|
| ||
|
از جام می و کوی خرابات گذشتم از ظاهر و تقلید و عبادات گذشتم رندانه زدم گام طلب در ره جانان از نیک و بد و حال و کرامات گذشتم هر بوالهوسی واقف راز دل من نیست از زهد ریایی و مناجات گذشتم تا داد مرا عشق خدا شهپر توفیق پر باز نمودم ز سموات گذشتم چون باخبر از سوز دل و رنج نهانم زین هستی موهوم و مکافات گذشتم از مبدا عشق ازلی دل شده روشن از وسوسه و قال و مقالات گذشتم شد ذکر دلم عشق و محبت همه عمر از رمز و اشارات و کنایات گذشتم نی شیخم و نی زاهد و نی فلسفه بافم از دردسر جاه و مقامات گذشتم استاد ازل درس صفا داده به من یاد دلباخته از حیله و طامات گذشتم صابر شده ام بار بلا هست به دوشم از هر دو جهان از همه آفات گذشتم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 412 [ شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۲ ] [ 21:23 ] [ آذر ]
مست و لایعقل به نزد باده نوشان می روم فارغ از اندوه و غم،شاد و غزلخوان می روم
می شنیدم شاهد و دلدار ظاهر می شود
من به استقبال او با هدیه جان می روم
میهمانم،میزبان من بود سلطان عشق
بر سر خوان عطا و فیض و احسان می روم
کامجویی چیست؟با دلدار زیبا زندگی
در بر او با دلی پر شوق و گریان می روم
آفتاب طالع در بیت الشرف گیرد مکان
در قران زهره و برجیس،شادان می روم
سعد و نحس اختران بر مرد حق شد بی اثر
ماورای آسمان در عالم جان می روم
صد هزاران بت در این عالم همه غافل از آن
چون خلیل بت شکن از خود گریزان می روم
صابرم در نار هجران می گدازم سالها
کی رسد صبح وصالش رو به جانان می روم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 582 [ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۹ ] [ 20:55 ] [ آذر ]
به کوی میکده عشق تا مکان دارم صفای خاطر و آرامش روان دارم
بگو به دشمن دیرینه ام که فتنه گری
در آستانه لطف خدا مکان دارم
به جان عشق در این دوره دوست نایاب است
هزار شکوه من از جور این و آن دارم
برای ثروت و شهرت تو دوستان داری
مکن تفاخر بی جا که دوستان دارم
چو از جهان بروم آن زمان خوری افسوس
که من نشانه از آن ذات بی نشان دارم
بیا به صابر دلخسته لطف و احسان کن
فغان زند که ز عشقت غمی نهان دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 464 [ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۹ ] [ 20:43 ] [ آذر ]
نه اعتنا به سکندر نه جام جم دارم نه جاه و منصب و نی سکه و درم دارم
بود مطابق اندوه نام نامی حق
دلی ز غصه و اندوه پر الم دارم
نبوده بهره و عیشی به ملک پیدایش
کنون به اصل دو عالم ره عدم دارم
مکان اصلی روح و روان به عرش برین
ز ترک جان و بدن کی فغان و غم دارم
به عشق صاحب دل می کنم قیام و سجود
خوشم دلی ز صفا پاک و محترم دارم
چه هوده ملک جهان در تصرفم باشد
چو لطف ذات الهی بود چه کم دارم
ز لطف و رحمت سلطان جان شدم صابر
نظر به لطف و کرامات ذوالکرم دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 462 [ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۹ ] [ 20:38 ] [ آذر ]
سرمست عشق در بر رندان نشسته ام مسرور و شاد و خرم و خندان نشسته ام
در دل ز حادثات جهان ترس و بیم نیست
در بزم شوق و محفل خوبان نشسته ام
مجنون صفت ز وادی حیرت گذشته ام
بی خود ز خویش واله و حیران نشسته ام
جان را نثار مقدم جانان نموده ام
در محفل محبت جانان نشسته ام
زد ساز عشق مطرب غیبی به جان و دل
بر شاخ ذوق شاد و غزلخوان نشسته ام
در گوش هوش من همه شب نغمه وفاست
در نزد دوست گوش به فرمان نشسته ام
وارسته ام ز هستی و دنیا و ماسوا
در عرش قدس ایزد منان نشسته ام
صابر شدم به درگه میخانه ام مقیم
ساغر به کف،مقابل رندان نشسته ام برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 365 [ سه شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۸ ] [ 20:26 ] [ آذر ]
نمی دانم چرا امشب به سر شوری دگر دارم به یاد روی آن نلمهربان بس شور و شر دارم
نه امیدی که با من مهربان گردد دل سنگش
شکایتها به لب از آن بت بیدادگر دارم
دل دیوانه من می کشد من را به هر سویی
کجا در سر خیال حرکت و سیر و سفر دارم
ز طوفان بلا شد زیر و بالا کشتی جانم
در این دریای طوفان زا به هر دم صد خطر دارم
شتابان کاروان عمر ما طی کرد راهش را
سری پر شور و احساس و وجودی شعله ور دارم
ز داغ عشق در دل شعله سوزان بود لیکن
لبی خندان،دلی خونین و جانی پر شرر دارم
ز شعر من بسوز و ساز دل آگاه می گردی
عجب رنج و غم و دردی من خونین جگر دارم
بزن مهر خموشی بر دهان خویشتن صابر
مگو در گوشه تنهایی و وحشت مقر دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 459 [ دوشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۷ ] [ 20:47 ] [ آذر ]
از جام می و کوی خرابات گذشتم از ظاهر و تقلید و عبادات گذشتم
رندانه زدم گام طلب در ره جانان
از نیک و بد و حال و کرامات گذشتم
هر بوالهوسی واقف راز دل من نیست
از زهد ریایی و مناجات گذشتم
تا داد مرا عشق خدا شهپر توفیق
پر باز نمودم ز سموات گذشتم
چون باخبر از سوز دل و رنج نهانم
زین هستی موهوم و مکافات گذشتم
از مبدا عشق ازلی دل شده روشن
از وسوسه و قال و مقالات گذشتم
شد ذکر دلم عشق و محبت همه عمر
از رمز و اشارات و کتابات گذشتم
نی شیخم و نی زاهد و نی فلسفه بافم
از درد سر جاه و مقامات گذشتم
استاد ازل درس صفا داده به من یاد
دلباخته از حیله و طامات گذشتم
صابر شده ام بار بلا هست به دوشم
از هر دو جهان از همه آفات گذشتم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 412 [ جمعه ۱۳۹۴/۱۲/۱۴ ] [ 18:50 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||