|
| ||
|
شب شد که باز نغمۀ مستانه سر کنم پیمانه پُر ز بادۀ خونِ جگر کنم شب شد که باز آهِ جهانسوز برکشم تا آهِ قلبِ سوخته را با اثر کنم شب شد ز عشق، سر، سرِ زانوی غم نهم دامن ز اشکِ دیدۀ تاریک، تر کنم شب شد که باز گوشۀ تنهای تارِ خویش آه و فغان ز گردشِ دورِ قمر کنم شب شد که باز یادِ دل و خاطرات آن عقدِ سرشک ریزم و خاکی به سر کنم شب شد که باز بی دل و بیدار و بی قرار با خود حکایتِ غمِ دل را سمر کنم شب شد که باز غمزده و زار و دلفکار روی طلب به جانبِ اهل نظر کنم شب شد که باز بر درِ میخانۀ امید مست و خراب در حرمِ دل گذر کنم شب شد که باز نالۀ صابر شود بلند گوید که روی دل به جهانِ دگر کنم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۶۹ [ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۷/۲۳ ] [ 18:57 ] [ آذر ]
در کشور ولایت سلطان دین حسن بود در آسمان دلها تابنده حسن رویش در بوستان عرفان او بود گلبن عشق پر شد مشام جانها از عطر زلف و مویش صلح و صفای او بود از بهر راحت خلق زین خلق سست عنصر افسرده و دژم بود بگذاشت گام همت در عالم حقیقت او محو ذات یزدان از هستی و عدم بود *** او قبله مراد است او کعبه وداد است از صدق باطن و دل بگذار سر به پایش از جان و مال بگذر گر طالب خدائی تا پاکباز گردی در عالم صفایش *** او داد درس حکمت در مکتب شریعت پیر طریقت عشق در راه معرفت بود بد مظهر حقیقت هم منبع ولایت افزون کمال و فضلش از مدح و منقبت بود برچسبها: صفحات ۱۴۱ و ۱۴۲ [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۱۴ ] [ 18:24 ] [ آذر ]
رشکِ فردوس برین شد بزمِ اُنس و جای من محفلِ روحانیان بُد منزل و ماوای من دوش از لطفِ خدا توفیق با من شد رفیق در برِ ساقیِ بزمِ عشق بودی جای من خرقه و سجاده و تسبیح دادم رهنِ می تا به دستِ پیر پُر شد ساغرِ صهبای من پرده از رُخسار افکند آن نگارِ مه عذار دید روی انورش را دیده بینای من همچو موسی محوِ نورِ حق تعالی شد دلم نورِ حق تابنده شد در سینه سینای من شیخنا نیرنگ و تزویر و ریا از بهر چیست کی شود تسخیرِ دامت این دل شیدای من عاشقم دیوانه ام دلده ام آواره ام سرنهد در دشتِ حیرت این دل رسوای من عهدِ مجنون طی شد و دیوانه زنجیری ام بُرده صبر و تاب و دین و هوش و دل لیلای من صابرِ کرمانیم نوشم شرابِ معرفت عشقبازی و وفاداری بود سودای من برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۰۶ [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۷ ] [ 20:26 ] [ آذر ]
بیا به چهرۀ زردم نگر که بیمارم کسی به غیرِ غمِ دل نشد پرستارم ز بسکه رنج کشیدم ز وحشت و غمِ عشق همیشه ساکت و صامت چو نقشِ دیوارم فروغِ مهر و امید از دلم دَمَد همه عمر که محوِ عشق و محبت ز جلوۀ یارم تو بیوفا ز جفا خون نمودهای دل را دمی نئی ز محبت انیس و غمخوارم ز نوک هر مژهام خونِ دل چکد شب و روز کند حکایتِ دل چشمِ تارِ خونبارم کسی ز حالِ منِ ناتوان خبر دارد که بوده است گرفتارِ عشقِ دلدارم چنان ضعیف شدم کز نسیم میلرزم نمانده تاب و توانی در این تن زارم روان به چهرۀ من سیل خون دل باشد که هر شب از غم سوزان عشق بیدارم روان به تن بدهد بوسههای شیرینت هزار بوسه ز لعل لبت طلبکارم اگر چه یار جفا میکند چه غم دارم که شهره صابر کرمانی وفادارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۸۲ [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۷ ] [ 20:18 ] [ آذر ]
امشب بیا در بزمِ من شورِ نهانم را ببین در آتشِ سوزانِ دل آه و فغانم را ببین مستم ز جامِ عشقِ دل از خویش باشم منفصل به یار باشم متصل، آشوبِ جانم را ببین دارم به کف پیمانه ای، دارم به لب افسانه ای جانم بود پروانه ای شمعِ روانم را ببین عشقت به دل غوغا کند، آخر مرا رسوا کند هر دم مرا شیدا کند، سوزِ نهانم را ببین در عالمِ صدق و صفا شایسته می باید شدن ای نازنینِ بی وفا ذوقِ عیانم را ببین صابر خراباتی شدی گاهی مناجاتی شدی اکنون بیا در بزمِ جان آن جانِ جانم را ببین آن جانِ جان باشد خدا، نبود جدا از هست ما هم در زمین هم در سماء آن مهربانم را ببین برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۱۹ [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۷ ] [ 20:14 ] [ آذر ]
