|
| ||
|
اثرِ من به جهان گذران، خواهد ماند شورِ عشق است که در عالمِ جان خواهد ماند اثرِ سوزِ دل و نغمۀ مستانۀ من یادگاریست که در مُلکِ جهان خواهد ماند خرقه و دفتر و سجاده و تسبیح و کتاب سالها در گرو، پیر مغان خواهد ماند نقشِ لوحِ دل بی کینۀ آئینه ما در سراپردۀ اسرار نهان خواهد ماند خاطرات غم و اندوه و پریشانی جان در دل غمزدۀ پیر و جوان خواهد ماند گوهرِ عشقِ دل و جان و روان و باطن گوهرِ پاک از این عهد و زمان خواهد ماند سالها شعر روانبخش و روان صابر در کفِ همتِ صاحبنظران خواهد ماند [ شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ ] [ 21:48 ] [ آذر ]
مظهرِ حق روی دلربای محمد پرتو جان جلوۀ لقای محمد نایرۀ عشق او به سینۀ سوزان مهرِ فروزانِ دل ضیای محمد هستی عالم طفیلِ هستی پاکش خلقِ جهان را رَسَد صفای محمد فخر به شاهان کند ز منزلت و قرب هر که شود خادمِ سرای محمد ریزه خورِ خوان اوست حاتمِ طائی هست فزون از بیان سخای محمد فیض رسد صبح و شب ز عالمِ بالا ذکرِ مَلَک در فَلَک ثنای محمد شهرۀ عالم بود جلالِ سلیمان ز آن همه حشمت بود گدای محمد بهرِ سرور و نشاطِ خاطرِ خوبان صبح و مسا می رسد ندای محمد شاهد و مشهود و هم شهید و امین است پیر و جوان جانفدا، فدای محمد صابر کرمانی خجسته خصالم از کرم و رحمت و عطای محمد [ شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ ] [ 21:43 ] [ آذر ]
من عاشقِ رخسارِ بُتی غنچهدهانم در باغِ وفا قمری خوشنطق و بیانم امروز به شیرینسخنی شهرۀ شهرم شیرینسخن و بلبلِ گلزارِ جهانم مِهر رُخِ رخشندۀ او جلوهنما شد روشن شده از پرتوِ او روح و روانم مِهر تو بود در دل و فکرت به سرِ من تا شعلۀ عشقت به دلم هست، جوانم افروخته ذراتِ وجودم شود از عشق چون نامِ نکوی تو بیاید به زبانم رندانه ز تشویش و ز ترغیب گذشتم شد نامِ هنر، نقش به سرلوحۀ جانم وحشت به دلم نیست ز افکارِ عمومی هر چند که دلگیر ز اوضاعِ زمانم آسوده ز غم صابرِ کرمانی شیدا زد نغمه که خاکِ قدمِ پیرِ مغانم [ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ ] [ 20:52 ] [ آذر ]
از فروغِ عشقِ رویت گشته روشن قلب و جانم غیرِ نامِ نامیت نامی نیاید بر زبانم چهرهات تابنده شد در آسمانِ خاطرِ من نور میبخشد رُخِ ماهِ مُنیرت در نهانم تکیه بر تختِ ولایت دادهای، ای رهبرِ دل نور میبخشی به قلب و روح و جان، ای جانِ جانم در وجودِ مستعد بخشی اثر ای مظهرِ حق منبعِ فیض و عطائی دلنوازِ دلستانم هر سخن کز دل برآید وصفِ رویت را بگوید مدحِ رخسارِ تو باشد مطلعِ شعرِ روانم صابرم در وادی آوارگی آواره باشم رحمکن بر من که مجنوندل اسیر و ناتوانم [ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ ] [ 20:50 ] [ آذر ]
گدای کوی خراباتِ عشق جانانم همیشه مست و خراب از شرابِ عرفانم به باغِ شوق و به گلزارِ ذوق و گلبنِ وجد نوای عشق ز دل برکشم، غزلخوانم شرابِ ناب ز خاطر بَرَد غبارِ ملال دلم گرفته ز وضعِ زمانه، نالانم به نالۀ دف و نی رنج و غم بَرَم از دل می دو ساله به جامم بریخت جانانم مهارِ صبر ز دستِ دلم رها گردید ز بیم و غصه و اندوه و رنج پژمانم بهارِ زندگیم را به رایگان دادم ز بادِ وحشتِ فصلِ خزان، پریشانم فقیرِ خاکنشین بودهام به کشورِ فقر چو تاجِ فخر و شرف بر سَرست سلطانم نوای عشق و محبت ز دل کشم شب و روز شهیر، صابرِ کرمانی سخندانم [ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ ] [ 20:49 ] [ آذر ]
بیا به چهرۀ زردم نگر که بیمارم کسی بغیرِ غمِ دل نشد پرستارم ز بسکه رنج کشیدم ز وحشت و غمِ عشق همیشه ساکت و صامت چو نقشِ دیوارم فروغِ مهر و امید از دلم دَمَد همه عمر که محوِ عشق و محبت ز جلوۀ یارم تو بیوفا ز جفا خون نمودهای دل را دمی نئی ز محبت انیس و غمخوارم ز نوک هر مژهام خونِ دل چکد شب و روز کند حکایتِ دل چشمِ تارِ خونبارم کسی ز حالِ منِ ناتوان خبر دارد که بوده است گرفتارِ عشقِ دلدارم چنان ضعیف شدم کز نسیم میلرزم نمانده تاب و توانی در این تن زارم روان به چهرۀ من سیل خون دل باشد که هر شب از غم سوزان عشق بیدارم روان به تن بدهد بوسههای شیرینت هزار بوسه ز لعل لبت طلبکارم اگر چه یار جفا میکند چه غم دارم که شهره صابر کرمانی وفادارم [ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۴ ] [ 20:16 ] [ آذر ]
من گمشدۀ عشقِ توام نام ندارم بي وصلِ تو عيش و خوشی و كام ندارم من كُشته شدم كُشتۀ احساس و محبت بي وصلِ تو يك لحظه من آرام ندارم اندوه و غم و غصۀ من از غمِ عشق است شوری به دل از غصۀ ايام ندارم يك لحظه نشد محو شوی از نظرِ من با صبحِ رُخت تيرگی شام ندارم از من ببريدی و مرا ترك نمودی ليكن به خدا بی تو دل آرام ندارم آرامِ دل و روح منی راحتِ جانی من كار به آغاز و به فرجام ندارم در دامِ غمِ هجر تو عمرم به سر آمد از بادۀ وصلت به كفم جام ندارم از نام گريزانم و از ميل و هوس دور من كار به جاه و نَسَب و نام ندارم پيوند دل از پيرِ مغان قطع نگردد من روی طلب جانبِ هر عام ندارم
صابر شدهام در دلِ من رازِ نهانست
از عشق عيان گشتم و انجام ندارم [ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۳ ] [ 19:24 ] [ آذر ]
توئی فروغ دل و روح و جان علی مددی تو حاکمی به زمین و زمان علی مددی فروغِ حُبّ ِ تو روشن ز باطنِ اشیاء تو رهبری و جلالت عیان علی مددی تو بابِ عشقِ خدائی درِ مدینۀ علم توئی تجلیِ جان و جهان علی مددی ز ذوالجلال توئی مظهر و ولی و وصی ز ذاتِ غیب تو باشی نشان علی مددی ز معجزات و کرامات، آیت العظمی توئی حقیقتِ فاش و نهان علی مددی محبتِ تو کلیدِ بهشتِ جاویدست ولای توست نعیمِ جنان علی مددی فرشتگان همه ذاکر به ذکرِ نام تواند فتاده غلغله در آسمان علی مددی تو اسمِ اعظمِ سبحان و اصلِ ایمانی سُرورِ خاطرِ پیر و جوان علی مددی ز صدق دم ز ولای تو می زند صابر توئی تسلیِ روح و روان علی مددی [ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ ] [ 18:29 ] [ آذر ]
مرا در وادی حسرت رها کردی کجا رفتی؟ تو در دل شور و آشوبی به پا کردی کجا رفتی؟ دل و جان از شرابِ عشق شد لبریز و سرمستم تو در بزمِ دلم شور و نوا کردی کجا رفتی؟ حباب و قطره و موجم در این دریای بی ساحل در این دریای طوفانزا چها کردی کجا رفتی؟ به یادت بوده ام هر جا که رفتم هر که را دیدم مرا تنها گرفتارِ بلا کردی کجا رفتی؟ خدا عشقِ تو را از من نگیرد تا فنا گردم مرا با درد و محنت آشنا کردی کجا رفتی؟ بود مشکل رها گشتن ز چنگ وحشت هجران مرا آشفته چون زلف دو تا کردی کجا رفتی؟ نهم سر را به زانوی غم و نالم ز سوز دل مرا دیوانه دل محو و فنا کردی کجا رفتی؟ زمام عمر صابر در کف مهر تو می باشد تو او را غم نصیب و مبتلا کردی کجا رفتی؟ [ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ ] [ 18:19 ] [ آذر ]
دل بَرَد از پیر و برنا چهرۀ زیبای تو می خرامد هر طرف سروِ قدِ رعنای تو سرورا، مه پیکرا، سیمین برا، زیبا رخا سر گذارد عاشقِ خونین جگر در پای تو تا قیامت مست و مدهوش و حقیقت بین بود هر که نوشد جرعه ای از ساغرِ صهبای تو ای شهِ روحانیان و ای امیرِ مومنان قبلۀ اهلِ صفای دل بود ماوای تو فرش و عرش و لوح و کرسی و قلم در آدم است عرشِ اعلیِ دل ما بزمِ اُنس و جای تو روضۀ خلدِ برین و باغِ فردوس و نعیم جلوه ای باشد ز رخسارِ جهان آرای تو صابرِ کرمانی روشن روان و پاکدین گشته مفتونِ نگاهِ نرگسِ شهلای تو [ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۱ ] [ 18:14 ] [ آذر ]
عاشق شدم به روی مهِ دلربای تو ای شاهِ حُسن سر بنهادم به پای تو چون سرو می خرامی و دل می بری ز خلق در دل بتافت عکسِ رُخِ دل ربای تو ای یار، پیکِ آه و ناله فرستم به سوی تو بر گوشِ من صبا برساند نوای تو ای نازنین نگارِ سمن بوی مه جمال جانهای عاشقانِ پریشان فدای تو ای شاهدِ پریوشِ زیبای گلعذار چون بلبلم به گلشن عشق و صفای تو گفتی صبور باش که حاجتروا شوی دلخون شدم ز بسکه بدیدم جفای تو در بزمِ مهر عهدِ وفای تو بسته شد ای بی وفا نگار ندیدم وفای تو دارد امید عاشقِ سرمستِ خون جگر جان را نثار و هدیه نماید برای تو هر کس مکان به کشتیِ توفیقِ حق گرفت غرقاب شد به قلزمِ جود و سخای تو بر مَقدم تو صابرِ بیدل نهاده سر شد خاکسارِ درگه دولتسرای تو [ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۱ ] [ 18:13 ] [ آذر ]
چه کنم گوشه تنها همه شب سوخته ام با دلِ واله و شیدا همه شب سوخته ام در همه شهر به بدنامی من نیست کسی هر نفس با دلِ رسوا همه شب سوخته ام واعظ از ترسِ جهنم نهراسد دلِ من فارغ از وحشتِ فردا همه شب سوخته ام ثروت و عزتِ دنیا به شما ارزانی راحت ازغصۀ دنیا همه شب سوخته ام خَمِ گیسوی بتان سلسلۀ پایِ دل است واله و سلسله بر پا همه شب سوخته ام هستی ام دستخوشِ رنج و حوادث شده است همدمِ ساغرِ صهبا همه شب سوخته ام صابرم از همه جا رانده و درمانده شدم کُنجِ تنهائی و تنها همه شب سوخته ام [ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۰ ] [ 22:19 ] [ آذر ]
رشکِ فردوس برین شد بزمِ اُنس و جای من محفلِ روحانیان بُد منزل و ماوای من دوش از لطفِ خدا توفیق با من شد رفیق در برِ ساقیِ بزمِ عشق بودی جای من خرقه و سجاده و تسبیح دادم رهنِ می تا بدست پیر پُر شد ساغرِ صهبای من پرده از رُخسار افکند آن نگارِ مه عذار دید روی انورش را دیدۀ بینای من همچو موسی محوِ نورِ حق تعالی شد دلم نورِ حق تابنده شد در سینۀ سینای من شیخنا نیرنگ و تزویر و ریا از بهر چیست کی شود تسخیرِ دامت این دل شیدای من عاشقم دیوانه ام دلداده ام آواره ام سر نهد در دشتِ حیرت این دل رسوای من عهدِ مجنون طی شد و دیوانۀ زنجیری ام بُرده صبر و تاب و دین و هوش و دل لیلای من صابرِ کرمانیم نوشم شرابِ معرفت عشقبازی و وفاداری بود سودای من [ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۹ ] [ 18:23 ] [ آذر ]
عاشقم عاشقِ شوریده سر و سوخته جان می زنم نغمه ز دل نغمۀ من گشته فغان از دمِ سرد حذر کن که دلت سرد شود از دمِ گرم شود گرم روان و دل و جان مدتی هست که خونین جگر و غمگینم می زند شعله به جان آتشِ سوزانِ نهان هر که بی عشق بود زندگیش موهوم است سالها هست که این راز به من گشته عیان عشق شد باعثِ ایجادِ حیاتِ ابدی عشق باشد شررِ شعله ورِ کون و مکان عشق نی لعلِ لب و زلف و خط و روی خوش است عشق باشد اثر جلوۀ یزدانِ جهان روی زیبا شده آئینه تابندۀ عشق بنگرم بر رُخ تابندۀ ماهِ جانان شده ام مست و خراباتی و عاشق پیشه تا شود مشکلِ دل ساده و سهل و آسان عشق شد پرده نشینِ حرمِ کعبۀ دل عشق شد مهرِ درخشندۀ بُرجِ ایمان عشق هر لحظه به شکلی شده ظاهر ببرد دین و دل از کفِ شوریده سرِ سرگردان عشق در طور عیان در نظرِ موسی شد از کفِ عقل رها شد دلِ پورِ عمران عشق بُد پرتو رخشندۀ افکارِ مسیح عشق بُد ذاتِ محمد ز فروغِ یزدان عشق جانِ علی آن والی مُلکِ توحید عشق از روزِ ازل بود رموزِ عرفان عشق آن آبِ حیات است کز آن خضر چو خورد زنده ماندست و بود زندگیش جاویدان عشق در کشورِ جان است شهنشاه و امیر عشق در روح و روانست، همیشه تابان عشق آئینۀ اسرارِ جمالِ ازلیست وصفِ آن عشقِ دل افروز نیاید به زبان صابر از جامِ می عشق بود مست و خراب مسکن و خانه او هست خراباتِ مغان [ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۴ ] [ 0:13 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||