|
| ||
|
پردهدار کعبه صدق و صفائی یاعلی مظهر ذات خدا مشکلگشائی یاعلی قرص مه از پرتو روی تو کسب نور کرد نور مطلق جلوه حق مرتضائی یاعلی افضلالاعمال مهر و عشق سلطان ولاست حج و عمره قبله و کوه منائی یاعلی گشتهای ممسوس ذات حق ز خود فانی شدی بدر ایمان و ولا نور خدائی یاعلی تا در میخانه فیض و عنایت باز شد ساقی سرچشمه آب بقائی یاعلی نوربخش آسمان معرفت رخسار توست جلوه جان و جهان نور و ضیائی یاعلی قرب حق را باید از راه ولایت طی نمود رهنمای انس و جان ایزدنمائی یاعلی همسر زهرای اطهر هستی و دست خدا جانشین و نور جان مصطفائی یاعلی صابر کرمانی از عشق رخت دیوانه شد جان دهد در راه وصلت دلربائی یاعلی برچسبها: ع, صفحات ۲۲ و ۲۳ [ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۳۱ ] [ 21:59 ] [ آذر ]
به سر شوری به دل نوری ز عشق روی او دارم دلی در تاب گیسوی بتی آشفته مو دارم بنوشم باده بیغش ز جام و ساغر عشقش ز لطفش باده گلگون به هر دم در سبو دارم سرود عشق من باشد نوای قلب محزونم به هر بزم و به هر محفل فغان و های و هو دارم صفای خاطر و جانم بود از دیدن رویش ز عشق روی او در ملک عالم آبرو دارم روانم پر تلاطم میشود از تندباد غم دل آشفته چون گیسوی یار فتنهجو دارم به هر جا بنگرم بینم جمال عالمآرایش نمیگیرد قراری خاطر من جستجو دارم خراباتی شدم شاید رها گردم ز بند غم ندانستم دلی لبریز غم از عشق او دارم ز نام و شهرت و عنوان گذشتم، رند و مجنونم اگر چه در میان مرد و زن نامی نکو دارم چو گشتم بیاثر، در من اثر بخشید عشق او ز نام و کام بگذشتم دلی بی آرزو دارم شدم صابر چو شمعی شعلهور گردد وجود من به راه وصل جانان روح و جانی کامجو دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۳ [ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۳۱ ] [ 21:55 ] [ آذر ]
کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۵ [ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۳۱ ] [ 21:47 ] [ آذر ]
به مقامِ بینشانی، ز نشان گذشتهام من به یقینِ دل رسیدم ز گمان گذشتهام من به جهان و عالمِ جان زدهام لوای ایمان به خدا ز خویش رستم ز نشان گذشتهام من به فضای قدسِ اعلی پَر و بالِ جان گشودم به کمالِ لامکانی ز مکان گذشتهام من ز کمندِ حیله جستم ز فریب و زرق رستم ز شرابِ عشق مستم ز جهان گذشتهام من شدهام اسیرِ جانان، ز کلام و فقه و ایمان ز کتاب و علم و عرفان، ز بیان گذشتهام من ز بلای عشق صابر شده بیقرار و بیدل بزند ز دل ترانه که ز جان گذشتهام من برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۷۰ [ دوشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۹ ] [ 23:1 ] [ آذر ]
گرفتارِ غمی جانکاه و رنجی پایدارم من پریشانخاطر و محزون و زار و دلفکارم من سفر کردم که شاید خاطرت گردد فراموشم فزون شد شورِ احساس و غمین و داغدارم من نوایم بینوائی نغمهام سازِ فراموشی کشیدن بارِ هجران و اسیرِ عشقِ یارم من بهارِ آرزوی دل خزان گشت و پریشانم در این ویرانسرای مُلکِ فانی بیقرارم من دَمی احساسِ آرامش نکردم منقلب بودم خریدارِ غمِ عشق و جفای آن نگارم من به یادت میسرایم شعر و مینالم ز هجرانت به هر شب در سماواتِ ولا، اختر شمارم من صفای باطن و جانم بود از نورِ عشق او وفاجویم صفاکیشم به راهت جاننثارم من کلام و نغمه صابر بود از شورِ احساسش به گلزارِ صفای عشق، قمری و هزارم من برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۷۴ [ دوشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۹ ] [ 22:48 ] [ آذر ]
هست در دریای طبعم دُرّ و گوهرهای عشق سالها باشد که باشم غرقه دریای عشق عشق با لفظ و کلام و گفته بیجا نبود عشق را بشناخت آنکس قلبِ او شد جای عشق کیست مجنون آنکه سرگردان و بی سامان بود در جهانِ شور و وَجد و عالم و دنیای عشق کیست روشندل هر آنکس گشت بینای وجود جرعهای نوشید از جامِ می و صهبای عشق ثروت و مال و منال و جاه فانی میشود هست باقی آنکه شد روشندل و بینای عشق آسمانِ خاطرم شد نورباران روز و شب جلوهگر شد در ضمیرم زهره زهرای عشق زندگانی میشود با میمنت از فیضِ دوست گر گذارد سالکی سر را به خاکِ پای عشق شورِ محشر میکنم برپا ز شور و وجد و شوق دم به دم در سینهام شوری است از غوغای عشق سر به زانوی غم و اندوه بگذارم مدام چون که باشم واله و دیوانه و شیدای عشق عشق نورِ باطنِ شمسالحق تبریز بود مولوی را کرده در مُلکِ جهان رسوای عشق حافظ از جامِ شرابِ عشق نوشیدی شبی گشت ز آن شب شاعر و دلداده و دانای عشق مبداِ عشقِ الهی جانِ پاکِ عاشق است بشنود با گوشِ هوشِ خویشتن آوای عشق رازها ناگفته دارم اهلِ درد و راز نیست ورنه میگفتم سخن از همتِ والای عشق صابرا کمتر سخن از سوز و ساز عشق گو عرشِ اعلیِ خدا شد از ازل ماوای عشق برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۵۰ [ شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۷ ] [ 21:21 ] [ آذر ]
آید به گوشِ هوشِ دل و جان ندای عشق آفاق پر شدست ز شور و نوای عشق عالم فروغ جلوه روی حبیب ماست روشن شدست جان و جهان از ضیای عشق در کاینات نفخه عشقِ ازل دمید ایجاد گشت هر دو جهان از صدای عشق عشق است نورِ هستیِ مطلق به کاینات باقی بود جهان و جنان از بقای عشق جبرئیلِ عقل را نبود قوّتِ عروج گردیده است حاجبِ دولتسرای عشق معمارِ غیب، کاخِ اَمَل را بنا نمود محکم به دستِ قدرتِ حق شد بنای عشق صابر غزلسراست به گلزارِ عشقِ دوست شیرینکلام گشته ز شهدِ صفای عشق برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۴۹ [ شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۷ ] [ 20:54 ] [ آذر ]
شبِ قَدرست و شدم ساکنِ میخانه عشق میزنم بوسه به جامِ می و پیمانه عشق شبِ قدر است و مَلَک آمده از عرشِ وجود مژده وصل بیاورده ز جانانه عشق رهروِ وادی پُر وحشتِ رنجیم و بلا مقصد ماست حرمخانه و کاشانه عشق زاهدا طعنه بیجا مزن و خرده مگیر مستِ مستیم و خراباتی میخانه عشق عهدِ مجنون بگذشته است و کنون نوبتِ ماست دل بر آن لیلی لیلا شده دیوانه عشق هر چه باشد به جهان کهنه و فرسوده شود کهنه هرگز نشود قصه و افسانه عشق حرم و کعبه و دیرست زیارتگهِ عام قبله اهلِ محبت حَرَم و خانه عشق عاشقِ سوختهجان از سرِ اخلاص و نیاز سر نهادست در محفلِ شاهانه عشق صابر از سوزِ درون نغمه جانسوز سرود بوده از روزِ ازل واله و پروانه عشق برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۴۶ [ شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۷ ] [ 20:48 ] [ آذر ]
شاهنشه عشق کایناتست علی از نور علی جهان و جان روشن شد
برچسبها: مدح علی [ جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۲۶ ] [ 1:7 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
دم میزنم زِ عشق و ولای تو یاعلی برچسبها: مدح علی [ جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۲۶ ] [ 0:58 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
نهادهام ز یقین سر به آستانِ علی ز علم و معرفت و زهد و جود و حکمت و داد بیان من شده قاصر ز مدح منقبتش همیشه ذات علی بوده است و خواهد بود علی حقیقت محض و علی ولّی خدا علی به باغ ولایت بهار جاوید است صدای زمزمۀ عشقِ دل رسید به گوش ز نور رویِ علی خاطر و روان، روشن ز دست خلق شکایت به کوه و صحرا کرد بود به لفظ و سخن، گفتنِ علی آسان چه بوده آن تجلّی حسن و تجلی ذاتش در این سرایِ دو در از یقینِ دل، صابر
برچسبها: مدح علی [ جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۲۶ ] [ 0:55 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
