سخن روز

پيوندهای روزانه

سرمست عشق در برِ رندان نشسته‌ام

مسرور و شاد و خرم خندان نشسته‌ام

در دل ز حادثاتِ جهان ترس و بیم نیست

در بزمِ شوق و محفلِ خوبان نشسته‌ام

مجنون‌صفت ز وادی حیرت گذشته‌ام

بی‌خود ز خویش واله و حیران نشسته‌ام

جان را نثارِ مقدمِ جانان نموده‌ام

در محفلِ محبتِ جانان نشسته‌ام

زد سازِ عشق مطربِ غیبی به جان و دل

بر شاخِ ذوق شاد و غزلخوان نشسته‌ام

در گوشِ هوشِ من همه شب نغمه وفاست

در نزدِ دوست گوش به فرمان نشسته‌ام

وارسته‌ام ز هستی و دنیا و ماسوا

در عرشِ قدسِ ایزدِ منّان نشسته‌ام

صابر شدم به درگه میخانه‌ام مقیم

ساغر به کف، مقابلِ رندان نشسته‌ام


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۶۵
[ شنبه ۱۳۹۹/۱۲/۳۰ ] [ 13:32 ] [ آذر ]

شد روزِ عیدِ نوروز تا تهنیت بگویم

اهلِ صفا بیایند پیمانه‌کش به کویم

تحویلِ سال می‌گفت شیخی به خادمِ خویش

سجاده را بینداز تا ذکرِ حق بگویم

رندی ز وجد می‌گفت ساقی بده شرابم

تا با شرابِ گلگون دلقِ ریا بشویم

گفتا به غمگساری معشوقِ گلعذاری

در بوستانِ عرفان بنما نظر به رویم

با غنج و غمزه و ناز می‌گفت گل به بلبل

بنما نظر ز شادی بر چهره نکویم

در کف گرفت ساقی جام و سبوی باده

گفتا که جرعه‌ای نوش از ساغر و سبویم

درویش خاکساری هو حق علی علی گو

گفتا مصون بمانند رندان ز ذکرِ هویم

صابر ز شوق و شادی مستِ شرابِ وصلت

گفتا نگار آمد از مرحمت به سویم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۰۹
[ شنبه ۱۳۹۹/۱۲/۳۰ ] [ 12:48 ] [ آذر ]

باز آمد نوبهاران دامنِ صحرا بگیرم

راهِ کوه و دشت و باغ و راغ و جنگل را بگیرم

باز عشقی تازه شوری افکند در روح و جانم

دامنِ آن لاله‌رو را گوشه تنها بگیرم

گل برافشانم به پایش سر به دامانش گذارم

در میانِ گل وجودش را ز سر تا پا بگیرم

غنچه لعلِ لبش را بوسم و با وجد و شادی

از کفِ آن یارِ زیبا،ساغرِ صهبا بگیرم

مست و مست و باده‌نوش و عاشق و مفتون و شیدا

حاجتم را از وصالِ شاهدِ زیبا بگیرم

غرقه گردم، غرقه دریای آرامِ امیدش

کامِ دل را از لبِ آن یارِ مه‌سیما بگیرم

شور و احساس و محبت را بریزم زیرِ پایش

مسکن و ماوا به اوجِ عالمِ بالا بگیرم

رازدارِ عالمِ عشق و محبت هست صابر

نغمه زد، ای کاش در قربِ خدا ماوا بگیرم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۹۶
[ پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۸ ] [ 19:14 ] [ آذر ]

کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم

پریشان‌خاطر و افسرده و محزون و بیمارم

طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم

نمی‌دانست من بیمار عشق و محو دلدارم

به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و بادقت

بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم

تو عاشق‌پیشه دلداده محزون و شیدائی

بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم

بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت

بگفتم آزمایش کرده‌ام من، بی‌پرستارم

پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم

ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم

علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پرشورم

دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم

مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم

نگردی باخبر از سوز و سازِ من ز گفتارم

مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم

اسیرِ پنجه پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم

سَر و جان را نثارِ مَقدمِ جانانه‌ام کردم

بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۵
[ پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۸ ] [ 19:10 ] [ آذر ]

شهریار کشور جان بود زین‌العابدین

رهنمای راه ایمان بود زین‌العابدین

***

زین‌العباد حضرت سجاد شاه دین

نامش علی و پادشه کشور دل است

***

حضرت سجاد زین‌العابدین

پرده‌دار کعبه‌ی صدق و یقین

لطف بی‌حد داشت بهر مُسلمین

آن امام نامدار بی‌قرین

در عبادت در سخاوت پُرعطا

گوهر بحر ولای کبریا

 


