|
| ||
|
تا که از یادِ تو ای دوست فراموش شدم بسته ام لب ز سخن گفتن و خاموش شدم از کفِ یارِ پریچهره زیباروئی باده عشق بنوشیدم و مدهوش شدم ظاهراً ساکت و آرامم و در باطن و جان چون خمِ می ز غمِ عشق تو در جوش شدم بخت و اقبال ندارم که به عشرت کوشم تیره بختی مرا بین که سیه پوش شدم من که دیوانه انگشت نمایم همه عمر فارغ از عیش و نشاط و خوشی و نوش شدم صابرم خون جگر می خورم از ساغرِ غم بی دل و غمزده و محو و فراموش شدم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۳۷ [ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۹ ] [ 20:28 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||