|
| ||
|
دوش از درِ ميخانه خراب آمده بودم با ساز و دف و جامِ شراب آمده بودم در حالِ سماع، رقصكنان، خندهزنان، مست با نغمه و آهنگ و رباب آمده بودم اندوه نبُد در دل و سرمست و قدحنوش آسوده ز اندوه و عذاب آمده بودم از قامتِ ساقي چو قيامت شده برپا فارغ ز غمِ روزِ حساب آمده بودم اي فردِ رياكار به كوري تو دوشين پيمانهكش و مست و خراب آمده بودم پيمانه به كف، نغمه به لب، سرخوش و شيدا با ساغرِ پُر از ميِ ناب آمده بودم صابر شدهام رهروِ دنيايِ يقينم صد شكر كه از راهِ صواب آمده بودم [ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۹ ] [ 22:16 ] [ آذر ]
دم به دم افزون شود سوزِ دل و شورِ نهانم لب ببندم از سخن، کس نشنود داد و فغانم روح طوفانزا بود، دل غرقه در خون، دیده گریان شهره و ضربالمثل شد، شرحِ عشق و داستانم عشق از هر آتشی سوزنده تر باشد به عالم در شرارِ عشق، سوزد تار و پود و جسم و جانم پنجۀ تدبیر هم نگشود از دل عقدهای را رنجِ بیحد، میکشم، بیمارِ عشق و ناتوانم سور و سوک و درد و راحت گشته یکسان از برایم عاشقم، دیوانهام، دلدادهام، بیخانمانم آسمانِ خاطرم روشن بود از نورِ رویش ناظرِ رخسارۀ تابندۀ آن مهربانم کاش آسایش بیابد قلب و جانِ بیقرارم کاش آرامش بگیرد خاطر و روح و روانم صابرم تا آشنایِ رازِ عشقِ دوست گشتم مایۀ رنج و عذابِ جان خویش و دیگرانم [ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۷ ] [ 21:31 ] [ آذر ]
مشکلم کم کم ز لطفِ دوست آسان میشود سینۀ من مخزنِ اسرارِ عرفان میشود چونکه شد ذکرِ دلِ من آیۀ اللهُ نور از فروغِ عشق جانم نور باران میشود هست مشکوةِ روانم روشن از انوارِ عشق دل ز نورِ عالم آرایش، فروزان میشود زیت باشد ذکرِ غیب و آن شجر پیوندِ فکر خاطرم تابنده از انوارِ ایمان میشود پرتوِ غیبی است نی شرقی و نی غربی بود خانۀ دل عرشِ غیبِ نورِ یزدان میشود هر که شد واقف به اسرار و رموزِ معرفت بیخود و بی خویشتن سر در گریبان میشود روشنی بخش وجودم مهرِ روی او بود در سپهرِ جان و دل رخشان و تابان میشود صابرا خاموش باش و لب ببند از گفتگو روشن از عکسِ رُخش، آئینۀ جان میشود [ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۶ ] [ 22:12 ] [ آذر ]
به جانم جلوهای بنما فدای مقدمت جانم صفا آوردهای جانا، فدای مقدمت جانم توئی آرامشِ جانم ز وصلت شاد و خندانم قدم بنهادهای اینجا، فدای مقدمت جانم توئی آرامِ جان و دل به خیرِ مقدمت کوشم به جان و دل بود غوغا، فدای مقدمت جانم بیادت باده مینوشم ز شوقت مست و مدهوشم بنوشم ساغرِ صهبا، فدای مقدمت جانم بیادِ روی مینویت دو چشمِ خونفشان من ز اشکِ شوق شد دریا فدای مقدمت جانم بود مقدور بهرِ من، فدا سازم سر و جان را بنه بر دیدگانم پا، فدای مقدمت جانم فروغِ عشق میتابد ز برجِ آسمانِ دل تو باشی زهرۀ زهرا، فدای مقدمت جانم پناهِ مستمندانی به درگاهت پناهم ده تو باشی شهریارِ ما، فدای مقدمت جانم به صابر لطف و احسان کن دلش را شاد و خندان کن توئی فرماندۀ دلها، فدای مقدمت جانم [ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۶ ] [ 0:40 ] [ آذر ]
شمعِ رُخ افروختی پروانۀ بی پَر شدیم شعله ور گشتیم از سر تا به پا آذر شدیم سوختن یک عمر آسان نیست اما سوختیم شعله اش کم کم فرو بنشست و خاکستر شدیم رمزِ عشق و عاشقی را خوب میدانیم ما دل بریدیم از علائق محوِ آن دلبر شدیم نکته ای آموختیم از درسِ مهر و دوستی فارغ از افسانۀ دارا و اسکندر شدیم سر به جیبِ خویشتن کردیم با سوز و گداز عارفانه با خبر از عالمی دیگر شدیم سالها خوردیم خونِ دل ز مینای بلا مبتلای درد و غم گشتیم، غم پرور شدیم گفت صابر در حریمِ کبریای عشقِ دوست صاحبِ تاج و نگین و گوهر و افسر شدیم [ جمعه ۱۳۹۲/۰۵/۲۵ ] [ 0:34 ] [ آذر ]
