|
| ||
|
شمع رُخ افروختی پروانهی بیپَر شدیم شعلهور گشتیم از سر تا به پا آذر شدیم سوختن یک عمر آسان نیست اما سوختیم شعلهاش کمکم فروبنشست و خاکستر شدیم رمزِ عشق و عاشقی را خوب میدانیم ما دل بریدیم از علائق محوِ آن دلبر شدیم نکتهای آموختیم از درسِ مهر و دوستی فارغ از افسانهی دارا و اسکندر شدیم سر به جیبِ خویشتن کردیم با سوز و گداز عارفانه باخبر از عالمی دیگر شدیم سالها خوردیم خونِ دل ز مینای بلا مبتلای درد و غم گشتیم، غمپرور شدیم گفت صابر در حریمِ کبریای عشقِ دوست صاحبِ تاج و نگین و گوهر و افسر شدیم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۲۶ [ دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۹ ] [ 22:1 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||