سخن روز

پيوندهای روزانه

ز عشق روی تو ای نازنین گلِ نازم

همیشه هست غم و رنج و غصه دمسازم

توئی شکوفه خندانِ بوستانِ وصال

به یادِ روی تو سرمست و نغمه‌پردازم

برای من شده بابِ صفای باطن باز

برای صیدِ معانی و معرفت بازم

در این زمان غریبم کسی در این عالم

نگشته واقفِ اسرار و محرمِ رازم

دو بالِ شوق، عنایت خدا نموده به من

در آسمانِ نشاط و صفاست پروازم

بیا به مجلسِ ما باده نوش و شادی کن

که سازِ عیش و طرب سازگشته از سازم

کلامِ صابر بی‌دل بود ترانه عشق     

رسد به گوشِ دلِ اهلِ راز آوازم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۰۰
[ پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۱۳ ] [ 18:15 ] [ آذر ]

امروز به رقص آمده در جسم، روانم

آوای محبت شده آهنگِ بیانم

امروز مرا شورِ دگر در دل و جانست

پیمانه‌کش کوی خراباتِ مغانم

گویا خبر از عالمِ قدس آمده امروز

رقصان و نواخوان به طرب آمده جانم

در پرده‌ی رویای منی جلوه‌ی عشقی

ای مقصد و مقصودِ دل ای رازِ نهانم

فرمانبرِ سلطانِ سراپرده‌ی غیبم

من بنده‌ی درگاه خدای دو جهانم

گه نغمه‌ی مستانه سرایم ز غمِ عشق

گه صامت و خاموش و گهی نعره‌زنانم

من نیستم این شورِ دل از نائی غیبی است

صابر شده‌ام دلشده در شور و فغانم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۳۴
[ چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۱۲ ] [ 18:39 ] [ آذر ]

گدای کوی خراباتِ عشق جانانم

همیشه مست و خراب از شرابِ عرفانم

به باغِ شوق و به گلزارِ ذوق و گلبنِ وجد

نوای عشق ز دل برکشم، غزلخوانم

شرابِ ناب ز خاطر بَرَد غبارِ ملال

دلم گرفته ز وضعِ زمانه، نالانم

به ناله‌ی دف و نی رنج و غم بَرَم از دل

می دوساله به جامم بریخت جانانم

مهارِ صبر ز دستِ دلم رها گردید

ز بیم و غصه و اندوه و رنج پژمانم

بهارِ زندگیم را به رایگان دادم

ز بادِ وحشتِ فصلِ خزان، پریشانم

فقیرِ خاک‌نشین بوده‌ام به کشورِ فقر

چو تاجِ فخر و شرف بر سَرست سلطانم

نوای عشق و محبت ز دل کشم شب و روز

شهیر، صابرِ کرمانی سخندانم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۳۸
[ چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۱۲ ] [ 18:33 ] [ آذر ]

هنوز از سوزِ عشق، آتش به جانم

هنوز از غصه و غم بی‌امانم

هنوز آواره‌ی دشتِ جنونم

هنوز افسرده و بی‌خانمانم

هنوز از اضطرابِ خاطر و دل

پریشان و غمین و ناتوانم

هنوز از وحشت و آشفتگیها

اسیرِ پنجه‌ی جورِ زمانم

هنوز از نقشه‌ی نیرنگ‌بازان

بسی آشفته می‌باشد روانم

هنوز از داغِ عشق و صدمه و هجر

بسوزد تار و پود جسم و جانم

هنوز از درد و اندوهِ فراوان

نمی‌آید به لب از دل فغانم

هنوز از شدتِ احساس و الفت

اسیرِ عشقِ آن نامهربانم

هنوز آن ارغنونِ عشق در دل

فغان برمی‌کشد از استخوانم

به دنیای صفای عشق صابر

نوا از دل کشد شیرین‌بیانم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۳۷
[ چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۱۲ ] [ 18:28 ] [ آذر ]

روز و شب شعله‌فزا هست دلِ سوزانم

خونِ دل می‌خورم و واله و سرگردانم

ناز کم کن به من ای مایه‌ی طنازی و ناز

می‌خَرَم نازِ تو را، تازه‌ گلِ خندانم

بوسه‌ای ز آن لبِ لعلت به منِ زار بده

تا شود چاره‌ی اندوه دلِ نالانم

ساعتی نیست فراموش کنم عشقِ تو را

یاد روی تو بود مایه‌ی عمر و جانم

ای ونوس دلم ای مظهرِ زیبائی و حُسن

از فروغِ رُخ زیبای تو باایمانم

واله عشق شود هر که تو یارش باشی

عاشقِ روی توام، خون‌جگر و حیرانم

فارغ از غصه نما صابرِ کرمانی را

ای پریچهره ز هجرانِ رُخت پژمانم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۳۶
[ چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۱۲ ] [ 18:23 ] [ آذر ]

