|
| ||
|
از جام می و کوی خرابات گذشتم از ظاهر و تقلید و عبادات گذشتم رندانه زدم گام طلب در ره جانان از نیک و بد و حال و کرامات گذشتم هر بوالهوسی واقف راز دل من نیست از زهد ریایی و مناجات گذشتم تا داد مرا عشق خدا شهپر توفیق پر باز نمودم ز سموات گذشتم چون باخبر از سوز دل و رنج نهانم زین هستی موهوم و مکافات گذشتم از مبدا عشق ازلی دل شده روشن از وسوسه و قال و مقالات گذشتم شد ذکر دلم عشق و محبت همه عمر از رمز و اشارات و کنایات گذشتم نی شیخم و نی زاهد و نی فلسفه بافم از دردسر جاه و مقامات گذشتم استاد ازل درس صفا داده به من یاد دلباخته از حیله و طامات گذشتم صابر شده ام بار بلا هست به دوشم از هر دو جهان از همه آفات گذشتم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 412 [ شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۲ ] [ 21:23 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||