از هجرِ یار در دلِ شبها گریستم موجم من از تلاطمِ دریا گریستم در بزمِ اُنس و مجلسِ ماتم به صبح و شام گاهی نهان و گاه هویدا گریستم اشکم ز دیدگانِ منِ ناتوان بریخت تنها شدم به گوشه ی تنها گریستم اندوه و غصه، رنج و بلا شد نصیبِ من در کُنجِ غم به نیمۀ شبها گریستم چون ابرِ نوبهار ز طوفانِ حادثات در باغ و راغ و دامن و صحرا گریستم تا از بهشتِ وصلِ تو شد مرغِ دل جدا آدم صفت به صحنۀ دنیا گریستم صابر شدم ترانۀ مستی زنم مدام کز داغِ عشقِ شاهدِ زیبا گریستم [ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۳ ] [ 22:0 ] [ آذر ]
ما قبله گهی جز درِ میخانه نداریم ما هم نفسی جز لب پیمانه نداریم با ما سخن از عشق بگوئید که عمریست جز نغمۀ دل قصه و افسانه نداریم با ساغرِ می عقدۀ دل را بگشائیم جائی به جُز از گوشۀ میخانه نداریم در جمع ز تنهائی خود سوخته جانیم ما هم نفسی جز دلِ دیوانه نداریم از فلسفه و حکمت و اشراق گذشتیم ما کار به دیوانه و فرزانه نداریم در مُلکِ قناعت همۀ عمر مقیمیم میل و هوس بزمِ ملوکانه نداریم در دشتِ جنون گامِ محبت بنهادیم ما مسکن و منزلگه و کاشانه نداریم از قیدِ خرد رسته و آسوده و راحت اندیشه و افکارِ حکیمانه نداریم در دیدۀ صاحبنظران صابرِ رندیم جز مونسِ جان دلبر و جانانه نداریم [ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۲ ] [ 21:3 ] [ آذر ]
هر که گوید می شناسم این شناسائی نشد هر که گوید چشمِ من بازست، بینائی نشد هر که گوید خوانده ام فقه و اصول و فلسفه قیل و قال و بحث و استدلال، دانائی نشد هر که گوید میگدازم در شرارِ عشقِ دوست تا اثر ظاهر نگردد، عشق و شیدائی نشد خط و خال و حسن و رنگ ومو نقوشِ ظاهرست تا نباشد جذبه، روی و موی زیبائی نشد تا شرارِ عشقِ سوزان در دلی آتش نزد دل بسانِ لالۀ سوزانِ صحرائی نشد عاشقان را چاره ای نبود، بغیراز سوختن چون علاجِ عشقِ دل صبر و شکیبائی نشد رازها در آن و روح و فکر باشد، بی گمان غمزه و ناز و ادا، حُسن و دل آرائی نشد در جهان لیلی وشان از عاشقان دل برده اند هیچکس چون صابرِ مجنونِ سودائی نشد [ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۱ ] [ 20:58 ] [ آذر ]
خلوت نشینِ گوشۀ میخانۀ توام مست و خرابِ ساغر و پیمانۀ توام با شور و حال و جذبه و سوزِ نهاد و دل مجنونِ عشق و واله و دیوانۀ توام می سوزم و تمامِ وجودم شود هبا برگِردِ شمعِ روی تو پروانۀ توام از آستانِ فیضِ تو جائی نمی روم من خاکسارِ درگه کاشانۀ توام در پردۀ خیال تجسم کنی مدام ای یارِ دلفریب من افسانۀ توام صابر شدم نوایِ محبت کشم ز دل پیمانه نوشِ مجلسِ شاهانۀ توام [ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۰ ] [ 18:39 ] [ آذر ]
گشته روشن خاطر و جان در جهانِ عشق و دل بشنو آیاتِ محبت از زبانِ عشق و دل تا جهان باقیست بگذارد اثر در خاطرات بر زبان آید اگر شعرِ بیانِ عشق و دل جلوۀ معشوق غیبی پرتوِ آن نورِ پاک روشن و تابان بود در آسمانِ عشق و دل سرِّ عشق و رازِ دل هرگز نیاید بر زبان آشکارا کی شود سرِّ نهانِ عشق و دل عاشقی شوریده ام دلداده ای غمدیده ام شد طنین انداز فریاد و فغانِ عشق و دل صابر کرمانی رند و قلندر دل سرود گشته ام روشن روان من در جهانِ عشق و دل [ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۷ ] [ 10:28 ] [ آذر ]
بگذارید به هر محفل و ماوا سوزم بگذارید ز عشق بت زیبا سوزم بگذارید برانند ز هر خانه مرا بگذارید که در گوشۀ تنها سوزم بگذارید کسی رحم به حالم نکند خشک لب تشنه جگر بر لب دریا سوزم بگذارید که در انجمن عیش و خوشی شمع وش آب شوم با دل شیدا سوزم بگذارید که افسانه چو مجنون گردم در شرار غم سوزندۀ لیلا سوزم بگذارید بگویند که دیوانه شدم همچو دیوانۀ دلسوخته، یک جا سوزم روح در قالب این جسم به تنگ آمده است بگذارید من واله و رسوا سوزم داغ عشق است به دل لاله صفت می سوزم بگذارید که در دامن صحرا سوزم صابرم صابر پیمانه کش و مست و خراب لب نهم بر لبِ پیمانۀ صهبا سوزم [ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۵ ] [ 23:25 ] [ آذر ]
روئی چو روی ماهِ تو تابان ندیده ام چون غنچۀ دهانِ تو خندان ندیده ام در بوستانِ مهر و محبت به باغِ عشق چون قامتِ تو سروِ خرامان ندیده ام بگذاشتم قدم به سراپردۀ وصال چون جلوۀ جمالِ تو رخشان ندیده ام آرامش و قرار به من میدهی مدام جز وصلتِ تو، راحتی جان ندیده ام عشق مجسمی و خدای محبتی جانا به جز تو رهزنِ ایمان ندیده ام صابر شدم طریقۀ من عشق و عاشقی است غیر از تو یار و مونس و جانان ندیده ام [ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۲ ] [ 21:3 ] [ آذر ]
كشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم پريشانخاطر و افسرده و محزون و بيمارم طبيب آمد به بالينم نمايد چارۀ دردم نميدانست من بيمار عشق و محو ديدارم به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و با دقت بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم تو عاشق پیشۀ دلدادۀ محزون و شیدائی بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت بگفتم آزمایش کردهام من، بی پرستارم پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پرشورم دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم نگردی باخبر از سوز و سازِ من ز گفتارم مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم اسیرِ پنجۀ پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم سَر و جان را نثارِ مَقدمِ جانانهام کردم بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم [ جمعه ۱۳۹۲/۰۵/۱۱ ] [ 1:30 ] [ آذر ]
شب شد که باز نغمۀ مستانه سر کنم پیمانه پُر ز بادۀ خونِ جگر کنم شب شد که باز آهِ جهانسوز برکشم تا آهِ قلبِ سوخته را با اثر کنم شب شد ز عشق، سر، سرِ زانوی غم نهم دامن ز اشکِ دیدۀ تاریک، تر کنم شب شد که باز گوشۀ تنهای تارِ خویش آه و فغان ز گردشِ دورِ قمر کنم شب شد که باز یادِ دل و خاطرات آن عقدِ سرشک ریزم و خاکی به سر کنم شب شد که باز بی دل و بیدار و بی قرار با خود حکایتِ غمِ دل را سمر کنم شب شد که باز غمزده و زار و دلفکار روی طلب به جانبِ اهل نظر کنم شب شد که باز بر درِ میخانۀ امید مست و خراب در حرمِ دل گذر کنم شب شد که باز نالۀ صابر شود بلند گوید که روی دل به جهانِ دگر کنم
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۰ ] [ 0:25 ] [ آذر ]
از شرابِ نابِ عشقِ دوست مستم کرده اند عاشق و دلداده و مستِ الستم کرده اند در خراباتِ مغان از لطفِ پیرِ می فروش سرخوش و بی خویشتن، مفتون و مستم کرده اند ساکنانِ درگهِ میخانۀ عشق خدا در میانِ باده نوشان مِی پرستم کرده اند راضیم بر لطف و قهر دوست در دنیایِ عشق راحت و آسوده از درد و شکستم کرده اند ای خداوند دل ای سلطان اقلیم وجود نیست بنمودند و از عشقِ تو هستم کرده اند صابرِ دیوانه دل هرگز نمی گیرد قرار میکشد از دل فغان زهّاد پستم کرده اند
[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۸ ] [ 17:43 ] [ آذر ]
شبِ قَدرست و شدم ساکنِ میخانۀ عشق می زنم بوسه به جامِ می و پیمانۀ عشق شبِ قَدراست و مَلَک آمده از عرشِ وجود مژده وصل بیاورده ز جانانۀ عشق رهروِ وادی پُر وحشتِ رنجیم و بلا مقصد ماست حرمخانه و کاشانۀ عشق زاهدا طعنۀ بیجا مزن و خرده مگیر مستِ مستیم و خراباتی میخانۀ عشق عهدِ مجنون بگذشته است وکنون نوبتِ ماست دل بر آن لیلی لیلا شده دیوانۀ عشق هر چه باشد به جهان کهنه و فرسوده شود کهنه هرگز نشود قصه و افسانۀ عشق حرم و کعبه و دیرست زیارتگهِ عام قبلۀ اهلِ محبت حَرَم و خانۀ عشق عاشقِ سوخته جان از سرِ اخلاص و نیاز سر نهادست در محفلِ شاهانۀ عشق صابر از سوزِ درون نغمۀ جانسوز سرود بوده از روزِ ازل واله و پروانۀ عشق [ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۷ ] [ 21:53 ] [ آذر ]
نیمۀ شب ببرم یارِ دلارام آمد با رُخی چون قمر و چهرۀ گلفام آمد از سراپردۀ غیب دل و جان جلوه نما مظهرِ ذاتِ خدا، ما حیِ اصنام آمد عالم و آدم و هستی و نمایندۀ حق ظاهر و باطن و آغاز و سرانجام آمد زده ام ساغرِ شُکرانه شدم کامروا پیرِ میخانۀ دل ساقیِ خود کام آمد زنگِ کُفر از دل و جان رفت و خدابین گشتم بدرِ ایمان و ولا رهبرِ اسلام آمد رَحمت واسعۀ صبحِ ازل ظاهر گشت بحرِ فیض و کرم و بخشش و اِنعام آمد شامِ هجران و فراق و غم و وحشت طی شد صبحِ تابان امید از پی آن شام آمد غرق دریای صفا، صابرِ کرمانی شد گوهری یافت که با خاطرِ آرام آمد [ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۶ ] [ 20:0 ] [ آذر ]
صدای قُمری و بلبل بگوش آمد، بهار آمد بهارِ عالم افروز از فُروغِ حُسنِ یار آمد قدح بر کف کنارِ جوی باشد لالۀ سوزان ببین نرگس کنارِ لاله مست و میگسار آمد نسیمِ صبحِ نوروزی دَمَد جان در تنِ مرده بنفشه در برِ سنبل به طرفِ جویبار آمد بود دشت و دَمَن خوش رنگتر از مخملِ اَخضر صدای نغمۀ مرغانِ خوش الحان چو پار آمد طراوت زا بود گلزار و باغ و گلشن و صحرا گهر ریز است ابرِ نوبهاری مُشکبار آمد بگو با عاشق بی دل بساط عیش را آور که وقتِ عیش و نوش و شادی و بوس و کنار آمد بهشت و روضۀ رضوان به زاهد باد ارزانی که ما را دیدنِ دلدار عیشی پایدار آمد بگو با ساقی مجلس بیا پیمانه را پر کن که مستِ جامِ می، شد کامران و کامکار آمد وَرای عالمِ حس نغمۀ عشق آید از بالا که صابر بشنود آن نغمه را با اعتبار آمد [ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۵ ] [ 23:38 ] [ آذر ]
ای مایۀ عشق دل با یاد تو دلشادم آسایش جان یابم آن دم که کنی یادم آرام روان جویم ای شاهد دلجویم آسوده دل و شادم از بند غم آزادم با تیشۀ بی رحمی بنیاد مرا کندی شیرین دل آرائی از عشق تو فرهادم من نور خدائی را در حسن تو می بینم دیوانه دل و شیدا ز آن حسن خدادادم گه سور و گهی سوگ است گه عیش و گهی طیش است گه بی دل و غمگینم گه خرم و دلشادم صابر ز غم عشقت دیوانه دل و شیدا مجنون دل و حیرانست گویند که فرزادم
[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۱ ] [ 20:10 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||