گشته ام افسانه عشقِ تو، شهرت را ببین بی نیازم از غمِ عشق تو دولت را ببین سال ها دیوانه دل مفتون و حیران توام بیدلِ افسرده جان و محوِ حیرت را ببین سر به صحرای جنون، شوریده سر بنهاده ام عیش و نوش و وصلت و شادی و عشرت را ببین عاشقِ سودائیم افسونِ چشمانِ توام مستی و دیوانگی شور و محبت را ببین خانقاه و مسجد و دیر و حرم را دیده ای حالیا بزمِ سرورِ عشق و وحدت را ببین خامه تقدیر زد بر صفحه دل نقشِ غیب سرِّ تقدیرِ الهی رازِ حکمت را ببین آشنای رازِ عشق از هر دو عالم بگذرد بی نیازی، سرفرازی، نازِ همت را ببین جز جمالِ دلربایت را نبیند محوِ عشق چشم پوشیدن ز هستی، برقِ غیرت را ببین صابرا شعرِ تو نبود در خورِ فهمِ عوام در کتابِ آفرینش درسِ عبرت را ببین [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۷ ] [ 20:5 ] [ آذر ]
دیده دل باز کن، روی محمد را ببین زهد می ورزی چرا زاهد تو از بهر بهشت؟ عاشق و رندیم و فارغ از تمنای جهان مجمع حسن و جمال و دلربایی و صفا حق تبارک گفته بر خُلق نکویش در کتاب احمد و محمود، ابوالقاسم، محمد ، مصطفی خوش نماز باحضوری از صفای دل بخوان صابرا حق با ملائک ذاکر ذکر و درود برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۱۶ [ یکشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۷ ] [ 19:52 ] [ آذر ]
ای دل بیا که تا به پناهِ خدا رویم سوی خدای هر دو جهان بی ریا رویم با خضرِ عشق هم سفرِ مُلکِ دل شویم از خود رها به جانبِ آبِ بقا رویم از جان گذشته خرم و دلشاد و کامران در بحرِ پُر تلاطمِ عشقِ خدا رویم عمر و جهان و زندگی ما شود فنا مستانه در جهانِ بقا باصفا رویم فردا به پیشگاهِ حقیقت ز لطفِ دوست با قلبِ پاک و خاطرِ شاد از ولا رویم اسبابِ دنیوی شده سدِّ رهِ نجات از مال و جان گذشته به سوی فنا رویم او پادشاهِ روزِ جزا باشد و خدا در بزمِ قربِ رهبرِ شاه و گدا رویم در عالمِ حقایق و دنیای عشق و غیب با توشه محبت و مهر و وفا رویم شد اهلِ راز صابرِ سرمست و پاکباز گوید به عرشِ معرفتِ کبریا رویم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۱۲ [ دوشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۱ ] [ 19:38 ] [ آذر ]
بیا بیا که سخن از می و مغان گویم سخن ز باده کشان و ز مطربان گویم ز پیر و میکده و جام و ساغر و باده ز می فروش و ز آئینِ می کشان گویم ز باده ای که همه انبیا بنوشیدند که جان به کف همه بودند و شرحِ آن گویم ز باده ای که همه اولیا از آن سرمست ز ساغری که در آن بوده زهرِ جان گویم ز پیرِ باده فروشان علیِ عمرانی ز باده بود دوازده عدد عیان گویم ز نورِ باده برافروز جامِ ما ساقی ز حافظ و سخنِ نغز، خوش بیان گویم ز معرفت که همه عارفان حق دارند ز میرِ مُلکِ ولا، صاحب زمان گویم ببند لب ز سخن صابرا مگو به عوام که من ز طبعِ روان شعرِ جاودان گویم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۱۵ [ دوشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۱ ] [ 19:27 ] [ آذر ]
به صبح و شام منِ زار یاعلی گویم به دامِ غصه گرفتار یاعلی گویم علی حقیقتِ مطلق ولیِ حق باشد به دل بود غمِ بسیار یاعلی گویم علیست وفقِ عدد (لا اله الا هو) چو بختِ من شده بیدار یاعلی گویم ز راهِ عشقِ علی، حق شناس باید شد ز سوزِ عشقِ شرربار یاعلی گویم علی جمالِ جمیلش به قلب و جان زده نقش شوم چو غرقه افکار یاعلی گویم علیست آنکه مثالش در این جهان نبود به وصفِ آن شهِ ابرار یاعلی گویم محمد و علی، چون نورِ واحدند بدان به نورِ حضرتِ دادار یاعلی گویم فدای حُبِّ علی جان و مال و هستی ما شدم چو محرمِ اسرار یاعلی گویم همیشه ذاکرِ ذکرِ خدا بود صابر به باغ و گلشن و گلزار یاعلی گویم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۱۴ [ دوشنبه ۱۳۹۸/۰۷/۰۱ ] [ 19:23 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||