کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم
پریشانخاطر و افسرده و محزون و بیمارم
طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم
نمیدانست من بیمار عشق و محو دلدارم
به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و بادقت
بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم
تو عاشقپیشه دلداده محزون و شیدائی
بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم
بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت
بگفتم آزمایش کردهام من، بیپرستارم
پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم
ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم
علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پرشورم
دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم
مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم
نگردی باخبر از سوز و سازِ من ز گفتارم
مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم
اسیرِ پنجه پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم
سَر و جان را نثارِ مَقدمِ جانانه ام کردم
بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم
برچسبها:
کاروان شعر,
غزل شماره ۴۷۵