بسته‌ی زنجیرِ غم، این دلِ دیوانه‌ام

سازِ محبت بود نغمه‌ی مستانه‌ام

ز لطفِ پیرِ مغان به بزمِ میخوارگان

ز باده لبریز شد ساغر و پیمانه‌ام

شمعِ محبت بسوخت خرمنِ جان مرا

در شرر و شعله‌اش دلشده پروانه‌ام

در برِ پیر و جوان ز سوزِ عشقِ نهان

شهره و ضرب‌المثل قصه و افسانه‌ام

از سر و جان و جهان گذشته‌ام این زمان

که جان فدای غمِ شاهد و جانانه‌ام

جذبه‌ی عشق و وفا هست به جان و دلم

واله و شوریده‌سر، بی‌دل و دیوانه‌ام

شعله سوزانِ عشق سوخت وجودِ مرا

در شرر و شعله‌اش ز خویش بیگانه‌ام

گاه ز شورِ جنون نغمه‌سرائی کنم

گاه ز عقل و خرد، عاقل و فرزانه‌ام

صابر شیرین‌بیان شاد و خوش و نغمه‌خوان

گفت به مُلکِ جهان ساکنِ میخانه‌ام


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۸۰
[ پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۰۶ ] [ 18:25 ] [ آذر ]

احساسِ من نوای غم است و ترانه‌ام

ای اُف به عمر و زندگی پُر فسانه‌ام

از اهلِ درد هست خبردار، اهلِ درد

خم گشته زیرِ بارِ غم و درد شانه‌ام

روحی چو نیست هم‌ افقِ روح و فکر من

باشد عذابِ جان، غم و بیم زمانه‌ام

در این جهان به شاخِ غمی داشتم مکان

آتش گرفت از شرری آشیانه‌ام

من شاعرِ بلا و غم و رنج و حسرتم

فریاد یاس هست نوای ترانه‌ام

دیوانه‌ام ز عشق و محبت فغان زنم

در بَرزَنِ مصیبت و غم هست خانه‌ام

صابر شدم که صبر نمایم ولی نشد

صبر و شکیب و تاب و توان شد بهانه‌ام

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۷۹
[ پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۰۶ ] [ 18:17 ] [ آذر ]

با خویش می‌گویم سخن، گویند من دیوانه‌ام

در کوی و بزم و انجمن‌‌، گویند من دیوانه‌ام

باشم به زیرِ سلسله از بختِ خود دارم گله

در زیرِ زنجیرِ محن، گویند من دیوانه‌ام

هر جا روم رسوا کند داغِ غمِ عشقش مرا

در باغ و گلزار و چمن، گویند من دیوانه‌ام

تنهای تنها مانده‌ام در التهابِ زندگی

گویم سخن با خویشتن، گویند من دیوانه‌ام

از سنگِ طفلان لذتی دارم منِ دیوانه‌دل

مجروح باشد جسم و تن، گویند من دیوانه‌ام

شکرِ خدا داغِ جنون بر چهره‌ام ظاهر شده

پیر و جوان و مرد و زن، گویند من دیوانه‌ام


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۷۸
[ پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۰۶ ] [ 18:12 ] [ آذر ]

گوهری بودم، در چشمِ خسان خوار شدم

در کمندِ غمِ ایّام گرفتار شدم

روز و شب غوطه‌ورم غوطه‌ورِ بحرِ خیال

موجِ بی‌لنگر این قلزمِ ذخّار شدم

بسکه دیدم ز زن و مرد جفاکاری و جور

از همه خلقِ جهان یکسره بیزار شدم

خدمتِ پیرِ مغان را ز دل و جان کردم

لایقِ خدمت آن مونسِ ابرار شدم

گوشه میکده عشق مکان بگرفتم

مست و لایعقل از آن باده سرشار شدم

شمع‌سان سوختم و قطره‌صفت آب شدم

تا که در عالمِ دل محرمِ اسرار شدم

سینه‌ام مخزن رازست و دلم منبعِ عشق

رستم از بندِ خودی واصلِ دیدار شدم

از نسیمِ کرم و لطف و عنایت همه شب

همدم و همنفسِ یارِ وفادار شدم

صابرم نغمه دل شعرِ روانم باشد

مرغ ِ خوش‌نغمه گلزارِ رُخِ یار شدم

 

 

[ دوشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۰۳ ] [ 18:45 ] [ آذر ]

من گمشده عشقِ توام نام ندارم

بی وصلِ تو عیش و خوشی و کام ندارم

من کُشته شدم کُشته احساس و محبت

بی وصلِ تو یک لحظه من آرام ندارم

اندوه و غم و غصه من از غمِ عشق است

شوری به دل از غصه ایام ندارم

یک لحظه نشد محو شوی از نظرِ من

با صبحِ رُخت تیرگی شام ندارم

از من ببریدی و مرا ترک نمودی

لیکن به خدا بی تو دل‌‌ آرام ندارم

آرامِ دل و روح منی راحتِ جانی

من کار به آغاز و به فرجام ندارم

در دامِ غمِ هجر تو عمرم به سر آمد

از باده وصلت به کفم جام ندارم

از نام گریزانم و از میل و هوس دور

من کار به جاه و نَسَب و نام ندارم

پیوند دل از پیرِ مغان قطع نگردد

من روی طلب جانبِ هر عام ندارم

صابر شده‌ام در دلِ من رازِ نهانست

از عشق عیان گشتم و انجام ندارم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۶۸
[ دوشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۰۳ ] [ 18:43 ] [ آذر ]

حضرت صادق (ع) امام راستین
پیشوای مومنین و متقین
مظهر حق بود و شاه اولیاء
نور ایمانش به جان اتقیاء
با کمال علم و فضل و اشتهار
بود او تسلیم امر کردگار
مکتب او مکتب اخلاق و دین
قلب پاکش منبع نور یقین
سینه‌ی او مخزن علم خدا
وارث دین مبین مصطفی
نام او جعفر، پدر باقر بود
فاضل است و طاهر و صابر بود
علم و عرفان و سخا و جود و داد
بود راه و رسم آن نیکونهاد
فقه و تفسیر و کلام و کیمیا
طب و حکمت دانش و علم خفا
جفر و اسرار کلام‌الله تمام
بود نزد صادق آن شاه کرام
عقل از توصیف وصلش قاصر است
خوشه‌چین خرمن او جابر است
جابر حیان صوفی بی‌گمان
بود شاگرد امام رازدان
شیعه آن باشد که از نور امام
قلب و جان او شود بدر تمام
شیعیان در پرتو آن شاه دین
منبع فیضند در روی زمین
آن ولیّ حق بسی ارشاد کرد
خاطر اهل ولا را شاد کرد
در ولایت والی ملک وجود
در طریقت عارف غیب و شهود
در حقیقت مظهر پروردگار
بود صادق آن امام نامدار
مستجاب‌الدعوه بود آن نور پاک
روح و جانش عرشی و جسمش ز خاک
ختم شد گفتار من با این کلام
نام او جاوید تا یوم‌القیام
صابر کرمانی از جام ولا
نوش بنمودست در بزم صفا


برچسب‌ها: زندگانی چهارده معصوم علیهم‌السلام, صفحات ۲۹۹ و ۳۰۰
[ یکشنبه ۱۴۰۰/۰۸/۰۲ ] [ 17:31 ] [ آذر ]

جلوه جان حسن جانفزای محمد (ص)

گشته عیان روی دلربای محمد (ص)

هست صفای ضمیر و دل ز صفایش

جلوه هستی و جان صفای محمد (ص)

سایه لطفش به فرق پیر و جوان است

بر سر مردان حق لوای محمد (ص)

آب بقائی که خضر زنده از آن است

شبنمی از قلزم عطای محمد (ص)

چهره زیبای او منور و تابان

مهر امید و روان ولای محمد (ص)

وحدت و انصاف و عدل مردمی و جود

بود نوای دل و صلای محمد (ص)

جن و ملک، انس و وحش و طیر و دد و دیو

ریزه‌ خور سفره سخای محمد (ص)

وصف خصالش برون ز حد مقال است

ذکر ملک مدحت و ثنای محمد (ص)

صابر شیرین سخن به گلشن عرفان

نغمه‌سرائی کند برای محمد (ص)

 


برچسب‌ها: زندگانی چهارده معصوم علیهم‌السلام, صفحات ۴۲ و ۴۳
[ شنبه ۱۴۰۰/۰۸/۰۱ ] [ 18:57 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت