|
| ||
|
قدم ز شوق نهادم به کوی میخانه شرابِ عشق بنوشم ز جام و پیمانه ز آشنائی مردم چنان ملول شدم که اضطراب نمایم ز خویش و بیگانه نفس کشیدن من مایه عذابم شد شدم ز شدتِ احساس و فکر، دیوانه دلی که عشق ندارد صفا نمی گیرد کجاست باخبر از سوزِ عشق فرزانه نبوده گوهرِ یکدانه هم طرازِ خزف که دُرِّ عشق به بحرِ دلست دردانه مرا ز کوی محبت به آسمان بفرست نبُد حدیثِ بهشت و قصور افسانه دلم بسوخت و خاکستری بجا نگذاشت به گردِ شمعِ جمال تو بود پروانه چو خضر زندگی جاودانه صابر یافت که جان نثار نمودی، به راهِ جانانه برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۳۲ [ شنبه ۱۳۹۵/۱۱/۳۰ ] [ 18:39 ] [ آذر ]
مرا هوش و فکر و خیالی نمانده دگر بهر من شور و حالی نمانده چنان از جهان و تمنا گذشتم غم بیم و رنج و زوالی نمانده پریشان و افسرده و ناتوانم برایم به غیر از ملالی نمانده مرا برق عشقت سراپا بسوزد به دل وصلی و اتصالی نمانده به غیر از نشاط و صفا و محبت شعار دلی و خیالی نمانده نه آسوده حالم نه اهل کمالم مرا ذوقِ فضل و کمالی نمانده به کوی خرابات مسکن گزیدم زر و سیم و جاه و جمالی نمانده برای تسلیِ جان و روانم پریچهره مه جمالی نمانده شدم صابرِ زار و پژمان و بیدل مرا شیون و قیل و قالی نمانده برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۳۱ [ شنبه ۱۳۹۵/۱۱/۳۰ ] [ 18:33 ] [ آذر ]
بیا قرار به این قلب بی قرارم ده شراب عشق از آن چشم می گسارم ده دوای درد دلم بوسه لبان تو بود بیا دو بوسه از آن لعل آبدارم ده ز دوری تو برآشفته و پریشانم قرار و طاقت و آرام و اختیارم ده رخت گل است و لبت غنچه، قامتت شمشاد طراوتی ز گلستان و نوبهارم ده دمی ز لطف و عنایت بیا به بالینم قرار و صبر و تسلی به قلب زارم ده چو لاله شد دل و جانم ز داغ غم خونین فراغتی به من و قلب داغدارم ده نیم ز اهل ریا باده در خفا نوشم بیا به مجلس و پیمانه آشکارم ده به راه مهر و وفای تو گشته ام صابر بیا جواز رهائی ز قهر و نازم ده برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۳۰ [ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۲۷ ] [ 18:33 ] [ آذر ]
دستی بزن رقصی بکن پیغامِ جانان آمده پیکِ سرور و خرمی سرمست و خندان آمده برخیز و جشنی کن به پا، بگذشته عمرِ بادپا با نغمه و شور و نوا مطرب غزلخوان آمده ناگاه وجدی در درون احساس کردم شادمان آید نگارِ مهربان مژده به یاران آمده نورِ حضوری داشتم، وجد و سروری داشتم از غیب نوری داشتم، هجران به پایان آمده باشد سلیمانِ دلم، مسرور و شاد و کامران خوش هدهدِ شهرِ سبا سوی سلیمان آمده پیروزبخت و کامجو، گوید حدیث از عشقِ او با پیر و با برنا بگو، آرامشِ جان آمده دارم به سر شور و نوا، فارغ ز هر رنج و جفا برخیز و سوی ما بیا فرمان یزدان آمده صابر بزن ساز طرب بگذشته اندوه و تعب با خاطر خوش روز و شب نوری نمایان آمده
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۲۹ [ سه شنبه ۱۳۹۵/۱۱/۲۶ ] [ 18:25 ] [ آذر ]
