سخن روز

پيوندهای روزانه

عهد کردم که دگر خواهشِ بی‌جا نکنم

دل نبندم به کسی، میل و تمنا نکنم

عهد کردم نروم بَر درِ کس بهرِ طمع

ثروت و سیم و زر و مال، تقاضا ‌نکنم

عهد کردم نزنم دم ز وفاداری و مهر

شور و غوغا ز غمِ عشق تو بر پا نکنم

عهد کردم نروم جز به خراباتِ مغان

ترکِ جامِ می و پیمانۀ صهبا نکنم

عهد کردم نزنم بوسه به جُز بر لبِ جام

روی دل جانبِ هر جاهل و دانا نکنم

عهد کردم نخورم گولِ ریاکاران را

جز صفا با دلِ غمدیدۀ شیدا نکنم

عهد کردم به رهِ عشقِ تو باشم صابر

با همه خلقِ جهان فتنه و غوغا نکنم

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۶ ] [ 23:6 ] [ آذر ]

شب شد که باز نغمۀ مستانه سرکنم

پیمانه پُر ز بادۀ خونِ جگر کنم

شب شد که باز آهِ جهانسوز برکشم

تا آهِ قلبِ سوخته را با اثر کنم

شب شد ز عشق، سر، سرِ زانوی غم نهم

دامن ز اشکِ دیدۀ تاریک، تر کنم

شب شد که باز گوشۀ تنهای تارِ خویش

آه و فغان ز گردشِ دورِ قمر کنم

شب شد که باز یادِ دل و خاطرات آن

عقدِ سرشک ریزم و خاکی به سر کنم

شب شد که باز بی‌دل و بیدار و بی‌قرار

با خود حکایتِ غمِ دل را سمر کنم

شب شد که باز غمزده و زار و دلفکار

روی طلب به جانبِ اهل نظر کنم

شب شد که باز بَر درِ میخانۀ امید

مست و خراب در حرمِ دل گذر کنم

شب شد که باز نالۀ صابر شود بلند

گوید که روی دل به جهانِ دگر کنم

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۶ ] [ 23:5 ] [ آذر ]

شعله افروخته‌ای در دل و جانم چه کنم

از غمِ عشق تو عمری نگرانم چه کنم

از تو یک لحظه جدا این دلِ تنگم نشود

من که دلخسته و بی‌تاب و توانم چه کنم

دم به دم طالبِ دیدارِ جمالت باشم

از غمِ هجر تو در شور و فغانم چه کنم

بحرِ جانم ز غمِ عشقِ تو طوفان‌زا شد

شد فزون وحشت و آشوب روانم چه کنم

هر چه خواهم که فراموش کنم یادِ تو را

غیرِ نامِ تو نیاید به زبانم چه کنم

من ازین زندگی و عمر به تنگ آمده‌ام

شده افزون غم و اندوهِ نهانم چه کنم

عاشقِ روی تو و طالبِ دیدارِ توام

می‌زند عشق شرر در دل و جانم چه کنم

مستِ مستم ز خودی رسته به او پیوستم

صابرم باده‌کش کویِ مغانم چه کنم

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۶ ] [ 23:4 ] [ آذر ]

من عاشقِ رخسارِ بُتی غنچه‌دهانم

در باغِ وفا قمری خوش‌نطق و بیانم

امروز به شیرین‌سخنی شهرۀ شهرم

شیرین‌سخن و بلبلِ گلزارِ جهانم

 مِهر رُخِ رخشندۀ او جلوه‌نما شد

روشن شده از پرتوِ او روح و روانم

مِهر تو بود در دل و فکرت به سرِ من

تا شعلۀ عشقت به دلم هست، جوانم

افروخته ذراتِ وجودم شود از عشق

چون نامِ نکوی تو بیاید به زبانم

رندانه ز تشویش و ز ترغیب گذشتم

شد نامِ هنر، نقش به سرلوحۀ جانم

وحشت به دلم نیست ز افکارِ عمومی

هر چند که دلگیر ز اوضاعِ زمانم

آسوده ز غم صابرِ کرمانی شیدا

زد نغمه که خاکِ قدمِ پیرِ مغانم

[ شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۵ ] [ 19:8 ] [ آذر ]

سلطانِ عشق، تشنه لبِ کربلا حسین 

تن چاک چاک از ستمِ اشقیا حسین

والی امر بودی و تسلیمِ کردگار 

ای مظهرِ خدا ولی و رهنما حسین

سر حلقۀ تمامِ شهیدانِ عالمی

ای نورِ غیب و رحمت بی انتها حسین

مانند تو نبوده کسی در جهان و نیست

ای پرده دارِ کعبۀ صدقِ خدا حسین

اسلام رونقش ز وجودِ تو بوده است 

در راهِ دین ز نورِ یقین جانفدا حسین

یارانِ باوفای تو از جان گذشته اند 

مراتِ ذاتِ حق به زمین و سما حسین

در هر محرم از غمِ تو محشری به پاست 

جان روشن از ولای تو اصلِ ولا حسین

صابر نهاده سر بدر آستانه ات 

بنما نظر به خسته دلی مبتلا حسین

 

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۰ ] [ 19:39 ] [ آذر ]

امشب ز کوی میکده، افتان و خیزان می‌روم

دارم به کف پیمانه‌ای، مست و غزلخوان می‌روم

بشکن کُنم، خم بشکنم از خود ندارم من خبر

در جمعِ مستان خوشنوا، هر سو هراسان می‌روم

بر فرقِ آمالِ جهان پا می‌زنم چون واصلان

گریان و خندان می‌شوم، با قلبِ سوزان می‌روم

شوری به سر، سوزی به دل، با جان و جسمی مشتعل

از عشقِ آن پیمان‌گسل، با چشمِ گریان می‌روم

آسودگی نبود دمی، در عالمِ خاکی بدان

بیرون از این مُلکِ جهان تسلیمِ جانان می‌روم

فارغ شوم از ماجرا، نبود هراس و صد اَدا

با سینۀ پاک از ریا، با اهلِ عرفان می‌روم

ذکرِ مَلَک را بشنوم، بی سامعه از آسمان

با خیلِ آن کروبیان در باغِ رضوان می‌روم

صابر نه وقت رفتنت، باشد تو چندی صبر کن

در موقعِ رفتن بگو، شاد و غزلخوان می‌روم

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۶ ] [ 22:1 ] [ آذر ]

مست ولایعقل به نزدِ باده‌نوشان می‌روم

فارغ از اندوه و غم، شاد و غزلخوان می‌روم

می‌شنیدم شاهد و دلدار ظاهر می‌شود

من به استقبالِ او با هدیۀ جان می‌روم

میهمانم، میزبانِ من بود سلطان عشق

بر سرِ خوانِ عطا و فیض و احسان می‌روم

کامجوئی چیست؟ با دلدارِ زیبا زندگی

در بَرِ او با دلی پُر شوق و گریان می‌روم

آفتابِ طالع در بیت‌الشرف گیرد مکان

در قرآنِ زهره و برجیس، شادان می‌روم

سعد و نحسِ اختران بر مردِ حق شد بی‌اثر

ماورای آسمان در عالمِ جان می‌روم

صد هزاران بُت در این عالم همه غافل از آن

چون خلیلِ بُت ‌شکن از خود گریزان می‌روم

صابرم در نارِ هجران می‌گدازم سالها

کی رسد صبحِ وصالش رو به جانان می‌روم

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۶ ] [ 21:59 ] [ آذر ]

آشفته چو آن زلفِ پریشانِ تو باشم

بیمارتر از نرگسِ فتانِ تو باشم

دل بُردی و خون کردی و پامال نمودی

جان‌باختۀ عشقِ تو قربانِ تو باشم

تا مهرِ تو در خاطرِ من جایگزین شد

هر جا که روم واله و حیرانِ تو باشم

خواهم که زنم بوسه ز سر تا قدم تو

مفتونِ غمِ عشق و پریشانِ تو باشم

تا جان به تنم هست فراموش نگردی

محوِ رُخِ تابندۀ تابانِ تو باشم

جانانۀ جانِ من و هم روح و روانی

دلسوختۀ عشقِ فروزانِ تو باشم

خوشتر بود از باغِ جنان کعبۀ عشقت

خوش معتکفِ روضۀ رضوانِ تو باشم

صابر به سرِ کوی تو یک عمر مقیم است

زد نغمه ز دل مرغِ خوش‌الحانِ تو باشم

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۳ ] [ 20:49 ] [ آذر ]

ز من بگذر که من آوارۀ دشتِ جنون باشم

ز من بگذر چو مرغِ نیم بسمل غرقِ خون باشم

زمن بگذر که شُستم دفترِ دانائی خود را

اگر چه اهلِ علم و فضل و فرّ و ذوفنون باشم

ز من بگذر که از افسونِ چشمِ یار شیدایم

بسی سرگشته و دیوانه‌دل از آن فسون باشم

ز من بگذر که رند و لاابالی بی‌دل و مستم

نمی‌داند کسی کز عشقِ آن جانانه، چون باشم

ز من بگذر که در دریای فکر و ذکر مغروقم

بسی حیران و سرگردان ز رازِ کاف و نون باشم

ز من بگذر که باشم بارِ سنگینی ز رنج و غم

من از دنیای فکر و ذکر و دانائی برون باشم

ز من بگذر شدم در عالمِ عشق و جنون صابر

میانِ مرد و زن مشهور از شورِ جنون باشم

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۳ ] [ 20:47 ] [ آذر ]

جذبه باشد پرتوی از نورِ عشق

این جنون باشد اثر از شورِ عشق

مولوی را عشق، مستِ یار کرد

مولوی را عشق برخوردار کرد

شمسِ تبریزی جمالِ عشق بود

ماه و مهر بی زوالِ عشق بود

عشق، حافظ را ز خود بیخود نمود

تا که آرام و توانش را رُبود

عشق در ذراتِ جان صابرست

عشق نورِ کهکشان و اخترست

ابیاتی از مثنوی "نور باطن" از "کاروان شعر"

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ] [ 21:41 ] [ آذر ]

ما بقای خویش را در جانفشانی یافتیم

ترکِ جان کردیم و عمرِ جاودانی یافتیم

زندگی افسانه پُر ماجرائی بود و رفت

گوهرِ آزادگی در بی‌نشانی یافتیم

مرغِ روحم بال و پر بگشود در اوجِ فلک

در سرای قدسِ اعلی زندگانی یافتیم

مستعد بودیم در دنیای شوق و مُلکِ ذوق

جلوه‌ای از نورِ عشقِ آسمانی یافتیم

گردشِ ایّام ما را پیر بنمودست لیک

در جهانِ معرفت فرِّ جوانی یافتیم

صابرِ مستیم و در میخانۀ وحدت مدام

شورِ مستی از شرابِ ارغوانی یافتیم

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ] [ 22:27 ] [ آذر ]

تا چند محوِ جُرم و خطا گردیم

دور از حریمِ عشقِ خدا گردیم

تا کی اسیرِ بندِ هوس بودن

ای کاش محوِ نورِ صفا گردیم

تا کی ز هرزه‌گردیِ بی‌حاصل

چون گردباد، سر به هوا گردیم

تا کی ز مکر و زرق و ریا و شید

آلودۀ فساد و هوی گردیم

تا کی برای زندگی فانی

آشفته و اسیرِ بلا گردیم

تا کی در این سراچۀ بازیچه

دور از دیارِ مهر و وفا گردیم

تا کی ز بیم و صدمه و درد و غم

محزون ز درد و رنج و جفا گردیم

صابر مجو تو خوشدلی از دوران

باید به راهِ عشق، فنا گردیم

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ] [ 22:25 ] [ آذر ]

آرام روح و راحت جان از خدا طلب

آسایش وجود و روان از خدا طلب

ذات خدا حقیقت و هستی مطلق است

جود عیان و فیض نهان از خدا طلب

از مال و جاه، راحت و آسودگی مجو

صدق و صفا به هر دو جهان از خدا طلب

گر در سرت هوای بهشت سعادت است

آن رشک بوستان جنان از خدا طلب

در بوستان معرفت و کهکشان عشق

نور بقای هستی جان از خدا طلب

خواهی رسی به دولت جاوید سرمدی

وصل امام عصر زمان از خدا طلب

صابر مبند دل به امید و وفای خلق

ترک مقام و ملک و مکان از خدا طلب

[ شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۴ ] [ 23:39 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

وحشی غزال سبزه رُخِ مهربانِ من

یادِ رُخت تسلّی و آرامِ جانِ من

تیرِ نگاهِ چشمِ تو دلدوز بوده است

صیادِ چشمِ مستِ تو شد دلستانِ من

ای شاهِ حُسن و مهر و وفا ای خدای عشق

بنما نظر به جسم و تنِ ناتوانِ من

آرامش و قرارِ دل و جانِ من توئی

ای یارِ نازپرورِ شیرین زبانِ من

شد نقشِ لوحِ خاطره ام عکسِ روی تو

باشد همیشه وصفِ جمالت بیانِ من

لب بر لبم گذار پری روی گلعذار

تا جان دهی به کالبد و استخوانِ من

مجذوب جذبۀ تو شدم ای عزیزِ جان

باشی نگارِ غنچه لبِ مهربانِ من

صابر در آستانۀ عشق و امیدِ دل

گوید که هست مهرِ تو نورِ روان من

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۰۱ ] [ 18:53 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت