سخن روز

پيوندهای روزانه

جهان چو خلد برین گشته از لقای علی        

 عیــان شدست جمــال خـدانمای علی

علی‌ست شاه ولایت علی‌ست نـور ازل      

رمُــــوزِ خلـقت عـــالـــم بــود برای علی

علی‌ست مـظهـــر حـق نور واحد مطلق      

رضـــای ذات الــهــی بـــــود رضای علی

کلام غِـیـب یـــــدالله فــــــوق ایــــدیـهم        

عیان شدست ز دست گره‌گشای علی

بـســـان خِـضـــر بیــابی حیـــات جاویدان      

چو جان ز مهر و محبت کنی فـدای علی

همیشه عاشق سرمست زنده‌دل ماند      

که نوش کرده ز سرچشمهٔ بقـای علی

همیشه امن و امانست و خرم و شاداب       

بگلشنی که زنـــد بــال و پر همای علی

روان و جان و دل عاشقان پــاک سرشت      

شدست روشن و تـابنده از ضیـای علی

ز پــَــرتـــو رخ او مهــــر و مــــاه نـــورانی      

مُنـــورست جهـــان و دل از لقـــای علی

چه اعـتــنـا بجـنـــان و قصـــور و حور کند       

هـر آنکه از دل وجان گشته آشنای علی

هـــوای بــاغ جـنــان‌ست در ســــر زاهد        

چو نیست در سر بی شور او هوای علی

به چشم بـاطن سـر در سـرای عشق نگر        

بـهشت و عـدن بــود بزم دلگشای علی

چــــــرا به عـالـــم عـــرفان عـروج ننمائی         

مقـــام امـــن بــــود عـرش کبریای علی

قسم بعشق که بینا شــوی به هر دو جهان        

اگر به چشم کنی سُــرمه خاک پای علی

سماء و مهر و قمر عرش و فرش و لوح و قلم       

  تمام گشته هـــویــدا ز فـــر و رای علی

ز مـعـــرفت نهی ار ســـر به درگه کرمش        

هـــزار بــذل عطـا یـابی از سخای علی

نهی به درگه سلطــان ملک جــان گر سر        

غــریق فیـض شــوی در یم عطای علی

به عیش کوش و ز وجد وسرور شادی کـن        

که زنــدگی دهــدت مهـر جانفزای علی

همیشه نغمه لاهــوتـیـان به عـــرش رسد         

که ذکـــر دائـــم آنهــــا بــود ثنـای علی

نظـــر بـه عــارف روشنـــدل خــدابیــن کن         

که مست باده وحدت شد از ولای علی

نه رنج و غصــه‌ و غم بیند و نه درد و محن         

کسی که گــام زد از صدق در سرای علی

ز همـت و کــرمش بی‌نیــاز خواهی شـد        

که تــاج‌بخـش شهــاننـد اولیـــای علی

شــدست پــاک و منـــور روان و خاطر ما         

نـمــوده جـلـــوه بـه دل روی دلربای علی

وزد هـمیـشه نـسیـم صبــا عبـیــرآمیــز          

به بـــوستـان دل از گُلبــن صفــای علی

مَــراست حالت وجد و سماع و شیدائی        

 به گـــوش جـان رسـدم دم به دم ندای علی

بســــان صـــابر کــــرمانی ایــمنــی یابد

هـــر آن‌که سایه به فــرقش زند لوای علی


برچسب‌ها: ع, صفحات ۱۶ الی ۱۹
[ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۴/۲۵ ] [ 21:19 ] [ آذر ]

ذکر اهل ایمانست لااله‌الاهو

نور قلب خوبانست لااله‌الاهو

در عدد علی باشد روشن و جلی باشد

سرّ او خفی باشد لااله‌الاهو

سّر غیب می‌جویم راه عشق می‌پویم

عارفانه می‌گویم لااله‌الاهو

دل چو محو مولی شد مست عشق و شیدا شد

صبح و شام گویا شد لااله‌الاهو

ذاکرم به ذکر حق تا به او شوم ملحق

غیب او بود مطلق لااله‌الاهو

مست عشق مولایم فارغ از من و مایم

عاشقانه گویایم لااله‌الاهو

ظاهر و عیان باشد باطن و نهان باشد

نقش لوح جان باشد لااله‌الاهو

صابر صفاکیشم اهل راز و درویشم

جز به حق نیندیشم لااله‌الاهو


برچسب‌ها: ع, صفحات ۱۰ و ۱۱
[ سه شنبه ۱۳۹۹/۰۴/۲۴ ] [ 21:28 ] [ آذر ]

دم می‌زنم زِ عشق و ولای تو یاعلی
سر می‌نهم زِ صدق، به پای تو یاعلی

بر لوح دل به‌غیر جمالِ تو نقش نیست
واصل شدم به فیضِ لقای تو یاعلی

دارد بس افتخار به شاهانِ تاجدار
هر بنده‌ی فقیر و گدایِ تو یاعلی

نامت علی و یکصد و ده هست در عدد
نصفش مجیب و ذکر و دعای تو یاعلی

خمسش حبیب و عُشر بود اسم ذات هو
برپا بود جهان ز بقایِ تو یاعلی

کون و مکان و لوح و سموات و عرش و فرش
خلقت شدند جمله زِ رأی تو یاعلی

عرش خدا که قلبِ محبان باصفاست
بود از نخست منزل و جای تو یاعلی

هر دم رسد به گوش دل و جان عاشقان
آوایِ عشق و شور و نوای تو یاعلی

مستم ز شوق و نغمۀ مستانه میزنم
چون بلبلی به باغ صفای تو یاعلی

منصوروار هر که بنوشد شرابِ عشق
واقف شود به سرّ خفایِ تو یاعلی

باشد مصون ز حیلۀ شیطان و شرّ  نفس
هر عاشقی ز لطف و وفای تو یاعلی

تسبیح‌خوان به امر خدا تا که شد ملک
بگشود لب به مدح و ثنای تو یاعلی

فلک وجود غرقۀ بحر نعیم توست
هستی است قطره‌ای ز سخای تو یاعلی

صابر قدم به حصن ولایت نهاد و گفت
روشن‌دلم ز نور ولایِ تو یاعلی


برچسب‌ها: ع, صفحات ۱۱ و ۱۲
[ پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۴/۱۹ ] [ 21:5 ] [ آذر ]

ســرچشمـهٔ عطــا و عنایت علی بود  

راز نخست و ســـرّ بـــدایـت علی بود

روح علی‌ست نـاظــر اعمال مرد و زن

 خـورشـیــد آسـمــان ولایـت علی بود

قـُــرآن ناطق است و کلام و بیان حق

رمـــز و اشــاره لفظ و روایت علی بود

از نـــور روی او دل و جـــانم منورست

ماهِ سپهـــــر بــُــرج هـدایت علی بود

یک ذره اضـطـــراب نــــدارم ز رستخیز

 ما را پنــاه و لطف و حمـایت علی بود

ساری بود تجلی عشقش به ممکنات

چون ابتدای عشق و نهـایت علی بود

صــابــر لبی ز قلـــزم فیــضش نمود تر

بی‌شک و ریــب بحـر عنایت علی بود


برچسب‌ها: ع, صفحه ۱۳
[ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۴/۱۸ ] [ 21:10 ] [ آذر ]

پرسش مکن از این سرِ پُر شور و شرِ من

مشکل که شوی باخبر از ماحضرِ من

از همتِ والای خدایِ دلِ رندان

باشد به سراپرده وحدت گذرِ من

گاهی است مرا بزم و مکان، عالمِ لاهوت

گه اوجِ سمواتِ حقایق سفرِ من

آن یار که در پرده غیب است جمالش

نور رُخِ او هست فروغِ بصرِ من

هرگز نرود از نظرم حُسنِ جمالش

ناظر به رُخِ جلوه‌گرش چشمِ ترِ من

در صبحِ ازل مست شدم مستِ می عشق

تا شامِ ابد هوش نیاید به سرِ من

رفتم به درِ میکده عشق و شدم مست

مستانه زنم نغمه که باشد سمرِ من

دُردی‌کش جامِ می عطار و سنائی

بودم منِ دیوانه و حق راهبرِ من

بر ظاهرِ من خرده گرفتند حریفان

منگر تو بر این ظاهرِ پُر کرّ و فرِ من

بنشین به بَرَم گوش به آوازِ دلم ده

تا گوش کنی سازِ دلِ نغمه‌گرِ من

کردند حذر سردمزاجان و هوسباز

از شعله سوزانِ دلِ پُر شررِ من

از بسکه کشیدم ستم از خلقِ جفاکار

باور نکنم هر که شود دادورِ من

من رند و قدح‌نوش و صفاکیش و فقیرم

آن فقر که فرمود شه و راهبرِ من

آن ختمِ رسولانِ جهان احمدِ مرسل

شد خاکِ قدومش ز یقین تاجِ سرِ من

دیوانِ من و نثرِ من و ناله قلبم

باشد به جهان نقش و نگار و هنرِ من

اصلم به سموات رَوَد، فرعِ من اینجاست

این جسم شود خاک و نماند اثرِ من

بنهاده خدا تاجِ کرامت به سرِ ما

تقوی و مناعت شده تاج و گهر من

تاج و گهرِ مخزنِ اسرارِ الهی

فقرست و قناعت به جهان سیم و زرِ من

در مکتبِ دل حرفِ وفا سرخطِ من بود

چون درسِ محبت شده لوحِ نظرِ من

صابر نزند دم به جز از مهر و محبت

گوید که بود عشق و صفا بار و برِ من


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۶۷
[ سه شنبه ۱۳۹۹/۰۴/۱۷ ] [ 21:23 ] [ آذر ]

من گمشدۀ عشقِ توام نام ندارم

بي وصلِ تو عيش و خوشی و كام ندارم

من كُشته شدم كُشتۀ احساس و محبت

بی وصلِ تو يك لحظه من آرام ندارم

اندوه و غم و غصۀ من از غمِ عشق است

شوری به دل از غصۀ ايام ندارم

يك لحظه نشد محو شوی از نظرِ من

با صبحِ رُخت تيرگی شام ندارم

از من ببريدی و مرا ترك نمودی

ليكن به خدا بی تو دل‌آرام ندارم

آرامِ دل و روح منی راحتِ جانی

من كار به آغاز و به فرجام ندارم

در دامِ غمِ هجر تو عمرم به سر آمد

از بادۀ وصلت به كفم جام ندارم

از نام گريزانم و از ميل و هوس دور

من كار به جاه و نَسَب و نام ندارم

پيوند دل از پيرِ مغان قطع نگردد

من روی طلب جانبِ هر عام ندارم

صابر شده‌ام در دلِ من رازِ نهانست

از عشق عيان گشتم و انجام ندارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۶۸
[ سه شنبه ۱۳۹۹/۰۴/۱۷ ] [ 21:10 ] [ آذر ]

کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم

پریشان‌خاطر و افسرده و محزون و بیمارم

طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم

نمی‌دانست من بیمار عشق و محو دلدارم

به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و بادقت

بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم

تو عاشق‌پیشه دلداده محزون و شیدائی

بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم

بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت

بگفتم آزمایش کرده‌ام من، بی‌پرستارم

پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم

ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم

علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پرشورم

دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم

مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم

نگردی باخبر از سوز و سازِ من ز گفتارم

مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم

اسیرِ پنجه پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم

سَر و جان را نثارِ مَقدمِ جانانه ام کردم

بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۵
[ سه شنبه ۱۳۹۹/۰۴/۱۷ ] [ 21:5 ] [ آذر ]