کیست تا آرامشی بخشد به جان بی قرارم کیست تا مرهم نهد بر داغ قلب داغدارم کیست تا آگه شود از سوز و ساز این دل من کیست تا واقف شود از انقلاب روزگارم کیست تا لبریز سازد ساغر و پیمانه ام را از شراب ناب عشق دل بگردد میگسارم کیست تا او درک بنماید غم عشق دلم را کیست تا آبی زند بر قلب و جان پر شرارم کیست تا با دست دل دامان جانش را بگیرم کیست تا گردد به دنیای صفای عشق یارم کیست تا بر گرد شمع روی او پروانه گردم کیست تا آسوده ام سازد ز رنج پایدارم کیست تا بی ریب و ریا مهر و وفاداری نماید کیست تا حسن جمال او بگردد، نوبهارم کیست تا با یک نگاه آشنا گوید سخنها رازها گوید به من تا غم برد از قلب زارم کیست تا آرامشی بخشد به جان و روح صابر نغمه مستانه از دل برکشد بی اختیارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۸۳ [ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۲۵ ] [ 19:32 ] [ آذر ]
بیا به چهره زردم نگر که بیمارم کسی بغیرِ غمِ دل نشد پرستارم ز بسکه رنج کشیدم ز وحشت و غمِ عشق همیشه ساکت و صامت چو نقشِ دیوارم فروغِ مهر و امید از دلم دَمَد همه عمر که محوِ عشق و محبت ز جلوه یارم تو بی وفا ز جفا خون نموده ای دل را دمی نئی ز محبت انیس و غمخوارم ز نوک هر مژه ام خونِ دل چکد شب و روز کند حکایتِ دل چشمِ تارِ خونبارم کسی ز حالِ منِ ناتوان خبر دارد که بوده است گرفتارِ عشقِ دلدارم چنان ضعیف شدم کز نسیم می لرزم نمانده تاب و توانی در این تن زارم روان به چهره من سیل خون دل باشد که هر شب از غم سوزان عشق بیدارم روان به تن بدهد بوسه های شیرینت هزار بوسه ز لعل لبت طلبکارم اگر چه یار جفا می کند چه غم دارم که شهره صابر کرمانی وفادارم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۸۲ [ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۲۵ ] [ 19:25 ] [ آذر ]
دگر کس نشنود از سازِ عشقِ دل فغانِ من نیاید نغمه مستانه جان بَر زبانِ من نه از بگذشته غمگین و نه از آینده دلگیرم نشاطی جاودانی هست در جان و روانِ من هوادار می و مینا شدم، کامم روا گردد بود یارِ پری رخسارِ زیبا دلستانِ من منم آن مرغِ خوش آوای گلزارِ صفای دل بود بَر شاخسار و شاخه طوبی مکانِ من بود طوبی درختِ معرفت شاخش بود عرفان شدم عارف بود عرشِ خدایِ جان، جهانِ من پس از صد قرن مجنونی چو من محوِ جنون گردد که از عشقِ رُخِ لیلی وشی سوزد روانِ من مپرس از من چرا سرگشته و بی همزبان باشم نمی باشد کسی همرازِ قلب و همزبانِ من بود وحی الهی نغمه و شعرم، کسی داند که آگه گردد از سوزِ دل و شعرِ روانِ من نه اهلِ دانش و علم و هنر باشم نه اهلِ فن ز عشقِ شاهدی شهد و شکر باشد بیانِ من ز صیادِ قضا خوردم من شوریده سر تیری به بادِ نامرادی رفت آخر آشیانِ من هزاران سال اگر طی شد ز دورانِ جهان دانم بماند جاودانی شرحِ حال و داستانِ من بیا ای نازنین در جانِ صابر شور و غوغا کن از آن ترسم که دیگر نشنوی داد و فغانِ من برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۹۵ [ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۱۷ ] [ 18:58 ] [ آذر ]
چنان در آتشِ عشق و محبت سوخت جانِ من که شد خاکستر از سوز و شرارش استخوانِ من الهی شعله ای سوزنده می سوزد وجودم را که باشد مشتعل ز آن آتشِ سوزنده جانِ من نه کس آگاه می گردد ز سوزِ قلبِ خونینم نه باشد اهلِ دردی رازدار و هم زبانِ من شکستم توبه را صد بار و نوشیدم می گلگون که شاید کم شود اندوه و آن رنجِ نهانِ من فراموشم نمی گردی فراموشم مکن جانا که باشد شهره از عشقِ جمالت داستانِ من مپرس از من چرا آشفته و آشفته احوالم که چون دریای طوفانی بود، روح و روانِ من ندارد لحظه ای آرامش و صبر و قرارِ دل بیا بنگر به صابر ای عزیزِ مهربانِ من برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۹۴ [ یکشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۱۷ ] [ 18:49 ] [ آذر ]
