|
| ||
|
می نوش کردم روز و شب شاید فراموشت کنم لبریز شد دل از تعب، شاید فراموشت کنم من ساکت و صامت شدم، لب دوختم از گفتگو حرفی نیاوردم به لب، شاید فراموشت کنم سرگرم کردم خویش را با قیل و قال و این و آن بشنیدم و گفتم عجب، شاید فراموشت کنم گه بر خلاف میل خود بر طبل بی عاری زدم تا شاد گردم از طرب، شاید فراموشت کنم گه در سفر، گه در حضر، در سینه غم اندوختم یک دم شود چیزی سبب، شاید فراموشت کنم صابر شدم، سوزد دلم در تاب عشق روی تو گه سوختم در نار تب، شاید فراموشت کنم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۶ [ شنبه ۱۳۹۶/۰۱/۰۵ ] [ 20:19 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||