سلطان ملک ارتضا، مولی علی موسی الرضا

آئینه ذات خدا، مولی علی موسی الرضا

بحر کرم، کان عطا، سر حلقه اهل ولا

در امر او بودی قضا، مولی علی موسی الرضا

آن رهبر راه یقین مسموم زهر ظلم و کین

بر امر حق بودی رضا، مولی علی موسی الرضا

موسی بن جعفر آن پدر، میر امم، فخر بشر

دل یافت از نورش جلا، مولی علی موسی‌الرضا

سال محق مولود او، تابان رخ مسعود او

دریای رحمت از سخا، مولی علی موسی‌الرضا

مولود یا ذیقعده دان، بد نام مادر خیزران

سلطان اقلیم صفا، مولی علی موسی‌الرضا

هم نجمه و هم باهره، مادر ملقب طاهره

باشد امام‌الاتقیا، مولی علی موسی‌الرضا

میر ولا، فاضل، رضی، صابر، وفی باصفا

القاب آن ایزدنما، مولی علی موسی‌الرضا

پنجاه و پنج آن رهنما از سال در دار فنا

عمرش بدی ای باولا، مولی علی موسی‌الرضا

شمس هدایت بوده او، آن مظهر آیات هو

دین خدا را رهنما، مولی علی موسی‌الرضا

صابر غلام درگهش، کمتر بد از خاک رهش

باشد ولی اولیا، مولی علی موسی‌الرضا


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۱
[ پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۴/۱۲ ] [ 21:16 ] [ آذر ]

سالها در بحرِ حیرت غوطه‌ور گردیده بودم

تا که از رازِ محبت باخبر گردیده بودم

ظاهری آرام و جانی پُر تلاطم داشتم من

او نمی‌داند که من خونین‌جگر گردیده بودم

کیست او آن شاهدِ نامهربانِ فتنه‌جویم

سالها از عشقِ او شوریده‌سر گردیده بودم

نقشِ لوحِ خاطر من بوده عکسِ روی ماهش

بسکه گشتم محوِ رویش بی اثر گردیده بودم

گوهرِ مقصود آمد در کفم از فیضِ عشقش

بی‌نیاز از نام و کام و سیم و زر گردیده بودم

شمعِ خودسوزی سراپا بوده‌ام در بزمِ اُنسش

از شرارِ آتشِ دل، شعله‌ور گردیده بودم

روی دل را جانبِ هر خودپرستی کی نمایم

عارف و روشندل و صاحبنظر گردیده بودم

دم به دم در کشورِ جان و روانِ خویشتن خوش

بی‌خود از خود عازمِ سیر و سفر گردیده بودم

سروِ آزادم ز سنگ و چوبِ طفلان فارغم من

برگ و باری نیست من را بی‌ثمر گردیده بودم

صابرِ شیرین‌کلام و نغمه‌خوان و بی‌امانم

در میانِ عشقبازان، نامور گردیده بودم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۵۱
[ یکشنبه ۱۳۹۹/۰۴/۰۸ ] [ 21:20 ] [ آذر ]

دوش از درِ میخانه خراب آمده بودم

با ساز و دف و جامِ شراب آمده بودم

در حالِ سماع، رقص‌کنان، خنده‌زنان، مست

با نغمه و آهنگ و رباب آمده بودم

اندوه نبُد در دل و سرمست و قدح‌نوش

آسوده ز اندوه و عذاب آمده بودم

از قامتِ ساقی چو قیامت شده برپا

فارغ ز غمِ روزِ حساب آمده بودم

ای فردِ ریاکار به کوری تو دوشین

پیمانه‌کش و مست و خراب آمده بودم

پیمانه به کف، نغمه به لب، سرخوش و شیدا

با ساغرِ پُر از میِ ناب آمده بودم

صابر شده‌ام رهروِ دنیایِ یقینم

صد شکر که از راهِ صواب آمده بودم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۵۰
[ جمعه ۱۳۹۹/۰۴/۰۶ ] [ 21:47 ] [ آذر ]

یک‌دم ز غم و رنجِ جهان شاد نبودم

در قیدِ قفس بودم و آزاد نبودم

زین گردشِ ایام که غارتگرِ عمر است

یک‌دم نشدم فارغ و دلشاد نبودم

شیرین‌دهنان دلبری آغاز نمودند

افسوس من غمزده فرهاد نبودم

هر لحظه ز اندوهِ غمی غمزده گشتم

آزاد ز بندِ غمِ صیاد نبودم

در لوحِ ضمیرم رخِ آن یار عیان بود

بی‌بهره از آن، حُسنِ خداداد نبودم

دلسوخته در دشتِ جنون خانه گرفتم

سرمست و خرابم ز می، آباد نبودم

دیدم روشِ اهلِ جهان شید و فریب است

هم‌مسلکِ این مردمِ شیاد نبودم

دیوانه‌دلم شهره شدم، صابرِ مجنون

هم‌مبحثِ هر عاقل و فرساد نبودم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۴۹
[ جمعه ۱۳۹۹/۰۴/۰۶ ] [ 21:43 ] [ آذر ]

به عمری گلبنِ باغِ دلم را باغبان بودم

گهی در عمق خاموشی چو بلبل نغمه‌خوان بودم

کلامم را نمی‌فهمی که من بیگانه از خویشم

حریمِ عشق دل را پاسدار و پاسبان بودم

به من هر دم بشارت می‌دهد از عالمِ بالا

خوشم آسوده‌خاطر از غمِ سود و زیان بودم

گهی با بالِ جان پرواز می‌کردم به هر سوئی

گهی در گوشه تنهائی خود، ناتوان بودم

گهی قبض و گهی بسط و گهی رنج و گهی شادی

اسیرِ پنجه دورِ زمان و بی‌ ضِمان بودم

گهی همچون عقابِ تیزپَر، پرواز می‌کردم

گهی با ثقلِ تن روی زمین بارِ گران بودم

گهی آگاه می‌گشتم ز خیر و شرِّ هر امری

گهی غافل من از خویش و ز غم آزرده جان بودم

گهی بی‌پرده می‌دیدم جمالِ یارِ زیبا را

گهی در پرده تاریکِ اوهامم نهان بودم

گهی از اولیاءِ حق شنیدم رمزِ وحدت را

گهی کثرت پریشانم نمود  و بی‌امان بودم

مپرس از من مکانت در کجا، نامت چه می‌باشد

مکانِ اصلی‌ام در قرب مولی، لامکان بودم

مرا بودی محبت مایه آرامِ جان و دل

رموزِ عشق را می‌خواندم و روح و روان بودم

مجالِ ناله و فریاد دیگر نیست خاموشم

فراغت یافت دل بی ناله و آه و فغان بودم

فروزان مهرِ رخشانِ ولای یار را دیدم

به سوی کعبه مقصودِ عشقِ دل روان بودم

نوایم بی‌نوائی حاصلِ عمرم پشیمانی

گهی با هیچ و پوچِ زندگانی، شادمان بودم

جلال و منزلت در بی‌نیازی بود و آرامش

چه گویم، همچو مرغِ نیم‌بسمل در جهان بودم

صدای مرغِ حق را بشنو و حق‌حق بگو خوش‌زی

که من ناظر به ناحق گفتنِ پیر و جوان بودم

من آن مرغم که صیادِ قضا افکنده در دامم

قرارم بی‌قراری بود و دور از آشیان بودم

ز صابر طرفه شعری ماند و شیرین‌ کلامی خوش

بگوید نغمه‌خوان در محفلِ روحانیان بودم

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۴۸
[ جمعه ۱۳۹۹/۰۴/۰۶ ] [ 21:33 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت