|
| ||
|
روز و شب مجنونصفت دیوانهدل، فریاد کردم هر کجا رفتم من از گلزارِ رویت یاد کردم عاشقم، دیوانهام، آوارهام، سرگشته باشم با خیالت، خاطرِ ناشاد خود را شاد کردم مستِ مستم از نگاهِ چشمِ مستِ دلنوازت شور و سرمستی در این دیرِ خرابآباد کردم تا شدم پیمانهنوشِ باده توحید و وحدت خویش را از دامِ نفسِ پُر فسون آزاد کردم عالمی خوشتر نبود از عالمِ عشق و محبت از غمِ شیرینلبی صد شور چون فرهاد کردم گاه با سیمرغِ ذکر و فکر در قافِ حقیقت بال و پر بگشودم و خود را بسی فرزاد کردم صابرم آئینهدارِ طلعتِ زیبای یارم ترکِ خودخواهی نمودم، ذاتِ حق را یاد کردم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۳ [ شنبه ۱۳۹۹/۰۲/۲۰ ] [ 20:49 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||