|
| ||
|
کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم پریشان خاطر و افسرده و محزون و بیمارم
طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم
نمی دانست من بیمار عشق و محو دیدارم
به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و با دقت
بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم
تو عاشق پیشه دلداده محزون و شیدایی
بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم
بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت
بگفتم آزمایش کرده ام من، بی پرستارم
پرستار دلم کس نیست،مجنون غم عشقم
ندارد ارزشی این جسم زار و نقش و آثارم
علاجی کن که آرامی بگیرد، روح پر شورم
دوایی ده که تسکینی بیابد،قلب غمخوارم
مپرس از انقلاب باطن و رنج فراوانم
نگردی باخبر از سوز و ساز من ز گفتارم
مپرس از سوز جان و التهاب این دل تنگم
اسیر پنجه پر قدرت آن عشق دلدارم
سر و جان را نثار مقدم جانانه ام کردم
بلای عشق و اندوه محبت را خریدارم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 475 [ سه شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۷ ] [ 18:51 ] [ آذر ]
نه اعتنا به سکندر نه جام جم دارم نه جاه و منصب و نی سکه و درم دارم
بود مطابق اندوه نام نامی حق
دلی ز غصه و اندوه پر الم دارم
نبوده بهره و عیشی به ملک پیدایش
کنون به اصل دو عالم ره عدم دارم
مکان اصلی روح و روان به عرش برین
ز ترک جان و بدن کی فغان و غم دارم
به عشق صاحب دل می کنم قیام و سجود
خوشم دلی ز صفا، پاک و محترم دارم
چه هوده ملک جهان در تصرفم باشد
چو لطف ذات الهی بود چه کم دارم
ز لطف و رحمت سلطان جان شدم صابر
نظر به لطف و کرامات ذوالکرم دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 462 [ دوشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۶ ] [ 18:48 ] [ آذر ]
به کوی میکده عشق تا مکان دارم صفای خاطر و آرامش روان دارم
بگو به دشمن دیرینه ام که فتنه گری
در آستانه لطف خدا مکان دارم
به جان عشق در این دوره دوست نایاب است
هزار شکوه من از جور این و آن دارم
برای ثروت و شهرت تو دوستان داری
مکن تفاخر بی جا که دوستان دارم
چو از جهان بروم آن زمان خوری افسوس
که من نشانه از آن ذات بی نشان دارم
بیا به صابر دلخسته لطف و احسان کن
فغان زند که ز عشقت غمی نهان دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 464 [ دوشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۶ ] [ 18:43 ] [ آذر ]
من حساس و بی دل سینه ای آتش فشان دارم غمی جاوید از عشق بتی نامهربان دارم
دل غمدیده از سیر و سفر خرم نمی گردد
نه میل گردش و نی آرزویی در جهان دارم
به صحرای جنون مجنونتر از مجنون لیلایم
به هر جا خیمه ای از غم نمایان شد مکان دارم
سر سوداییم سامان نمی گیرد پریشانم
دلی آشفته و جسمی نحیف و ناتوان دارم
به دریای حوادث کشتی بی لنگرم،لیکن
نگاهی سوی دنیای صفای بی نشان دارم
چه گویم،سوختم خاموش بودم،دم فروبستم
بیانی آتشین ز احساس گنگی بی زبان دارم
نگردد خودپرست آگه ز اندوه فراوانم
روانی منقلب،فکری چو دریا بی کران دارم
محبت رخنه ها در قلب و جانم کرد و مدهوشم
دلی بی انتهاتر از فضای آسمان دارم
به زیر پنجه نامریی غم شد تنم لرزان
شرار عشق قلبم را بسوزد،سوز جان دارم
تلاطمهای دریای درونم را نبیند کس
ندارد لنگری کشتی جانم،کی امان دارم
نوای عشق صابر باشد از اعماق احساسش
فغان از دل کشد شوری به سر عشقی نهان دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره465 [ دوشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۶ ] [ 18:38 ] [ آذر ]
رویی چو روی ماه تو تابان ندیده ام چون غنچه دهان تو خندان ندیده ام
در بوستان مهر و محبت به باغ عشق
چون قامت تو سرو خرامان ندیده ام
بگذاشتم قدم به سراپرده وصال
چون جلوه جمال تو رخشان ندیده ام
آرامش و قرار به من میدهی مدام
جز وصلت تو،راحتی جان ندیده ام
عشق مجسمی و خدای محبتی
جانا به جز تو رهزن ایمان ندیده ام
صابر شدم طریقه من عشق و عاشقی است
غیر از تو یار و مونس و جانان ندیده ام برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 375 [ یکشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۵ ] [ 20:2 ] [ آذر ]
غم سالها رفیق وفادار من بود پیوسته یار و همدم و دلدار من بود
هرگز نکرده قهر و نرفته است از دلم
او در کنار دل به شب تار من بود
احساس پاک من اثرش میشود پدید
اشک روان چشم گهربار من بود
چون کودکان بهانه گرفتم،گریستم
باری گران بدوش تن زار من بود
دیدار یار و جلوه مهتاب و جای امن
باغ بهشت و گلشن و گلزار من بود
دانم که لحظه ای نشود فارغ از محن
گر خاطری اسیر و گرفتار من بود
امواج فکر من همه جا سیر می کند
آنجا رود که شاهد عیار من بود
در مغز و روح و هستی و فکرش اثر کند
این راز سر به مهر ز اسرار من بود
خواندم من از کتاب محبت کلام عشق
شعر و غزل،تجلی پندار من بود
صابر شدم که نغمه مستانه سر دهم
آیات عشق نغمه و گفتار من بود برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 269 [ پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۲ ] [ 22:25 ] [ آذر ]
یاد تو همنشین دل زار من بود لطفت طبیب این دل بیمار من بود
تنها اگر بگوشه تنهاییم چه باک
دست نوازش تو،پرستار من بود
آلوده دامنم من و آلوده نیستم
پاک از گناه دامن پندار من بود
در کوی می فروش مقیمم تمام عمر
لبریز باده،ساغر سرشار من بود
موج محبت است عیان از نگاه من
دریای اشک چشم گهربار من بود
شعرم کلام عشق و نوایم نوای دل
حرفم بیان رنج دل زار من بود
داغ جنون به سینه و غم غمگسار جان
شب زنده دار دیده بیدار من بود
بی همزبان و غمزده و جانفدای دوست
بودم همیشه،درد و بلا،یار من بود
صابر شدم ترانه عشق است نغمه ام
در دل مقیم،یار دل آزار من بود برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 268 [ پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۲ ] [ 22:16 ] [ آذر ]
گر عشق شعله ور به دل و جان ما نبود جایی نشان هستی و نور و صفا نبود
گر مهر و دوستی و محبت اثر نداشت
در خاطری نشانه مهر و وفا نبود
ما خو گرفته ایم به رنج و غم و بلا
یار و پناه غمزدگان جز خدا نبود
دیگر بس است منت مخلوق و ناز خلق
آسوده دل کسیکه اسیر هوی نبود
پا در حصار محکم صلح و صفا گذار
جنگ و گریز و فتنه و شور و بلا نبود
طوفانی است روح من از تندباد عشق
زین التهاب حاصل من جز فنا نبود
هر جا که بود دود و دم و بزم و محفلی
غیر از فریب و خدعه و مکر و ریا نبود
صابر ز کام و نام و تمنا گذشته است
با او کسی به گلشن دل همنوا نبود برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 267 [ پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۲ ] [ 22:6 ] [ آذر ]
شمع رخ افروخت جانان،جان من پروانه شد مرغ دل در پیچ و تاب زلف او دیوانه شد
من همان افسانه مشهور دنیای غمم
شرح عشق و سوز و سازم در جهان افسانه شد
چونکه دیدم باده از دل می برد گرد ملال
مسکن و ماوای من در گوشه میخانه شد
سینه را بی کینه کردم قلب را چون آیینه
قلب من آیینه دار چهره جانانه شد
آنکه شد دیوانه دل، دارد خبر از حال دل
بی خبر از عالم دل عاقل و فرزانه شد
بوسه ها بر پای ساقی می زدم از روی صدق
تا که لبریز از شراب معرفت،پیمانه شد
صابرم خورشید عرفان جلوه گر شد در دلم
دل مکان عرش حق در کعبه و بتخانه شد برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 220 [ دوشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۹ ] [ 20:5 ] [ آذر ]
هر که گوید می شناسم این شناسایی نشد هر که گوید چشم من بازست،بینایی نشد
هر که گوید خوانده ام فقه و اصول و فلسفه
قیل و قال و بحث و استدلال،دانایی نشد
هر که گوید میگدازم در شرار عشق دوست
تا اثر ظاهر نگردد،عشق و شیدایی نشد
خط و خال و حسن و رنگ و مو نقوش ظاهرست
تا نباشد جذبه،روی و موی زیبایی نشد
تا شرار عشق سوزان در دلی آتش نزد
دل بسان لاله سوزان صحرایی نشد
عاشقان را چاره ای نبود،بغیر از سوختن
چون علاج عشق دل صبر و شکیبایی نشد
رازها در آن و روح و فکر باشد،بی گمان
غمزه و ناز و ادا،حسن و دل آرایی نشد
در جهان لیلی وشان از عاشقان دل برده اند
هیچکس چون صابر مجنون سودایی نشد برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 219 [ دوشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۹ ] [ 19:58 ] [ آذر ]
سالکی نامش حسین بن حبیب دست او باشد به دامان طبیب آن طبیب معنوی سلطان دین جلوه حق نور سبحان مبین حضرت صاحب زمان را دیده است بر سراب این جهان خندیده است از ولی الله خواهد روز و شب وارهد زین ملک پر رنج و تعب شادمان زی آنکه رفت از این جهان جان به جانان داد و روحش شادمان از بلای بی امان او خسته نیست با خور و خواب و هوس وابسته نیست سیر باطن می کند با بال جان هر کجا خواهد عیان و هم نهان صابر کرمانی از نور ولا گشته روشن، نغمه خوان شد خوشنوا برچسبها: کاروان شعر, صفحه 698 [ سه شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۳ ] [ 23:8 ] [ آذر ]
شب قدرست و شدم ساکن میخانه عشق می زنم بوسه به جام می و پیمانه عشق
شب قدر است و ملک آمده از عرش وجود
مژده وصل بیاورده ز جانانه عشق
رهرو وادی پر وحشت رنجیم و بلا
مقصد ماست حرمخانه و کاشانه عشق
زاهدا طعنه بیجا مزن و خرده مگیر
مست مستیم و خراباتی میخانه عشق
عهد مجنون بگذشته است و کنون نوبت ماست
دل بر آن لیلی لیلا شده دیوانه عشق
هر چه باشد به جهان کهنه و فرسوده شود
کهنه هرگز نشود قصه و افسانه عشق
حرم و کعبه و دیرست زیارتگه عام
قبله اهل محبت حرم و خانه عشق
عاشق سوخته جان از سر اخلاص و نیاز
سر نهادست در محفل شاهانه عشق
صابر از سوز درون نغمه جانسوز سرود
بوده از روز ازل واله و پروانه عشق برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 346 [ سه شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۳ ] [ 23:2 ] [ آذر ]
هست در قرآن که باشد بهترین مولا خدا دیدۀ دل باز کن در عالم صدق و صفا بهترین یاری کننده در دو عالم حق بود از خدا باشد هدایت ، ظلم از نفس شما دقتی بنمای در آیات قرآن و بدان تا قیامت دین اسلام است با نور ولا بهترین رهنما بهر بشر قرآن بود غور کردم جمله ادیان را در این دار فنا بوده قرآن را مبیّن هر زمان بیشک و ریب جلوه نورانی او در زمین و در سما فرّ رحمانی ، تو را روشن کند از نور غیب راضی امر الهی باش و درک فیض کن شادمان باشی به دارالامن ایمان و رضا صابرا جان و روان را جلوه ای دادی به ذکر
برچسبها: کاروان شعر غزل شماره 4 [ دوشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۵ ] [ 12:13 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||