برچسب‌ها: زندگانی چهارده معصوم علیهم‌السلام
[ پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۸ ] [ 19:7 ] [ آذر ]

به تو گفتم به خدا شاعرِ غمهایم من

بی‌دلی سوخته در صحنه دنیایم من

روز و شب قوتِ من دلشده خونِ جگرست

واله و غمزده شاهدِ زیبایم من

از دل و دین به رهِ یار گذشتن سهل است

دین و دلباخته یارِ فریبایم من

در سراپرده اسرارِ جهانِ وحدت

در بَرِ اهلِ وفا بی‌دل و شیدایم من

هست در دامنِ من مَطلبِ کونین ولیک

گاه پنهانم و گه ظاهر و پیدایم من

ذاتِ هستی و خداوند نگردد ثابت

چون در این مسئله روشندل و بینایم من

موجها هست به دریای حقیقت بی‌حد

صابرم محوِ خدا، غرقه دریایم من


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۷۶
[ چهارشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۷ ] [ 19:19 ] [ آذر ]

بی‌اعتنائی تو شرر زد به جانِ من

ای بی‌خبر ز سوزِ غمِ جاودانِ من

روی طلب به کوی تو دیگر نمی‌کنم

دیگر بس است ناله و آه و فغانِ من

سودی نداشت آن همه اصرار و التهاب

شاید ز راهِ مهر شوی، مهربانِ من

تنها به یادِ چشمِ تو نوشم شرابِ ناب

ای مونس و انیسِ دل بی‌امانِ من

راضی مشو که شام و سحر از غم و فراق

آتش فتد به خرمنِ جان و روانِ من

مرغِ شکسته‌بالم و صیدِ کمندِ عشق

کوی غمست و کُنجِ محن آشیانِ من

باشد دوامِ عشق ز دوری و انفصال

بگریزم از وصال که شد شورِ جانِ من

با من خیال و یادِ تو باشم به روز و شب

باشد کلامِ عشق و محبت بیانِ من

رسوا شدم ز عشقِ تو ای یارِ دلنواز

باشد همیشه نامِ تو ذکرِ زبانِ من

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۷۷
[ چهارشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۷ ] [ 19:14 ] [ آذر ]

هلالِ ماهِ شعبان شد عیان دلها منور شد

مشامِ جان ز عطرِ معنوی هر دم معطر شد

به شعبان‌المعظم چار مولودِ مبارک بین

حسین‌بن‌علی، آئینه‌دارِ حیِّ داور شد

به روزِ سوم شعبان قدم بنهاد در عالم

به سالِ چارم هجری جهان پر عطر و عنبر شد

به روزِ چارمِ شعبان ز هجرت بیست و شش بودی

که عباسِ دلاور جلوه‌گر چون ماهِ انور شد

به روزِ پنجمِ شعبان علی سجاد، جانِ جان

به سال سی و هشت، از روی او عالم منور شد

به روزِ پانزده از ماهِ شعبان، حجت قائم

بیامد در جهان سلطانِ خوبان، دادگستر شد

بگوشِ هوش آمد این ندا از مهدیِ دوران

عدد تاریخ، سالِ اطهرم، جانم مطهر شد

پدر باشد حسن آن مادرِ والای او نرجس

گلستانِ محبت عطرگین از مشکِ اذفر شد

به شادی کوش و با وجد و طرب با عزتِ تقوی

که در دل چهره رخشانِ مهرِ جان مصوّر شد

ز نورِ دل صفای باطن ار داری، نما شادی

غنی بالذات، حق باشد گدای او توانگر شد

در این ویرانسرای عالم پُر وحشت و فانی

صفایِ خاطر از دیدارِ آن جانان میسر شد

نه گنج سیم و زر جویم، رهِ اهلِ ولا پویم

که دامانِ دل از دُرِّ حقیقت پُر ز گوهر شد

سحر بی‌پرده حُسنِ یارِ ما بودی تماشائی

ظفر آمد ز غیبِ شرقِ جان و دل مظفر شد

بنوش از چشمه‌سارِ معرفت تا زنده‌دل گردی

خوشا آنکس ز خضرِ معنوی نوشش مقدر شد

نبوت با ولایت گر نبودی کی جهان بودی

خوشا آنکس که عمری پیروِ راهِ پیمبر شد

از این رازِ زمین و آسمان غافل بُدن تا کی؟

برای ما فروغِ باطن و ایمان مکرر شد

هدایت از خدا باشد نگردد سنگ لَعل و دُرّ

بهر شیئی بود اندازه‌ای امرش مقرر شد

ز صابر سنجشِ شعر و ادب اکنون نکو باشد

که در نظم و سخن خوش نغمه‌پرداز و سخنور شد


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۲۱۲
[ سه شنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۶ ] [ 18:58 ] [ آذر ]