دخترِ شاهِ ولایت مونسِ جان زینب است یارِ سلطانِ شهیدان مهرِ تابان زینب است صبرِ او ضرب المثل باشد در این عالم بدان اسوه ای بهر زنان، در مُلکِ ایمان زینب است در وفاداری نمی باشد نظیرش در جهان گوهرِ مقصود بحرِ عشق و عرفان زینب است پرورش او یافت در دامانِ مهرِ فاطمه آن ولیه، پرتوی از نورِ ایقان زینب است از پدر بردی شهامت ارث را با شورِ عشق در جهانِ معرفت، تابان و رخشان زینب است صابرا دستِ توسل زن بدامانِ علی صابره، مظلومه و آرامِ خوبان زینب است برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۵ [ پنجشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۱۴ ] [ 20:37 ] [ آذر ]
کس نگردد باخبر از رنجِ بی پایانِ من نشنود گوشی دگر این ناله و افغانِ من در میانِ خودپرستان دم فروبندم ز عشق سوختم من، مشتعل شد آتشِ پنهانِ من روزها سرگشته و شبها گرفتارِ غمم کس نمی گردد طبیبِ دردِ بی درمانِ من عاشقِ عشق و گرفتارِ بلای او شدم تا که هستم شعله ور باشد وجود و جانِ من آشنایانِ محبت واقفِ حالِ منند خونِ دل جاری بود از دیده گریانِ من می گدازم همچو شمع و خون جگر باشم ز عشق شعله ها آید بُرون از این دلِ سوزانِ من منبعِ الهام غیبِ یار می باشد دلم هست ظاهر از بیان و شعر و سوزِ جانِ من صابرم تا زنده ام گمنام باشم در جهان بعد مرگِ من بماند دفتر و دیوانِ من برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۸۰ [ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۱۳ ] [ 22:9 ] [ آذر ]
مست و لایعقل به نزد باده نوشان می روم فارغ از اندوه و غم،شاد و غزلخوان می روم
می شنیدم شاهد و دلدار ظاهر می شود
من به استقبال او با هدیه جان می روم
میهمانم،میزبان من بود سلطان عشق
بر سر خوان عطا و فیض و احسان می روم
کامجویی چیست؟با دلدار زیبا زندگی
در بر او با دلی پر شوق و گریان می روم
آفتاب طالع در بیت الشرف گیرد مکان
در قران زهره و برجیس،شادان می روم
سعد و نحس اختران بر مرد حق شد بی اثر
ماورای آسمان در عالم جان می روم
صد هزاران بت در این عالم همه غافل از آن
چون خلیل بت شکن از خود گریزان می روم
صابرم در نار هجران می گدازم سالها
کی رسد صبح وصالش رو به جانان می روم برچسبها: کاروان شعر, غزل 583, صابر کرمانی [ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۱۳ ] [ 21:55 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
گرفتارِ غمی جانکاه و رنجی پایدارم من پریشان خاطر و محزون و زار و دل فکارم من سفر کردم که شاید خاطرت گردد فراموشم فزون شد شورِ احساس و غمین و داغدارم من نوایم بینوائی نغمه ام سازِ فراموشی کشیدم بارِ هجران و اسیرِ عشقِ یارم من بهارِ آرزوی دل خزان گشت و پریشانم در این ویرانسرای مُلکِ فانی بی قرارم من دَمی احساسِ آرامش نکردم منقلب بودم خریدارِ غمِ عشق و جفای آن نگارم من به یادت می سرایم شعر و می نالم ز هجرانت به هر شب در سماواتِ ولا، اختر شمارم من صفای باطن و جانم بود از نورِ عشق او وفاجویم صفاکیشم به راهت جان نثارم من کلام و نغمه صابر بود از شورِ احساسش به گلزارِ صفای عشق، قمری و هزارم من برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۷۴ [ دوشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۱۱ ] [ 19:40 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||