز دیدگانِ منِ ناتوان بریخت

تنها شدم به گوشه ی تنها گریستم

اندوه و غصه، رنج و بلا شد نصیبِ من

در کُنجِ غم به نیمه شبها گریستم

چون ابرِ نوبهار ز طوفانِ حادثات

در باغ و راغ و دامن و صحرا گریستم

تا از بهشتِ وصلِ تو شد مرغِ دل جدا

آدم صفت به صحنه دنیا گریستم

صابر شدم ترانه مستی زنم مدام

کز داغِ عشقِ شاهدِ زیبا گریستم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۰۲
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۱ ] [ 22:13 ] [ آذر ]

آئینه دارِ طلعتِ زیبای دوستم

مفتونِ عشقِ رویِ فریبای دوستم

در باغِ جانفزای فرح بخشِ زندگی

پا بست سروِ قامتِ رعنای دوستم

گشتم مقیم گوشه میخانه امید

مست و خرابِ ساغرِ صهبای دوستم

روشن شدست دیده جانم ز نورِ عشق

از خود گذشته عارف و بینای دوستم

بی شک و ریب واقفِ رازِ حقیقتم

عمریست محوِ حُسنِ دل آرای دوستم

در آسمانِ دل که تجلّیِ ذاتِ اوست

ناظر به نورِ زهره زهرای دوستم

چون اشتعالِ عشق شرر زد به جان و دل

دیوانه وار واله و شیدای دوستم

رسوای عشق مفتخر و اهلِ بینش است

دارم بس افتخار که رسوای دوستم

باشد خبیر صابرِ کرمانی بصیر

از دل زند ترانه که دانای دوستم

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۰۱
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۲۱ ] [ 22:7 ] [ آذر ]

کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم

پریشان خاطر و افسرده و محزون و بیمارم

طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم

نمی دانست من بیمار عشق و محو دیدارم

به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و با دقت

بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم

تو عاشق پیشه دلداده محزون و شیدائی

بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم

بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت

بگفتم آزمایش کرده ام من، بی پرستارم

پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم

ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم

علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پر شورم

دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم

مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم

نگردی با خبر از سوز سازِ من ز گفتارم

مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم

اسیرِ پنجه پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم

سَر و جان را نثارِ مَقدمِ جانانه ام کردم

بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۵
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۱۰ ] [ 19:33 ] [ آذر ]

نباشد بهر من عیدی به دل رنج و غمی دارم
ز آشوب جنون و غم به عالم عالمی دارم
به هر کس آشنا گشتم بیان کردم غم دل را
گمان کردم من بی دل نگار و محرمی دارم
دلی زار و دژم دارم، به جان اندوه و غم دارم
ز آه سینه سوزان عجب دود و دمی دارم
دلم صد چاک و هر چاکش، بود آماج تیر غم
ز اشک شور چشمانم به قلبم مرهمی دارم
به چنگ عشق بنوازد دل و جان مرا جانان
بیا بشنو نوایش را به دل زیر و بمی دارم

ز عشق مونس جانم بریزد خون به دامانم

که تا در دیدگان خود ز خون دل نمی دارم
شدم پامال احساس و جفای خلق و جور و غم
به هر دم در درون و جان ز حسرت ماتمی دارم
ندارم اعتنا بر کس خراباتی و سرمستم
ز لطف ساقی رندان به کف جام جمی دارم
چو اسم اعظم حق، حضرت انسان کامل شد
چه خوش در خاطر بی کینه اسم اعظمی دارم
بگوئی صبر کن صابر به اندوه و غم و هجران
تو پنداری من دلخسته اندوه کمی دارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۴
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۱۰ ] [ 19:24 ] [ آذر ]

شبِ قَدرست و شدم ساکنِ میخانه عشق
می زنم بوسه به جامِ می و پیمانه عشق
شبِ قدر است و مَلَک آمده از عرشِ وجود
مژده وصل بیاورده ز جانانه عشق
رهروِ وادی پُر وحشتِ رنجیم و بلا
مقصد ماست حرمخانه و کاشانه عشق
زاهدا طعنه بیجا مزن و خرده مگیر
مستِ مستیم و خراباتی میخانه عشق
عهدِ مجنون بگذشته است و کنون نوبت ماست
دل بر آن لیلی لیلا شده دیوانه عشق
هر چه باشد به جهان کهنه و فرسوده شود
کهنه هرگز نشود قصه و افسانه عشق
حرم و کعبه و دیرست زیارتگهِ عام
قبله اهلِ محبت حَرَم و خانه عشق
عاشقِ سوخته جان از سرِ اخلاص و نیاز
سر نهادست در محفلِ شاهانه عشق
صابر از سوزِ درون نغمه جانسوز سرود
بوده از روزِ ازل واله و پروانه عشق


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۴۶
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۰۹/۰۹ ] [ 20:54 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت