سخن روز

پيوندهای روزانه

پرده دار کعبه صدق و صفائی یاعلی

مظهر ذات خدا مشکل گشائی یاعلی

قرص مه از پرتو روی تو کسب نور کرد

نور مطلق جلوه حق مرتضائی یاعلی

افضل الاعمال مهر و عشق سلطان ولاست

حج و عمره قبله و کوه منائی یاعلی

گشته ای ممسوس ذات حق ز خود فانی شدی

بدر ایمان و ولا نور خدائی یاعلی

تا در میخانه فیض و عنایت باز شد

ساقی سرچشمه آب بقائی یاعلی

نوربخش آسمان معرفت رخسار توست

جلوه جان و جهان نور و ضیائی یاعلی

قرب حق را باید از راه ولایت طی نمود

رهنمای انس و جان ایزدنمائی یاعلی

همسر زهرای اطهر هستی و دست خدا

جانشین و نور جان مصطفائی یاعلی

صابر کرمانی از عشق رخت دیوانه شد

جان دهد در راه وصلت دلربائی یاعلی


برچسب‌ها: دسته گلی از شعرا در مدح علی, ع, صفحه ۲۲
[ سه شنبه ۱۳۹۷/۱۲/۲۸ ] [ 19:18 ] [ آذر ]

گامِ آزادی به مُلکِ نامرادیها زدم

دستِ رد بر سینه پُر کینه دنیا زدم

مستِ مستم، مستی و پیمانه نوشی شیوه ام

از کفِ پیرِ خراباتِ مغان صهبا زدم

گر چه از مهر و محبت حاصلم جز غم نبود

دم ز مهر و عاطفت با پیر و با بُرنا زدم

چونکه دیدم زندگی چون رشته سر در گم است

طعنه بر کیخسرو و اسکندر و دارا زدم

سود مهر و مهربانی بود قهر و ناز و جور

بوسه ها بر خاک پای شاهدی زیبا زدم

چونکه فهمیدم به عالم عشق باشد شهریار

دست بر دامان عشق یار مه سیما زدم

دیده ام تا گشت بینا از صفای عشق دل

مهر بطلان بر نقوش عالم و عقبی زدم

چون ندیدم حاصلی از هستی بی اعتبار

گشته ام صابر قدم در عالم معنی زدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۶
[ جمعه ۱۳۹۷/۱۲/۲۴ ] [ 18:51 ] [ آذر ]

امروز به رقص آمده در جسم، روانم

آوای محبت شده آهنگِ بیانم

امروز مرا شورِ دگر در دل و جانست

پیمانه کش کوی خراباتِ مغانم

گویا خبر از عالمِ قدس آمده امروز

رقصان و نواخوان به طرب آمده جانم

در پرده رویای منی جلوه عشقی

ای مقصد و مقصودِ دل ای رازِ نهانم

فرمانبرِ سلطانِ سراپرده غیبم

من بنده درگاه خدای دو جهانم

گه نغمه مستانه سرایم ز غمِ عشق

گه صامت و خاموش و گهی نعره زنانم

من نیستم این شورِ دل از نائی غیبی است

صابر شده ام دلشده در شور و فغانم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۳۴
[ چهارشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۲۲ ] [ 19:5 ] [ آذر ]

امروز به حمدالله دلشادم و خندانم

می رقصم و می خندم سرمست و غزلخوانم

پیمانه به کف آمد ساقی به بَرَم بنشست

ز آن باده بنوشیدم مسرور شدی جانم

دریای روانِ من موّاج نمی باشد

فارغ ز غم و حرمان، آسوده ز طوفانم

گلهای امیدِ دل امروز طراوتزاست

در سیر و صفای جان، در باغ و گلستانم

ذراتِ وجودم را روشن ز محبت کرد

آن ماهِ درخشانم آن مهرِ فروزانم

هر روز بود نوروز گر شاد بود روحم

باشد شبِ قدرِ من وصلِ رُخِ جانانم

این لحظه به دل دارم آرامش و آسایش

چون کوه بود محکم از عشقِ تو پیمانم

صابر غزلِ نغزت امروز اثر دارد

با اهلِ صفا گفتی مست از میِ عرفانم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۳۳
[ سه شنبه ۱۳۹۷/۱۲/۲۱ ] [ 20:19 ] [ آذر ]

ما قبله گهی جز در میخانه نداریم
ما هم نفسی جز لب پیمانه نداریم
با ما سخن از عشق بگوئید که عمریست
جز نغمه دل قصه و افسانه نداریم
با ساغر می عقده دل را بگشائیم
جائی به جز از گوشه میخانه نداریم
در جمع ز تنهائی خود سوخته جانیم
ما هم نفسی جز دل دیوانه نداریم
از فلسفه و حکمت و اشراق گذشتیم
ما کار به دیوانه و فرزانه نداریم
در ملک قناعت همه عمر مقیمیم
میل و هوس بزم ملوکانه نداریم
در دشت جنون گام محبت بنهادیم
ما مسکن و منزلگه و کاشانه نداریم
از قید خرد رسته و آسوده و راحت
اندیشه و افکار حکیمانه نداریم
در دیده صاحبنظران صابر رندیم
جز مونس جان دلبر و جانانه نداریم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۲۴
[ دوشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۱۳ ] [ 20:35 ] [ آذر ]

من گلبنِ شکفته دلِ زندگانیم

من شاخه امید به باغِ جوانیم

ذوق و نشاط و شوق بود در وجودِ من

از عشقِ دوست، مستِ می شادمانیم

هر کس به ظنِّ خویش بشد یارِ من ولیک

من آن همای تیز پَرِ آسمانیم

بر من به چشمِ عُجب نظر می کنی خطاست

واقف به رازِ هستی و سرِّ نهانیم

شیرین بود دهانِ من از کامِ آرزو

سرگرمِ عیش و خرمی و کامرانیم

شد محوِ عشق صابرِ سرمست و پاکباز

گوید کجا اسیرِ غمِ عمرِ فانیم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۱۸
[ دوشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۱۳ ] [ 20:33 ] [ آذر ]

بشنو نوای عشقِ دل و نغمه خوانیم

تا پی بَری به رنج و غم و ناتوانیم

با هر که دم زدم ز صفا دیده ام جفا

این بوده است حاصلِ این زندگانیم

در چهره ها نشانِ محبت ندیده ام

بر باد رفت خرمنِ عمر و جوانیم

غیر از ریا و مکر ندیدم ز مرد و زن

بیهوده بود عاشقی و جانفشانیم

گویا روانِ پاکِ هدایت فکنده است

امروز سایه بر سرِ این، زندگانیم

احساس و درد و رنج به هم متحد شدند

بهر فنای این تن و این جسمِ فانیم

گرد و غبارِ غم بنشستی به روی من

تا بازگو کند، ز غمِ جاودانیم

شیدا شدست صابر کرمانی حزین

مشهورِ خاص و عام شود نغمه خوانیم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۲۱
[ دوشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۱۳ ] [ 20:27 ] [ آذر ]

روشن دلم ز چهره زیبای مادر است

آرامِ جان ز روی دل آرای مادر است

پیغمبرِ بزرگ محمد (ص) چنین سرود

جنّت به زیرِ خاکِ قدم های مادر است

آسایشِ خیال و تسلّیِ خاطرات

در پرتو فروغ دل و رای مادر است

مهر و محبت است و عطوفت شعار او

روشن ز نورِ عاطفه سیمای مادر است

دنیای ما ز جلوه رویش منور است

در آسمان خاطر و جان، جای مادر است

از لطف اوست پاک سرشتیم و نیک خو

مهر امید، حُسنِ فریبای مادر است

دارم یقین ترقّی و آسودگی ما

فکر و خیال و همت والای مادر است

باشد اساس زندگی ما ز سعی و علم

تقدیر ما به دست توانای مادر است

از کودکی حدیث محبت شنیده ایم

در گوش هوش، نغمه شیوای مادر است

صابر شدم ترانه و شعرم نوای دل

رویم همیشه نقش کف پای مادر است

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۱۰۱
[ سه شنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۷ ] [ 0:43 ] [ آذر ]

 زهرا عزيز و مونسِ جانِ محمد است

او بضعه الرسول و توانِ محمد است

در بيستم جمادي دوم تولدش

آئينه دارِ عشقِ نهان محمد است

هفتاد و پنج روز چو بَعد از پدر بزيست

از قولِ صادق، فيض و نشان محمداست

قبرش ميانِ منبر و محراب بود و هست

او گلبنِ ولاي جنانِ محمد است

درباره اش سفارش بسيار كرده حق

قرب و مقام او ز بيان محمد است

او را پدر، چو ام ابيها خطاب كرد

روشن جهان ز نورِ روان محمد است

يعني كه اصل خلقتِ انسان از او بود

اين راز از كلام و زبان محمد است

صابر،وليه،عالمه،مظلومه،صابره

صديقه بوده راضيه،جانِ محمد است


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۷
[ سه شنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۷ ] [ 0:33 ] [ آذر ]

صدقِ باطن و صفا علی بگو علی بجو

بیا به محفلِ وفا علی بگو علی بجو

فروغِ لم یزل بود جمالِ شاهدِ ازل

بود جمیلِ حق نما علی بگو علی بجو

همیشه بوده جان به کف به راهِ دینِ مصطفی

تو هم به صبح و هم مسا علی بگو علی بجو

همیشه در جهان بود ولایتِ علی عیان

به حالِ شادی و عزا علی بگو علی بجو

به ظاهر و نهان بود علی امام و رهنما

به حالِ سلم و هم رضا علی بگو علی بجو

عبادت و قناعت و شجاعت و شهامتش

فزون ز حدِ فکرِ ما علی بگو علی بجو

تولدِ علی بود میانِ خانه خدا

چو هست کعبه ولا علی بگو علی بجو

چو بوده غرقِ ذکرِ حق ز ظلم و کین شهید شد

نبوده حق از او جدا علی بگو علی بجو

امیرِ قلبِ رازدان، علی والی الولی

به مرد و زن کند صلا علی بگو علی بجو

رسد تو را چو مشکلی ز صدقِ دل بگو علی

که حاجتت شود روا علی بگو علی بجو

بیانِ فضلِ او فزون ز حدِ قدرتِ بشر

علیست میرِ لافتی علی بگو علی بجو

رموزی از مقامِ او بیان شدست در بیان

به هل اتی و انّما علی بگو علی بجو

به رمز و رازِ اهلِ دل چو گشته ای تو آشنا

به مدح و حکمت و ثنا علی بگو علی بجو

ز بی نشانِ محض او نشان بود در این جهان

علیست، مظهرِ خدا علی بگو علی بجو

علی نجات می دهد، تو را ز هر غم و خطر

برای رستن از بلا علی بگو علی بجو

وساوسِ درونیت، تو را نموده مبتلا

ز چنگِ نفس شو رها علی بگو علی بجو

بیا ز نورِ معرفت وجود را منیر کن

رسی به عرشِ کبریا علی بگو علی بجو

عزیزِ ذاتِ حق بود امینِ راز و متقی

علی امامِ اتقیا علی بگو علی بجو

زبانِ صابر از یقین به مدحِ او گشوده شد

بود ز دل سخن سرا علی بگو علی بجو


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۴۵
[ دوشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۶ ] [ 20:15 ] [ آذر ]

شد جلوه گر در جانِ من مهرِ رُخِ تابانِ تو

ای جانِ جانِ انس و جان، صد جان شود قربانِ تو

ای یوسفِ مصرِ دلم، مشکل گشای مشکلم

مهرِ تو در آب و گلم، در گوشِ جان فرمانِ تو

ای صاحبِ عصر و زمان، ای رهنمایِ شیعیان

ای شمسِ رخشانِ روان، محکم بود پیمانِ تو

گلزارِ جانم روی تو، روی مهِ دلجوی تو

رو کرده ام من سوی تو، جن و مَلَک دربانِ تو

فرمانروای جان توئی، نورِ دلِ خوبان توئی

آئینه یزدان توئی، باشد دلم حیرانِ تو

بر صابرِ خونین جگر از مرحمت بنما نظر

باشد ز هجرت دربه در، گوید منم پژمانِ تو


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۴۴
[ دوشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۶ ] [ 20:13 ] [ آذر ]

جانا بیا که بوسه زنم بر لبانِ تو

شد حُقۀ محبتِ جانم دهانِ تو

جان منی و هستی من از بقای توست

روح القدس درود فرستد به جانِ تو

در گردش آر نرگسِ چشمِ خمار را

گردم چو مست، بوسه زنم بر لبانِ تو

من عاشقم نوای محبت ترانه ام

سر می نهم به دامنِ عشقِ نهانِ تو

رنگم چو زعفران شده ای یارِ دلنواز

از داغِ عشق چهرۀ چون ارغوانِ تو

بودی انیسِ خاطر و آرامِ جانِ من

شاخِ وفاست قامتِ سروِ روانِ تو

ناز تو شد فزون و نیازم ز حد گذشت

سر می نهم به خاکِ درِ آستانِ تو

صابر شدم به یادِ تو هر شب گریستم

فرخنده باد طالع و بختِ جوان تو


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۴۳
[ دوشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۶ ] [ 20:12 ] [ آذر ]

 خموش و گاه گویا می شوم
گاه مست و گاه شیدا می شوم
در درونم شورِ عشق حق بپاست
واله و مفتون و رسوا می شوم
ساغرِ می داد پیرِ زنده دل
هم نفس با جامِ صهبا می شوم
ساقی باقی مرا سرمست کرد
از ولایش بی تمنا می شوم
در میانِ باده نوشان دم به دم
بی خود و مدهوش و شیدا می شوم
در جهانِ بی خودی از شور و حال
محوِ روی یارِ زیبا می شوم
همچو مجنون از فراقِ یارِ خویش
در به در، در کوه و صحرا می شوم
می زنم مهرِ خموشی بر دهان
گاه گاهی مست و گویا می شوم
دم به دم بینم قیامش را به دل
فارغ از آشوب و غوغا می شوم
ذکر و فکرم یادِ روی او بود
عاشقم در خویش پیدا می شوم
نیستم تنها به باطن، ظاهراً
دور از آن یار فریبا می شوم
هست در ذراتِ جانم مهرِ او
با خیالش عرش پیما می شوم
صابرم شد نغمه دل شعرِ من
شهره نزد پیر و برنا می شوم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۸۸
[ یکشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۵ ] [ 18:41 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت