سخن روز

پيوندهای روزانه

روز و شب مجنون صفت دیوانه دل، فریاد کردم

هر کجا رفتم من از گلزارِ رویت یاد کردم

عاشقم، دیوانه ام، آواره ام، سرگشته باشم

با خیالت، خاطرِ ناشاد خود را شاد کردم

مستِ مستم از نگاهِ چشمِ مستِ دلنوازت

شور و سرمستی در این دیرِ خراب آباد کردم

تا شدم پیمانه نوشِ باده توحید و وحدت

خویش را از دامِ نفسِ پُر فسون آزاد کردم

عالمی خوشتر نبود از عالمِ عشق و محبت

از غمِ شیرین لبی صد شور چون فرهاد کردم

گاه با سیمرغِ ذکر و فکر در قافِ حقیقت

بال و پر بگشودم و خود را بسی فرزاد کردم

صابرم آئینه دارِ طلعتِ زیبای یارم

ترکِ خودخواهی نمودم، ذاتِ حق را یاد کردم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۳
[ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۳۱ ] [ 20:41 ] [ آذر ]

ز بس که درد کشیــدم به درد خــو کردم         به دل شکایت از آن یار فتنه جـو کردم

زمام عمر مرا دست عشق سخت گرفت         به کـــوی عشق بت گلعـــذار رو کردم

به هــر کجا که نهادم قـدم ز شــور جنون         تو را در عالم احساس، جستجو کردم

تو آرزوی منی ای عــزیـــز مصــــر وجـــود         وصــال روی تــو را، هـــر دم آرزو کردم

نکـــو خصـــال و نکـــو حـال و نیک کردارم         به کوی باده‌کشان خویش را نکو کردم

به نام و ننگ و هوس پا زدم ز سرمستی         به راه عشـــق رُخـت تـــرک آرزو کردم

زمــانه صــابـــر دلخسته را پـــریشان کرد

ســرود نغمـه که با رنـج و درد خـــو کردم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۲
[ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۳۱ ] [ 20:38 ] [ آذر ]

حضرت موسی بن جعفر رهبر راه ولاست

باطن نورانیش آیینه ی ایزدنماست

مطلع غیب الغیوب و مظهر اللّه نور

در سموات حقایق رازدار کبریاست

عالم و فاضل سخیّ و کاظم و باب المراد

بوده آن فرزند پیغمبر امام و رهنماست

او غلامان را به راه عشق حق آزاد کرد

مکتب او مکتب توحید و ایمان و صفاست

حضرت باب الحوائج نور جان جعفرست

در جهان معرفت او نایب خاص خداست

شد تولد هفتم ماه صفر آن نور حق

بیست و پنجم از رجب مسموم از زهر جفاست

مادرش باشد حمیده اهل بربر بود و گفت

حضرت باقر که او نیکوسرشت و باوفاست

صابرا دست طلب بر دامن فیضش بزن

حضرت موسی بن جعفر رهبر شاه و گداست


برچسب‌ها: صفحات ۳۲۳ و ۳۲۴
[ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۳۱ ] [ 20:23 ] [ آذر ]

گوهری بودم، در چشمِ خسان خوار شدم        در كمنــدِ غـــــمِ ايّــام گـــــرفتــــار شدم

روز و شب غـــوطه‌ورم غــوطه‌ورِ بحرِ خيال        مــــوجِ بي‌لنگــر اين قُلــــزمِ ذخّــار شدم

بسكه ديــدم ز زن و مـــرد جفاكاري و جور        از همــه خلقِ جهــان يكسره بيزار شدم

خدمتِ پيـــــرِ مغــان را ز دل و جــان كردم        لايقِ خــــدمت آن مـــونسِ ابـــــرار شدم

گوشه‌ی ميكـده‌ی عشـق مكان بگـــرفتم        مست ولايعقل از آن باده‌ی سرشار شدم

شمع‌سان سوختم و قطره‌صفت آب شدم        تا كه در عــــالمِ دل محــــرمِ اسرار شدم

سينه‌ام مخــزن رازست و دلم منبعِ عشق        رستم از بنـــدِ خـــودي واصلِ دلدار شدم

از نسيمِ كــرم و لطف وعنــايت همه شب        همـــــدم و همــنفسِ يـــارِ وفـــادار شدم

صابـــرم نغمــه دل شعـــــرِ روانــــم باشـد

مـــرغِ خـــوش نغمه گلـــــزارِ رُخِ يار شـدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۳
[ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۹ ] [ 20:33 ] [ آذر ]

به یاد روی تو هر دم ترانه ساز شدم

چه دولتی است غمِ عشق بی نیاز شدم

ترانه و غزلم نغمه امیدِ دل است

به راهِ مهر و وفا رند و پاکباز شدم

به بزمِ مردمِ بیگانه می روی ای دوست

ز جورِ مردمِ بیگانه، اهلِ راز شدم

بهار عشق و امید و نشاط و شادی و عیش

توئی توئی که ز مهرت ترانه ساز شدم

ز خود تهی شدم و پُر شدم ز یادِ رخش

که محرمِ حرمِ یارِ دلنواز شدم

ز عشقِ مونسِ جان صابرِ غزلخوانم

به سلکِ مردم آزاده، اهلِ راز شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۶
[ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۹ ] [ 20:31 ] [ آذر ]

تا که از یادِ تو ای دوست فراموش شدم

بسته ام لب ز سخن گفتن و خاموش شدم

از کفِ یارِ پریچهره زیباروئی

باده عشق بنوشیدم و مدهوش شدم

ظاهراً ساکت و آرامم و در باطن و جان

چون خمِ می ز غمِ عشق تو در جوش شدم

بخت و اقبال ندارم که به عشرت کوشم

تیره بختی مرا بین که سیه پوش شدم

من که دیوانه انگشت نمایم همه عمر

فارغ از عیش و نشاط و خوشی و نوش شدم

صابرم خون جگر می خورم از ساغرِ غم

بی دل و غمزده و محو و فراموش شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۷
[ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۹ ] [ 20:28 ] [ آذر ]

ز صدقِ باطن و صفا علی بگو علی بجو

بیا به محفلِ وفا علی بگو علی بجو

فروغِ لم یزل بود جمالِ شاهدِ ازل

بود جمیلِ حق نما علی بگو علی بجو

همیشه بوده جان به کف به راهِ دینِ مصطفی

تو هم به صبح و هم مسا علی بگو علی بجو

همیشه در جهان بود ولایتِ علی عیان

به حالِ شادی و عزا علی بگو علی بجو

به ظاهر و نهان بود علی امام و رهنما

به حالِ سلم و هم رضا علی بگو علی بجو

عبادت و قناعت و شجاعت و شهامتش

فزون ز حدِ فکرِ ما علی بگو علی بجو

تولدِ علی بود میانِ خانه خدا

چو هست کعبه ولا علی بگو علی بجو

چو بوده غرقِ ذکرِ حق ز ظلم و کین شهید شد

نبوده حق از او جدا علی بگو علی بجو

امیرِ قلبِ رازدان، علی والی الولی

به مرد و زن کند صلا علی بگو علی بجو

رسد تو را چو مشکلی ز صدقِ دل بگو علی

که حاجتت شود روا علی بگو علی بجو

بیانِ فضلِ او فزون ز حدِ قدرتِ بشر

علیست میرِ لافتی علی بگو علی بجو

رموزی از مقامِ او بیان شدست در بیان

به هل اتی و انّما علی بگو علی بجو

به رمز و رازِ اهلِ دل چو گشته ای تو آشنا

به مدح و حکمت و ثنا علی بگو علی بجو

ز بی نشانِ محض او نشان بود در این جهان

علیست، مظهرِ خدا علی بگو علی بجو

علی نجات می دهد، تو را ز هر غم و خطر

برای رستن از بلا علی بگو علی بجو

وساوسِ درونیت، تو را نموده مبتلا

ز چنگِ نفس شو رها علی بگو علی بجو

بیا ز نورِ معرفت وجود را منیر کن

رسی به عرشِ کبریا علی بگو علی بجو

عزیزِ ذاتِ حق بود امینِ راز و متقی

علی امامِ اتقیا علی بگو علی بجو

زبانِ صابر از یقین به مدحِ او گشوده شد

بود ز دل سخن سرا علی بگو علی بجو


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۴۷
[ دوشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۸ ] [ 20:45 ] [ آذر ]

به روز و شب من شیدا علی گویم علی جویم
به باغ و گلشن و صحرا علی گویم علی جویم
علی روح و روان من علی آرام جان من
علی ذکر زبان من علی گویم علی جویم
علی سلطان ملک جان علی شاهنشه خوبان
علی آیینه یزدان علی گویم علی جویم
علی حلال هر مشکل علی سلطان و شاه دل
علی باشد به حق واصل علی گویم علی جویم
علی حیدر علی صفدر علی مونس علی دلبر
علی بود یار پیغمبر علی گویم علی جویم
علی اول علی آخر علی باطن علی ظاهر
علی باهر علی ظاهر علی گویم علی جویم
علی مرات ذات حق ز اعلی نام او مشتق
بود ذاتش به حق ملحق علی گویم علی جویم
بود مهر علی دینم طریق و فکر و آیینم
فروغ قلب غمگینم علی گویم علی جویم
ز عشق او شدم صابر به روی او شدم ناظر
زبان از وصف او قاصر علی گویم علی جویم


برچسب‌ها: ع, صفحات ۱۵ و ۱۶
[ شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۶ ] [ 21:11 ] [ آذر ]

نوربخش آسمان قلب و جان باشد نقی

فیض بخش عارفان و شیعیان باشد نقی

جانشین مصطفی و مرتضی نور هداست

رهنمای راه دین سلطان جان باشد نقی

رازدار کعبه ی مقصود بود و شاه دین

قلزم جود و سخا فیض نهان باشد نقی

با ولای آن ولی دل متصل گردد به حق

رهبر راه یقین نور عیان باشد نقی

پی به ذات پاک یزدان کس نبرده در جهان

جلوه ی آثار ذات بی نشان باشد نقی

پاک آمد در جهان و پاک از دنیا گذشت

عالم ایجاد را روح و روان باشد نقی


برچسب‌ها: صفحات ۴۰۸ و ۴۰۹
[ شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۶ ] [ 21:4 ] [ آذر ]

پرده دار کعبه صدق و صفائی یاعلی

مظهر ذات خدا مشکل گشائی یاعلی

قرص مه از پرتو روی تو کسب نور کرد

نور مطلق جلوه حق مرتضائی یاعلی

افضل الاعمال مهر و عشق سلطان ولاست

حج و عمره قبله و کوه منائی یاعلی

گشته ای ممسوس ذات حق ز خود فانی شدی

بدر ایمان و ولا نور خدائی یاعلی

تا در میخانه فیض و عنایت باز شد

ساقی سرچشمه آب بقائی یاعلی

نوربخش آسمان معرفت رخسار توست

جلوه جان و جهان نور و ضیائی یاعلی

قرب حق را باید از راه ولایت طی نمود

رهنمای انس و جان ایزدنمائی یاعلی

همسر زهرای اطهر هستی و دست خدا

جانشین و نور جان مصطفائی یاعلی

صابر کرمانی از عشق رخت دیوانه شد

جان دهد در راه وصلت دلربائی یاعلی


برچسب‌ها: ع, صفحات ۲۲ و ۲۳
[ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۰ ] [ 20:31 ] [ آذر ]

به یاد روی تو هر دم ترانه ساز شدم

چه دولتی است غمِ عشق بی نیاز شدم

ترانه و غزلم نغمه امیدِ دل است

به راهِ مهر و وفا رند و پاکباز شدم

به بزمِ مردمِ بیگانه می روی ای دوست

ز جورِ مردمِ بیگانه، اهلِ راز شدم

بهار عشق و امید و نشاط و شادی و عیش

توئی توئی که ز مهرت ترانه ساز شدم

ز خود تهی شدم و پُر شدم ز یادِ رخش

که محرمِ حرمِ یارِ دلنواز شدم

ز عشقِ مونسِ جان صابرِ غزلخوانم

به سلکِ مردم آزاده، اهلِ راز شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۶
[ شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۱۹ ] [ 20:49 ] [ آذر ]

عشق شرر زد به جان، عاشق و مجنون شدم

مونسِ دل شد نهان، عاشق و مجنون شدم

عشقِ مقدس بود جلوه قدسش به دل

سوخت تن و قلب و جان، عاشق و مجنون شدم

شورِ جنون در سَرست سوزِ نهانی به دل

دلشده بی آشیان، عاشق و مجنون شدم

ز جذبه و شور و حال بود به جانم ملال

عشق شد آتش فشان، عاشق و مجنون شدم

زاهدِ ظاهرپرست واقفِ اسرار نیست

بی دلم و بی نشان، عاشق و مجنون شدم

ز اضطراب و اِلم کشیده ام بارِ غم

غمزده و ناتوان، عاشق و مجنون شدم

صابرِ شیرین کلام ز عشقِ دل صبح و شام

ز دل برآورد فغان، عاشق و مجنون شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۹
[ شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۱۹ ] [ 20:45 ] [ آذر ]

تا که از یادِ تو ای دوست فراموش شدم

بسته ام لب ز سخن گفتن و خاموش شدم

از کفِ یارِ پریچهره زیباروئی

باده عشق بنوشیدم و مدهوش شدم

ظاهراً ساکت و آرامم و در باطن و جان

چون خمِ می ز غمِ عشق تو در جوش شدم

بخت و اقبال ندارم که به عشرت کوشم

تیره بختی مرا بین که سیه پوش شدم

من که دیوانه انگشت نمایم همه عمر

فارغ از عیش و نشاط و خوشی و نوش شدم

صابرم خون جگر می خورم از ساغرِ غم

بی دل و غمزده و محو و فراموش شدم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۷
[ شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۱۹ ] [ 20:39 ] [ آذر ]

طرز اندیشه ما در ره حق محدود است

این جهانیست که بر روی بشر مسدودست

هیچکس باخبر از راز حقیقت نشود

فهم و ادراک و گمان، سدّ ره مقصودست

شاهد جلوه محبوب حبیب است حبیب

چونکه آثار وجودش همه جا مشهودست

گر عبادت شده عادت همه مکرست و ریا

عابد آنست که محو اثر معبودست

ساجد آنست که شد محو و فنا در ره او

ذات لایدرک یزدان جهان مسجودست

هست در مرکز دل یاد شه عشق مقیم

گر کسی نفس پرستی بکند، مردودست

مهر و ایمان و وفا رمز سعادت باشد

هر که شد اهل صفا عاقبتش محمودست

صابرم منتظر وصل شهنشاه دلم

هاتفی داد ندا، موسم وصلت زودست


برچسب‌ها: صفحه ۲۳۹
[ جمعه ۱۳۹۸/۰۵/۱۸ ] [ 20:38 ] [ آذر ]

باشد محمد بن علی باقرالعلوم

گفتار نغز و دلکش او لعل گوهر است


برچسب‌ها: صفحه ۲۳۹
[ جمعه ۱۳۹۸/۰۵/۱۸ ] [ 20:34 ] [ آذر ]

آشفته چو آن زلفِ پریشان تو باشم

دیوانه صفت واله و حیران تو باشم

هرگز نَرَود مهرِ تو از خاطرم ای دوست

ای نوگلِ جان، مرغِ خوش الحانِ تو باشم

افروخته ای شمعِ محبت به دل و جان

پروانه آن شمعِ شبستانِ تو باشم

ای سروِ گلستانِ دل سوخته جانها

دلباخته سروِ گلستانِ تو باشم

مینای دل از باده عشقت شده لبریز

سرمست از آن نرگسِ چشمانِ تو باشم

در راهِ وصالِ تو زدم گام شب و روز

مفتونِ رُخِ ماهِ درخشانِ تو باشم

آرامشِ جان از منِ دیوانه مجوئید

در شعله آن عشقِ فروزانِ تو باشم

مستم ز می عشق و خراباتی و شیدا

پیمانه کش مجلسِ رندانِ تو باشم

صابر شده ام خاک نشینِ رهِ فقرم

ای فخرِ زمان بنده احسانِ تو باشم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۱۸
[ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۱۵ ] [ 20:46 ] [ آذر ]

باشد تقی جواد و امام است و رهنما

رویش چو ماه در فلک عشق انورست


برچسب‌ها: ع, صفحه ۳۶۴
[ جمعه ۱۳۹۸/۰۵/۱۱ ] [ 21:3 ] [ آذر ]

شب شد که باز نغمۀ مستانه سر کنم

پیمانه پُر ز بادۀ خونِ جگر کنم

شب شد که باز آهِ جهانسوز برکشم

تا آهِ قلبِ سوخته را با اثر کنم

شب شد ز عشق، سر، سرِ زانوی غم نهم

دامن ز اشکِ دیدۀ تاریک، تر کنم

شب شد که باز گوشۀ تنهای تارِ خویش

آه و فغان ز گردشِ دورِ قمر کنم

شب شد که باز یادِ دل و خاطرات آن

عقدِ سرشک ریزم و خاکی به سر کنم

شب شد که باز بی دل و بیدار و بی قرار

با خود حکایتِ غمِ دل را سمر کنم

شب شد که باز غمزده و زار و دلفکار

روی طلب به جانبِ اهل نظر کنم

شب شد که باز بر درِ میخانۀ امید

مست و خراب در حرمِ دل گذر کنم

شب شد که باز نالۀ صابر شود بلند

گوید که روی دل به جهانِ دگر کنم


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۹
[ جمعه ۱۳۹۸/۰۵/۱۱ ] [ 21:1 ] [ آذر ]

عشق را از من مگیر ای دوست بی جانم مکن

زنده دل از شورِ احساسم پریشانم مکن

هر که هستی هر چه هستی محو و حیران توام

بیش از این از مهر ورزیدن پشیمانم مکن

تا که هستم زنده مهرت در دل و جان من است

جان نثارِ راهِ عشقم، مات و حیرانم مکن

شور و احساس و محبت سوز و ساز و ناله ام

بیش از این غمدیده و محزون و پژمانم مکن

رنجِ بی حد می کشم در چنگِ عشق و اضطراب

مضطرب باشم دگر، مغموم و نالانم مکن

شادی و عیش و طرب ارزانی بی مایه گان

خو گرفتم با غم و اندوه، خندانم مکن

کاش می گشتم رها از وحشت و دامِ بلا

صابرم دلخسته تر از داغ و حرمانم مکن


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۵۰
[ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۰۶ ] [ 0:16 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت