|
| ||
|
رهزن آدم به جنت خالِ هندوی تو بود حسن زیبایی یوسف، جلوه روی تو بود آن یدِ بیضا که موسی از کَفَش ظاهر شدی پرتوِ نوری از آن رخسار نیکوی تو بود معجر عیسی بن مریم، مردگان را زنده کرد نفخه ای از آن لبِ لعلِ سخنگوی تو بود انبیا را رهنمایی، اولیا را پیشوا نور حق ظاهر از آن رخسار نیکوی تو بود ای وَلایت، باعثِ فیض و نجات جن و انس رشتۀ دل های خاصان، رشتۀ موی تو بود درمیان جمع تنها با تو سرگرمم مدام هر طرف رو کرده ام ، روی دلم سوی تو بود هرکه بشناسد تو را از هر دو عالم بگذرد سلسله بر پای دل، زلف سمن بوی تو بود می بری دین و دل و آرام را با یک نگاه جذبه عشق خدا، در چشم جادوی تو بود صابرا حُبّ علی آرامشِ جان بخشدت خوش بگو مولی الموالی نامِ دلجوی تو بود
برچسبها: غزليات [ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۹ ] [ 14:25 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
هفته گذشته به توصیه دوستی در کلاس مثنوی استادی شرکت کردم
افسوس گوهری را که از دست داده ایم ولم نمیکند نه عرفانی و شـور و حالی و نه علمی: بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد آن کیست در جهان که بگیرد مکان دوست آنکه صحبت و جذبه و عرفان آفای صابر را درک کرده باشد بعید میدانم بتواند کس دیگری را قبول کند در مواجــهه با این گونه برخورد ها میــتوان فهـــمید که با ما چــه کرده است از آزاد اندیشی آقای صابر بگویم که هیچوقت ندیدم ضمن راهــنمایی به مکارم اخـلاقی و سلوک .اجباری برای مریدان قایل شــوند دوستانی در طریقه های کمیلی. گنابادی . اهل حق.وغیره در نزد ایشان تردد داشتند حتی بزرگان آنان اما ایشان اجبار ی در روش قایل نمی شدند و فیض ایشان به حسب حال و صداقت و لیاقت فرد میرسید.که در کاروان شعر اشعاری به تایید این مطلب میتوان یافت. کلاس مثنوی باعث به شـعری شدکه میاید : در نظر رخسار آن جانان فروزان بوده است جان از آن روشن بسان ماه تابان بوده است سینه یکدم خالی از عشقش نگردد تا که هست گر چه در ظاهر فروغ دوست پنهان بوده است بهر شمس معرفت هرگز غروبی نیست نیست روشنی بخش. او مداوم در دل و جان بوده است کس نمیداند که او با این دل پژمان چه کرد خود نمیدانم. اثر بخشی نمایان بوده است امر او جاری و ساری در وجود و ممکنات آمر امر الهی . نور سبحان بوده است راز وحدت تا ابد. محو رموز بیخودی فانی مطلق کلید عشق رحمان بوده است او خداوند مجسم .جلوه گاه سر غیب موضحی بیشک برای نص قرآن بوده است این سخن پایان ندارد. وصف صابر بر هما: قصه ی پروانه و آن شمع سوزان بوده است برچسبها: مطالب پراكنده [ شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۱ ] [ 16:47 ] [ اهل نیاز ]
![]() نور دل و جان پرتو رخسار تو باشد جان شعله ور از عشق شرر بار تو باشد گویند که بر اهل ولا رنج و بلا هست مرغ دلِ دیوانه، گرفتار تو باشد آئین وفا، درس جوانمردی و غیرت در مکتبِ دل سر خط و گفتارِ تو باشد تا گشت نگاهم به نگاه تو مقابل دل ملتهب از دیده سحارِ تو باشد تا کوی غمت منزل و ماوای دلِ ماست دل غمزده از شیوه رفتارِ تو باشد بر هرچه نظر میکنم از فرشی و عرشی ای جانِ جهـان، مظهر و آثارِ تو باشد دوزخ شررِ شعله ورِ قهرِ تو بودست فردوس و جنان، جلـوه دیداری تو باشد صابر نتوان دم زدن از عشقِ جمالت محوِ تو بود، ناظرِ رخسار تو باشد
برچسبها: غزليات [ جمعه ۱۳۹۰/۰۳/۱۳ ] [ 1:45 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
من با دردها و رنجها و ناراحتیها خو گرفتهام؛ طبیب اگــر دوا دهد در آن دوا شفــا بود حبیب اگر جفا کند در آن جفا وفا بود گاهی هم این شعر حافظ را میخوانم؛ سلطــان غــم هــــر آنچه تواند بگـو بکن من برده ام به باده فروشان پناه از او این باده فروشان واقفان اسرار عشقند و عارفان آن بینشان محض با تهی دستی بینیاز جهانند با فقر و فاقه فارغ از سلطنت کون و مکان واقف راز خودی هستند در بیخودی به آوای بلند میگویند؛ ما انا الحق از وجود حق مطلق میزنیم از وجود حق مطلق ما انا الحق میزنیم جمعی از آنها طبعی به هم رساندهاند که با عالمی ساختهاند و همه دم جز به حق و حقیقت نپرداختهاند معدودی از عالم و عقبی گذشتهاند و در عرش قرب الهی نشستهاند جملگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشند به آستان جلال سر سلسله آن وارستگان جهان بینیازی بوسه میزنم و مینالم؛ ((از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس)) حافظ صابر کرمانی برچسبها: نثر [ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۲ ] [ 21:41 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
شاعری که هر شعری می گوید احساسِ اوست، کلامِ دلِ اوست، نوای روحِ پُر هیجان و دریای خروشان روان اوست. چه کند گذشت زمان، آمیزش با این و آن، بی وفایی دوستان، جفای دشمنان، قدرناشناسی همگان، او را آزرده خاطر و رنجدیده می کند به گفتۀ نظامِ وفا: گفتم از بهرِ دلِ خویش رفیقی جویم هرچه گشتیم نظاما دل شیدایی نیست رفیقِ دل، رفیق کاباره و بار و میخانه نیست. رفیقِ دل با حقه بازی و کلاهبرداری و تقلب و تزویر و ریا، کاری ندارد. رفیقِ دل، خریدارِ صاف و محبت است رفیقِ دل آنی از دل جدا نشود و از حال و قال و مقال بگذرد. تا آنجا که بنالد: دیدن و خواستن و سوختن و خاموشی در همه عمر نظام است همین حاصلِ ما رفیق دل را با مِلک و آب و گل سودایی نیست، چه می شود کرد (من به فرمانِ دلم ... کی دل به فرمانِ من است) سعادتمند کسی که یار و دلداری دارد و در عالمِ محبت و صمیمت، راز نگهداری. شاعری سوخته دل گوید: از تغافل میتوانم بر سرِ رحم آرمش دشمن من این دلِ بی صبر و آرامِ من است به خدا دل مرکز احساسات است، شادی ها، غم ها، نوش ها، نیش ها، رنج ها، راحتی ها، امیدها، ناامیدی ها همه از دل سرچشمه می گیرند. من هرچه میکشم همه از دست این دل است دل نیست دشمنی است که در سینۀ من است من هم دلی دارم که آشفتۀ موئی و پریشان جانانِ تندخویی است، بارها به او گفته ام: گرنمی باشد سزای بندگی بهر فروش در کف برده فروشان سوی بازارش مکن او حرف و عجز و التماس را نشنیده می گیرد و چنان در پنجه زجر و جور او را فشار می دهد که فغان میزند: ز دل مپرس که عشقت ز داغ های نهانی چه گنج ها که درین خانۀ خراب ندارد دل ظریف تر از بال پروانه و نازکتر از برگ گل است و به دلدار گوید: ز بس شکسته به دل نازک تو، نزدیکست به جای اشک ز چشمم سر سنان بچکد *** رنگ رخسار و اشک گرم گواه سوز دل است گردیده سرخ هر مژۀ ما ز خون دل پریشاندلی عاشق اختیاری نیست و آه و فغانش بیان کنندۀ راز نهان اوست روز اول به سر زلف تو دادم دل را تا کسی منعم از این حال پریشان نکند باری این بود خلاصه ای از این کتاب دل... خبر از عالم دل عالم دارد و بس حال دل نیست بیانی که به تقریر آید صابر کرمانی 29/1/1342
برچسبها: نثر [ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۰۹ ] [ 0:8 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
پُر شدم از عشق آن نامهربان باور نکرد رحم بر حال من و این قلب غم پرور نکرد محبت تلقینی نیست ساختگی نمی باشد حسی است باید درک شود و آثارش نمودار گردد. خدا کند این احساس در کسی به اندازه من رنج آور و غم فزا نباشد، لحظه ای نتوانسته ام خاطرات گذشته ام را فراموش کنم بارمنت آشنایان،زجرمحبت دوستان، ناروایی بولهوسان، کدورت خاطر نامهربانان، سخنان و نوشته های تلخ و شیرین پیروجوان، همه و همه رنجم می دهند، ازجسمم می کاهند، روحم را در طوفانی از اضطراب و دگرگونی ها فرو میبرند چه می شود کرد؟ این ناله ها و فریادها این شکوه و شکایتها از دل من است کسی را که با تمام وجودم دوست می داشتم باور نکرد نهال دوستی و الفتی را که سالها با خون دل و اشک چشم بارور کرده بودم از بیخ و بن برکند، مرگ با همه تلخی هایش برایم شیرین تر از شهد شده است. خیلی ها به زندگی به ظاهر آرامم به نام بی دوام و پوچم، به طرز اندیشه و افکارم به مهر ورزیدن دیگران نسبت به من غبطه میخورند، و لیکن من میدانم و درون آشفته ام به قول "حسن هنرمندی" شاعر هنرمند: بهار می طلبد شعر تازه ای و هنوز دلم ز حسرت سال گذشته لبریز است می گویند اثر یا آثار هر کسی نشان دهنده روح و روان و فکر و میل و خاطرات اوست هرچه نوشتم هرچه شعر گفتم شراره هایی از دل سوزان و جان فروزان من بود: خنده بر لب شعله در دل سوز در جان داشتم باز دفتری را گشودم و نوای روان و بیان احساسم را بر روی آن پراکنده کردم این خارهای خارستان اندیشه ام را به کسانی نمی سپارم که از نوک خار سخنان نیشدار آشنایان دلهایشان ریش گشته و هیچ مرهمی آن زخم ها را مداوا نکرده است فقط آنها به دلم تقدیم می کنم که زخمهایش عمیق تر گردد شاید زودتر نابود شوم... 25/12/1344 صابر کرمانی
برچسبها: نثر [ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۰۲ ] [ 3:26 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||