آشفته چو آن زلفِ پریشانِ تو باشم

بیمارتر از نرگسِ فتانِ تو باشم

دل بُردی و خون کردی و پامال نمودی

جان‌باختۀ عشقِ تو قربانِ تو باشم

تا مهرِ تو در خاطرِ من جایگزین شد

هر جا که روم واله و حیرانِ تو باشم

خواهم که زنم بوسه ز سر تا قدم تو

مفتونِ غمِ عشق و پریشانِ تو باشم

تا جان به تنم هست فراموش نگردی

محوِ رُخِ تابندۀ تابانِ تو باشم

جانانۀ جانِ من و هم روح و روانی

دلسوختۀ عشقِ فروزانِ تو باشم

خوشتر بود از باغِ جنان کعبۀ عشقت

خوش معتکفِ روضۀ رضوانِ تو باشم

صابر به سرِ کوی تو یک عمر مقیم است

زد نغمه ز دل مرغِ خوش‌الحانِ تو باشم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۱۶
[ یکشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۴ ] [ 19:15 ] [ آذر ]

ز من بگذر که من آواره دشتِ جنون باشم

ز من بگذر چو مرغِ نیم‌بسمل غرقِ خون باشم

ز من بگذر که شُستم دفترِ دانائی خود را

اگر چه اهلِ علم و فضل و فرّ و ذوفنون باشم

ز من بگذر که از افسونِ چشم یار شیدایم

بسی سرگشته و دیوانه‌دل از آن فسون باشم

ز من بگذر که رند و لاابالی بی‌دل و مستم

نمی‌داند کسی کز عشقِ آن جانانه، چون باشم

ز من بگذر که در دریای فکر و ذکر مغروقم

بسی حیران و سرگردان ز رازِ کاف و نون باشم

ز من بگذر که باشم بارِ سنگینی ز رنج و غم

من از دنیای فکر و ذکر و دانائی برون باشم

ز من بگذر شدم در عالمِ عشق و جنون صابر

میانِ مرد و زن مشهور از شورِ جنون باشم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۱۵
[ یکشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۴ ] [ 19:11 ] [ آذر ]

شکست‌خورده احساس خویشتن باشم

به‌سانِ شمعِ فروزان به انجمن باشم

هزار دردِ نهان در نهادِ سوزان است

فسرده‌خاطر و بی‌غمگسار من باشم

نوای هر غزلم سازِ دلنوازِ عشق

به بوستانِ وفا مرغِ خوش‌سخن باشم

گهی در آتشِ سودای خویش می‌سوزم

گهی ز عشق و صفا، بلبلِ چمن باشم

بسوختم ز شرارِ غم و جدائیها

که دور از حرمِ یارِ سیم‌تن باشم

خدا کند به همین درد مبتلا گردی

که من ز داغِ غمت جوهرِ محن باشم

توئی به ملکِ محبت، حقیقت شیرین

به بیستونِ غم و درد کوهکن باشم

چه خوش بود که شود فانی بلا صابر

نمونه غم و حسرت در این زمن باشم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۱۴
[ یکشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۴ ] [ 19:5 ] [ آذر ]

در خراباتِ مُغان رطلِ دمادم می‌زنم

پشت پا بر غصه و اندوهِ عالم می‌زنم

جام بگرفتم به کف از همتِ پیرِ مغان

دم ز مهرِ رهبرِ پیرِ مکرم می‌زنم

نغمه سازِ مرا با گوشِ هوشِ جان شنو

خوش به مضرابِ هنر گه زیر و گه بم می‌زنم

پای‌کوبان دست‌افشان ساغرِ صهبا زدم

طعنه بر اسکندر و بر مسندِ جم می‌زنم

فانی فی‌اله گردیدم ز فیض و لطفِ عشق

دم ز ذکرِ ذاتِ غیب و اسمِ اعظم می‌زنم

سالکِ وادی عشق و رهرو کوی دلم

از ولای شهریارِ مُلکِ دل دم می‌زنم

صابرِ کرمانی روشندل و وارسته‌ام

کوسِ عشرت بر سرِ اندوه و ماتم می‌زنم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۱
[ پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ ] [ 23:43 ] [ آذر ]

به باغِ عشق من آن بلبلِ خوش‌الحانم

به بوستانِ هنر روز و شب غزلخوانم

کسی نبود که مستم کند به نیم نگاهی

کسی نبود که آتش زند به خرمنِ جانم

کسی نبود که گوید تو از کدام دیاری

کسی نگفت چه شوری بود به روح و روانم

کسی خبر نشد از رنجِ بی‌کرانه عشقم

کسی نگفت چرا خسته‌دل، پریشانم

ز یُمنِ همتِ پیرِ مغان شدم سرمست

شرابِ ناب بنوشم ز لطفِ جانانم

ز شورِ عشق و جنون، عاشقی وفاکیشم

به راهِ معرفتِ دوست، اهلِ عرفانم

اگر چه صابر مستم ولیک شام و سحرگه

رسد به گوشِ فلک شورِ عشق و افغانم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۰
[ پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ ] [ 23:40 ] [ آذر ]

چه خوش در عالمِ وحدت همیشه مات و حیرانم

یکی گویم یکی جویم یکی خوانم یکی دانم

چو دل شد روشن از نورِ محبت، عرشِ اعلی شد

هزاران سال در فطرت مقیمِ عرشِ رحمانم

دلم مرات شد تا نقش‌ها گیرد ز غیبِ جان

که گردد روشن از نورِ صفای عشقِ حق جانم

بود ساقی خدا، می باده صافِ خُمِ وحدت

که مستی می‌کند ز آن می، دلِ محزون و نالانم

به هر کس بنگرم در بندِ سیم و زور و زر باشد

من از اندیشه این مردمِ خودخواه گریانم

هدف مبهم بود مقصود ناپیدا و رَه پُر خَم

منِ آواره در این دشت، سرگردان و حیرانم

سخن کوتاه کن صابر، خموشی رازِ حق باشد

مگو در عالمِ عشق و محبت زار و پژمانم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۵۹
[ پنجشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۱ ] [ 23:37 ] [ آذر ]

پرده‌دار کعبه صدق و صفائی یاعلی

مظهر ذات خدا مشکل‌گشائی یاعلی

قرص مه از پرتو روی تو کسب نور کرد

نور مطلق جلوه حق مرتضائی یاعلی

افضل‌الاعمال مهر و عشق سلطان ولاست

حج و عمره قبله و کوه منائی یاعلی

گشته‌ای ممسوس ذات حق ز خود فانی شدی

بدر ایمان و ولا نور خدائی یاعلی

تا در میخانه فیض و عنایت باز شد

ساقی سرچشمه آب بقائی یاعلی

نوربخش آسمان معرفت رخسار توست

جلوه جان و جهان نور و ضیائی یاعلی

قرب حق را باید از راه ولایت طی نمود

رهنمای انس و جان ایزدنمائی یاعلی

همسر زهرای اطهر هستی و دست خدا

جانشین و نور جان مصطفائی یاعلی

صابر کرمانی از عشق رخت دیوانه شد

جان دهد در راه وصلت دلربائی یاعلی


برچسب‌ها: ع, صفحات ۲۲ و ۲۳
[ چهارشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۰۶ ] [ 18:32 ] [ آذر ]

 

خرم آن روزی که یار دلربایی داشتم
در دلم از جلوه رویش ضیایی داشتم 

نقش لوح خاطراتم بود عکس روی او
از تجلی جمال او صفایی داشتم 

کی فراموشم شود آن سوز و ساز عشق او
در ازای جور او  مهر و وفایی داشتم 

گشته ویران کاخ امیدم ز طوفان غمش
من به آن یار پریوش اتکایی داشتم  

ای پری رخسار زیبا ای عزیز دلنواز
من به نزد اهل دل قدر و بهایی داشتم  

شور و ذوق و شوق احساسات من خاموش شد
در گلستان هنر شور و نوایی داشتم 

یاد باد آن روزگار شادی و عیش و نشاط
در فضای لطف او فر همایی داشتم 

خرم آن عهدی که بودم در جوار قرب  او
در سر کویش مکان و بزم و جایی داشتم 

صابر بیدل فغان از سینه سوزان کشید 
کاتشی در دل ز عشق مه لقایی داشتم

 

[ یکشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۰۳ ] [ 9:45 ] [ بی نوا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت