|
| ||
|
سفر مرگ و فنا در پیش است شادی روح به دوراندیش است سر به آخور مبر، آخربین باش شاد و مسرور ز علم و دین باش علم توحید کمالت بخشد شادی روح و جلالت بخشد باش آزاد ز قید دو جهان حق طلب باش شوی جاویدان جان اگر در ره جانان دادی قرب آن جان جهان آزادی هرکسی حشری و نشری دارد دل به دلدار چه حشری دارد رهنمود ره حق مسرورست نصرت او ز ولا منصور است چیست این عالمِ پُر زرق و ریا نخورد گولِ جهان را دانا جای آرام و قرار کس نیست بهر دیندار بجز محبس نیست نوش آن در پی آن نیش بود وای بر آنکه بداندیش بود آخرت خلد نعیم است بدان عزت و فوز عظیم است بدان نعمتش لایتناهی باشد رحمت و لطف الهی باشد چون به آن روح اِرادی برسی به نواخوانی و شادی برسی هستی ات نور و صفا خواهد شد اتصالت به خدا خواهد شد لامکان گردی و از خویش رها صابرا کامروایی دو سرا
[ یکشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۳۰ ] [ 12:43 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
من چه جرمی مرتکب شده ام که باید چنین حس کنم و همیشه در آتشی سوزان بسوزم. حتی راضی نشوم به دشمنم و مخالفم صدمه ای برسد. نرمی، سلوک، مسالمت، ملاطفت حدی دارد. دلِ بی اختیارم در میان هاله ای از غم و غصه پنهان گشته هیچ چیز علاجش را نمی کند. در حال خندیدن گریانم و گریه ام نقش خندۀ چندش آوریست. خوب درک می کنم چه می گویم، برای رضای خدا هم آزارم می دهند. فریبها، نقشها، گولها، رنگها هم دیگر فریبم نمی دهند و سرگرمم نمی کنند. کوله بار رنج و غم چون دوش جان را خسته کرد مات و حیران تکیه بر دیوارِ حیرت داده ام کوره راه زندگی پُر سنگلاخ و پُر نشیب بود ز اول گام، جان با درد و حسرت داده ام گشته ام خاموش و لب بستم ز هر گفت و شنود حاصل دوران عمرم جز فراموشی نبود دمبدم ساقی شراب تلخ در پیمانه ریخت کار ما در بزم رندان جز قدح نوشی نبود
[ جمعه ۱۳۸۸/۰۱/۲۸ ] [ 18:52 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
اگر با چشم دل بینی خدا را عدم یابی تمامِ ماسوا را خدا باشد مُنیر و حیِ مطلق کند روشن ز نورش جان مارا
[ شنبه ۱۳۸۸/۰۱/۲۲ ] [ 10:38 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
گل شقایق شقایق بگوید که ای یار مست حیات و وجودم برای تو هست تو را دوست دارم من از قلب و جان توئی باعث شادی جان عیان ز نیروی عشق تو دل زنده ام به ملک صفا شاد و پاینده ام
[ چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۱۲ ] [ 17:52 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
ساقی زیبا بیار ساغر صهبا تا که بنوشم، رها شوم ز تمنا مسئله روح و مرگ و مبدأ و میعاد کشف نگردد ز فکر مردم دانا در بدر ملک عشق و وادی هجرم گشته دلم از فراق روی تو شیدا بار محبت کشم بدوش دل و جان عاشق و مستم ز عشق شاهد زیبا قدرشناسی به عمر خویش ندیدم وای از این مردمان جاهل و اعمی شد سپری عمر ما به وحشت و اندوه طی شده امروز ما به وحشت فردا دوش نهادم قدم به محفل رندان در دلشان بود شور عشق و تولا پیر به من نکته ای ز سر ازل گفت گشته بپا این جهان ز عشق دل ما نور امید و صفای محض و حقیقت در دل صابر بود ز همت مولی
[ یکشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۹ ] [ 15:34 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
گل میخک بگوید چنین میخک سرخ رو که تقدیم کردم دلم را به او به معشوق گلچهره و مهربان به آن یار زیبای شیرین زبان شراریست سوزان بجان و دلم ز عشقت بود کوی غم منزلم [ شنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۸ ] [ 8:39 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
مجالی نیست عمرِ باد پارا مخور غم، کن رها مکر و دغا را چه بُردی بهره زین دنیایِ فانی گرفتی دامن چون و چرا را
[ شنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۸ ] [ 8:33 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
هر که می بیند مرا، گوید پریشانی چرا در کمند اضطراب عشق حیرانی چرا عقل دوراندیش را کردی رها، دیدی بلا عاشق و شوریده سر، حیران و پژمانی چرا گشته ام بیمار عشق و داغدار و دل فکار آشنای دل بپرسد زار و نالانی چرا خنده ام بی اختیار و گریه ام از بی خودیست هر کسی پرسد ز من خندان و گریانی چرا زیر این طاق بلند آسمان دلشاد کیست بی سبب در بند عیش و شادیِ جانی چرا لذتی بالاتر از اندوه و درد عشق نیست در خیالِ چاره و در فکرِ درمانی چرا هر که را مهر و محبت نیست بیجا زنده است در خمارِ عشقِ دل، صابر پشیمانی چرا
[ یکشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۲ ] [ 15:22 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||