ندیده دیده عالم کسی بسانِ علی که به ز درّ و گهر، حکمت و بیانِ علی میانِ کعبه ز امرِ خدا تولد یافت ببین کرامتِ حق را به داستانِ علی ز لافتی ببری پی به قدرتِ ذاتش همیشه ذکرِ خدا بوده بر زبانِ علی ز علم و زهد و شجاعت یگانه بوده به دهر بُرون ز حدِّ تصور بود جهانِ علی ولای اوست کلیدِ بهشت و بابِ نجات به زیر و بم متجلّی بود روانِ علی ز قدرتش نتوان دم زدن که بیمثلست نهاده جن و مَلَک سر به آستانِ علی علی ولیِّ خدا یارِ احمدِ مرسل احاطه کرده جهان را فروغِ جانِ علی بخوان کلامِ یدالله فوقِ ایدیهم در آسمان و زمین قدرتِ عیانِ علی ز مهرِ او بطلب، کوثر و بهشت و نعیم که هست مقصد و مقصودِ ما جنانِ علی امیرِ مُلکِ ولا بود و سرور و مولی سبق ز عالمیان بُرده آن توانِ علی ز علم و داد به محراب شد شهیدالحق هزار جان به فدای غمِ نهانِ علی ز بینشان اثری در وجودِ اهل ولاست ز واصلانِ حقیقت بجو نشانِ علی سخن به مدحِ علی روز و شب بگو صابر صفای دل دهدت خوی مهربانِ علی برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۴۲ [ پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۵ ] [ 21:10 ] [ آذر ]
ما قبلهگهی جز درِ میخانه نداریم ما همنفسی جز لبِ پیمانه نداریم با ما سخن از عشق بگوئید که عمریست جز نغمه دل قصه و افسانه نداریم با ساغرِ می عقده دل را بگشائیم جائی به جُز از گوشه میخانه نداریم در جمع ز تنهائی خود سوختهجانیم ما همنفسی جز دلِ دیوانه نداریم از فلسفه و حکمت و اشراق گذشتیم ما کار به دیوانه و فرزانه نداریم در مُلکِ قناعت، همه عمر مقیمیم میل و هوس بزمِ ملوکانه نداریم در دشتِ جنون گامِ محبت بنهادیم ما مسکن و منزلگه و کاشانه نداریم از قیدِ خرد رسته و آسوده و راحت اندیشه و افکارِ حکیمانه نداریم در دیده صاحبنظران صابرِ رندیم جز مونسِ جان دلبر و جانانه نداریم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۲۴ [ پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۵ ] [ 21:1 ] [ آذر ]
مونسِ جان و روانِ من علی باشد علی نورِ قلب، آرامِ جانِ من علی باشد علی خوشکلامم، نغمهپردازم به گلزارِ سخن نغمه و شعر و بیانِ من علی باشد علی رازداری نیست تا با او بگویم رازِ دل در حقیقت رازدانِ من علی باشد علی تا به کی باید کشیدن بارِ عمر و زندگی مقصدِ روح و روانِ من علی باشد علی کشورِ عرفان و عشق و فضل را بانی بود مظهرِ حق در جهانِ من علی باشد علی مطلعِ غیب و شهود و مظهرِ نورِ وجود ذکرِ دل، وردِ زبانِ من علی باشد علی در شجاعت در سخاوت در عبادت در کرم نیست مانندش توانِ من علی باشد علی لیلهالمعراج مهمانِ خدا بودی نبی میزبان، مولای جانِ من علی باشد علی صابرا با اهلِ علم و معرفت دائم بگو نورِ عشقِ جاودانِ من علی باشد علی برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۸۴۱ [ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۴ ] [ 20:53 ] [ آذر ]
گامِ آزادی به ملکِ نامرادیها زدم دستِ رد بر سینۀ پُر کینۀ دنیا زدم مستِ مستم، مستی و پیمانهنوشی شیوهام از کفِ پیرِ خراباتِ مغان صهبا زدم گر چه از مهر و محبت حاصلم جز غم نبود دم ز مهر و عاطفت با پیر و با برنا زدم چونکه دیدم زندگی چون رشتۀ سر در گم است طعنه بر کیخسرو و اسکندر و دارا زدم سود مهر و مهربانی، بود قهر و ناز و جور بوسهها بر خاک پای شاهدی زیبا زدم چون که فهمیدم به عالم عشق باشد شهریار دست بر دامان عشق یار مهسیما زدم دیدهام تا گشت بینا از صفای عشق دل مهر بطلان بر نقوش عالم و عقبی زدم چون ندیدم حاصلی از هستی بیاعتبار گشتهام صابر قدم در عالم معنی زدم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۶ [ شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۰ ] [ 20:53 ] [ آذر ]
روز و شب مجنونصفت دیوانهدل، فریاد کردم هر کجا رفتم من از گلزارِ رویت یاد کردم عاشقم، دیوانهام، آوارهام، سرگشته باشم با خیالت، خاطرِ ناشاد خود را شاد کردم مستِ مستم از نگاهِ چشمِ مستِ دلنوازت شور و سرمستی در این دیرِ خرابآباد کردم تا شدم پیمانهنوشِ باده توحید و وحدت خویش را از دامِ نفسِ پُر فسون آزاد کردم عالمی خوشتر نبود از عالمِ عشق و محبت از غمِ شیرینلبی صد شور چون فرهاد کردم گاه با سیمرغِ ذکر و فکر در قافِ حقیقت بال و پر بگشودم و خود را بسی فرزاد کردم صابرم آئینهدارِ طلعتِ زیبای یارم ترکِ خودخواهی نمودم، ذاتِ حق را یاد کردم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۳ [ شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۰ ] [ 20:49 ] [ آذر ]
ز بس که درد کشیــدم به درد خــو کردم به دل شکایت از آن یار فتنهجـو کردم زمام عمر مرا دست عشق سخت گرفت به کـــوی عشق بت گلعـــذار رو کردم به هــر کجا که نهادم قـدم ز شــور جنون تو را در عالم احساس، جستجو کردم تو آرزوی منی ای عــزیـــز مصــــر وجـــود وصــال روی تــو را، هـــر دم آرزو کردم نکـــو خصـــال و نکـــو حـال و نیک کردارم به کوی بادهکشان خویش را نکو کردم به نام و ننگ و هوس پا زدم ز سرمستی به راه عشـــق رُخـت تـــرک آرزو کردم زمــانه صــابـــر دلخسته را پـــریشان کرد ســرود نغمـه که با رنـج و درد خـــو کردم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۲ [ شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۰ ] [ 20:47 ] [ آذر ]
باشد رخ حسن گل باغ محمدی از عطر او مشام دل و جان معطر است برچسبها: زندگانی چهارده معصوم علیهمالسلام, صفحه ۱۱۷ [ جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۱۹ ] [ 20:33 ] [ آذر ]
پرده دار کعبه صدق و صفائی یاعلی مظهر ذات خدا مشکل گشائی یاعلی قرص مه از پرتو روی تو کسب نور کرد نور مطلق جلوه حق مرتضائی یاعلی افضل الاعمال مهر و عشق سلطان ولاست حج و عمره قبله و کوه منائی یاعلی گشته ای ممسوس ذات حق ز خود فانی شدی بدر ایمان و ولا نور خدائی یاعلی تا در میخانه فیض و عنایت باز شد ساقی سرچشمه آب بقائی یاعلی نوربخش آسمان معرفت رخسار توست جلوه جان و جهان نور و ضیائی یاعلی قرب حق را باید از راه ولایت طی نمود رهنمای انس و جان ایزدنمائی یاعلی همسر زهرای اطهر هستی و دست خدا جانشین و نور جان مصطفائی یاعلی صابر کرمانی از عشق رخت دیوانه شد جان دهد در راه وصلت دلربائی یاعلی برچسبها: ع, صفحات ۲۲ و ۲۳ [ جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۱۲ ] [ 22:14 ] [ آذر ]
روز و شب مجنون صفت دیوانه دل، فریاد کردم هر کجا رفتم من از گلزارِ رویت یاد کردم عاشقم، دیوانه ام، آواره ام، سرگشته باشم با خیالت، خاطرِ ناشاد خود را شاد کردم مستِ مستم از نگاهِ چشمِ مستِ دلنوازت شور و سرمستی در این دیرِ خراب آباد کردم تا شدم پیمانه نوشِ باده توحید و وحدت خویش را از دامِ نفسِ پُر فسون آزاد کردم عالمی خوشتر نبود از عالمِ عشق و محبت از غمِ شیرین لبی صد شور چون فرهاد کردم گاه با سیمرغِ ذکر و فکر در قافِ حقیقت بال و پر بگشودم و خود را بسی فرزاد کردم صابرم آئینه دارِ طلعتِ زیبای یارم ترکِ خودخواهی نمودم، ذاتِ حق را یاد کردم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۳ [ جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۰۵ ] [ 21:11 ] [ آذر ]
ز بسکه درد کشیدم به درد خو کردم به دل شکایت از آن یارِ فتنه جو کردم زمامِ عمر مرا دستِ عشق سخت گرفت به کوی عشقِ بُتِ گلعذار رو کردم به هر کجا که نهادم قدم ز شورِ جنون تو را در عالمِ احساس، جستجو کردم تو آرزوی منی ای عزیزِ مصرِ وجود وصالِ روی تو را، هر دم آرزو کردم نکو خصال و نکو حال و نیک کردارم به کوی باده کشان خویش را نکو کردم به نام و ننگ و هوس پا زدم ز سرمستی به راهِ عشقِ رُخت ترکِ آرزو کردم زمانه صابرِ دلخسته را پریشان کرد سرود نغمه که با رنج و درد خو کردم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۲ [ جمعه ۱۳۹۹/۰۲/۰۵ ] [ 21:10 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||