|
| ||
|
سالکی نامش حسین بن حبیب دستِ او باشد به دامانِ طبیب آن طبیبِ معنوی سلطانِ دین جلوه حق نورِ سبحانِ مبین حضرتِ صاحب زمان را دیده است بر سرابِ این جهان خندیده است از ولی الله خواهد روز و شب وارهد زین مُلکِ پُر رنج و تَعَب شادمان زی آنکه رفت از این جهان جان به جانان داد و روحش شادمان از بلای بی امان او خسته نیست با خور و خواب و هوس وابسته نیست سیرِ باطن می کند با بالِ جان هر کجا خواهد عیان و هم نهان صابرِ کرمانی از نورِ ولا گشته روشن، نغمه خوان شد خوشنوا برچسبها: کاروان شعر, صفحه ۶۹۸ [ پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ ] [ 19:3 ] [ آذر ]
روز و شب مجنون صفت دیوانه دل، فریاد کردم هر کجا رفتم من از گلزارِ رویت یاد کردم عاشقم، دیوانه ام، آواره ام، سرگشته باشم با خیالت، خاطرِ ناشاد خود را شاد کردم مستِ مستم از نگاهِ چشمِ مستِ دلنوازت شور و سرمستی در این دیرِ خراب آباد کردم تا شدم پیمانه نوشِ باده توحید و وحدت خویش را از دامِ نفسِ پُر فسون آزاد کردم عالمی خوشتر نبود از عالمِ عشق و محبت از غمِ شیرین لبی صد شود چون فرهاد کردم گاه با سیمرغِ ذکر و فکر در قافِ حقیقت بال و پر بگشودم و خود را بسی فرزاد کردم صابرم آئینه دارِ طلعتِ زیبای یارم ترکِ خودخواهی نمودم، ذاتِ حق را یاد کردم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۳ [ چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ] [ 20:19 ] [ آذر ]
ز بسکه درد کشیدم به درد خو کردم به دل شکایت از آن یارِ فتنه جو کردم زمامِ عمر مرا دستِ عشق سخت گرفت به کوی عشقِ بُتِ گلعذار رو کردم به هر کجا که نهادم قدم ز شورِ جنون تو را در عالمِ احساس، جستجو کردم تو آرزوی منی ای عزیزِ مصرِ وجود وصالِ روی تو را، هر دم آرزو کردم نکو خصال و نکو حال و نیک کردارم به کوی باده کشان خویش را نکو کردم به نام و ننگ و هوس پا زدم ز سرمستی به راهِ عشقِ رُخت ترکِ آرزو کردم زمانه صابرِ دلخسته را پریشان کرد سرود نغمه که با رنج و درد خو کردم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۲۲ [ چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۲۵ ] [ 20:14 ] [ آذر ]
خواهم امشب شورشی از عشقِ او برپا نمایم در سرِ کوی خراباتِ مغان ماوا نمایم خواهم امشب گوشه میخانه ای پیمانه گیرم مست و لایعقل شوم شورِ جنون بر پا نمایم خواهم امشب سر نهم بر خاکِ پای پیرِ رندان باده گلگون بنوشم خویش را شیدا نمایم خواهم امشب نغمه خوان و بی دل و سرمست و بی خود خویش را آسوده از رنج و غمِ فردا نمایم خواهم امشب پای کوبان، دست افشان، شاد و خندان در میانِ بزمِ خوبان خویش را رسوا نمایم خواهم امشب باز با یاد تو سرگرم و غزلخوان جان و دل را غرقه در آن قلزمِ صهبا نمایم خواهم امشب رند و رند و باده نوش و لاابالی ترکِ جاه و مُلک و مالِ هستی و دنیا نمایم خواهم امشب وارهم از قید و بندِ عزّ و ذلت صابرِ شوریده ام در هر نفس غوغا نمایم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۰۲ [ چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۸ ] [ 21:39 ] [ آذر ]
بین تنها تا به کی احساسِ تنهائی نمایم چند تمرینِ جنون و مشقِ رسوائی نمایم تا به کی باید درین محنت سرا با درد و غمها بارِ غم باشد به دوشِ جان و شیدائی نمایم شعله سوزان سراپای وجودم را بسوزد چند باید در فراقِ او شکیبائی نمایم علم و دانائی حجاب چهره مقصودِ ما شد کاش مجنون می شدم تا ترکِ دانائی نمایم بوده ام صابر ز عشقت با دلِ تنهای تنها شور بر پا از غمت در کُنجِ تنهائی نمایم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۰۱ [ چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۸ ] [ 20:55 ] [ آذر ]
مست و خراب باده گلفام گشته ایم آسوده دل ز غصه ایام گشته ایم دیدیم خاص و عام مقید به شهرتند از نام هم گذشته و بد نام گشته ایم خو کرده ایم با دلِ دیوانه روز و شب فارغ ز فکرِ اول و فرجام گشته ایم جز شورِ عشق در سرِ پُر شورِ ما نبود پیمانه نوش و هم نفسِ جام گشته ایم چیزی نگشت مایه آرامِ جانِ ما در پنجه محبتِ دل، رام گشته ایم ممنون ز دیده ایم، ز دل می برد ملال گریان، رها ز وحشت و آلام گشته ایم صابر شدیم و باخبر از رازِ دوستی با فکرِ دوست ساکت و آرام گشته ایم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۰۰ [ چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۸ ] [ 20:49 ] [ آذر ]
ما دین و دل به جلوه دلدار داده ایم هستی و عمر را به غمِ یار داده ایم بیمارِ عشق را نبود چاره غیرِ مرگ ما جان و مال، در رهِ دلدار داده ایم موسی جان ز جلوه عشق است، محوِ حق سر در هوای پرتوِ دیدار داده ایم مستیم و باده نوش و خراباتی و خراب دل را به عشقِ ساقی ابرار داده ایم ما را امیدِ زندگی و روزگار نیست جان در بلای یارِ جفاکار داده ایم صابر ترانه ساز و غزلخوان بُوَد مدام ما گنجِ دل به دلبرِ عیار داده ایم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۵۹۹ [ چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۸ ] [ 20:41 ] [ آذر ]
افسرده ز صدمه و بلايم، اي كاش تو را نديده بودم پامال بلا و ماجرايم، اي كاش تو را نديده بودم
در سينة تنگِ پُرشرارم هر لحظه فزون شود غم تو در بندِ غمِ تو مبتلايم، اي كاش تو را نديده بودم
رفتي و ز رفتن تو ريزد هر لحظه سرشكِ خون ز ديده دلخسته و زارو بينوايم، اي كاش تو را نديده بودم
رفتي تو ز ديدهام وليكن در خاطر و جان مكان گرفتي بر من بنگر كه جان فدايم، اي كاش تو را نديده بودم
زد شعله به خرمنِ وجودم آن شعلة عشقِ خانمانسوز بنگر به رخِ چو كهربايم، اي كاش تو را نديده بودم
از دستِ غمِ تو بيامانم، در ناله و شيون و فغانم شد نغمة عشقِ دلنوايم، اي كاش تو را نديده بودم
افسانة عمرِ من تو باشي كاين قصه نواي آسماني است مشهورِ جهان بود وَفايم، اي كاش تو را نديده بودم
صابر ز فراق تو غمين است افسرده و بيدل و حزين است گويد ز غمت شكسته پايم، اي كاش تو را نديده بودم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 452 [ جمعه ۱۳۹۶/۱۱/۱۳ ] [ 22:30 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
به سر شوری به دل نوری ز عشق روی او دارم دلی در تاب گیسوی بتی آشفته مو دارم بنوشم باده بیغش ز جام و ساغر عشقش ز لطفش باده گلگون به هر دم در سبو دارم سرود عشق من باشد نوای قلب محزونم به هر بزم و به هر محفل فغان و های و هو دارم صفای خاطر و جانم بود از دیدن رویش ز عشق روی او در ملک عالم آبرو دارم روانم پر تلاطم میشود از تند باد غم دل آشفته چون گیسوی یار فتنه جو دارم به هر جا بنگرم بینم جمال عالم آرایش نمی گیرد قراری خاطر من جستجو دارم خراباتی شدم شاید رها گردم ز بند غم ندانستم دلی لبریز غم از عشق او دارم ز نام و شهرت و عنوان گذشتم، رند و مجنونم اگر چه در میان مرد و زن نامی نکو دارم چو گشتم بی اثر، در من اثر بخشید عشق او ز نام و کام بگذشتم دلی بی آرزو دارم شدم صابر چو شمعی شعله ور گردد وجود من به راه وصل جانان روح و جانی کامجو دارم
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۳ [ جمعه ۱۳۹۶/۱۱/۱۳ ] [ 21:4 ] [ آذر ]
کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم پریشان خاطر و افسرده و محزون و بیمارم طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم نمی دانست من بیمار عشق و محو دیدارم به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و با دقت بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم تو عاشق پیشه دلداده محزون و شیدائی بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت بگفتم آزمایش کرده ام من، بی پرستارم پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پر شورم دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم نگردی با خبر از سوز و سازِ من ز گفتارم مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم اسیرِ پنجه پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم سَر و جان را نثارِ مَقدمِ جانانه ام کردم بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۵ [ جمعه ۱۳۹۶/۱۱/۱۳ ] [ 20:57 ] [ آذر ]
نباشد بهر من عیدی به دل رنج و غمی دارم ز آشوب جنون و غم به عالم عالمی دارم به هر کس آشنا گشتم بیان کردم غم دل را گمان کردم من بی دل نگار و محرمی دارم دلی زار و دژم دارم، به جان اندوه و غم دارم ز آه سینه سوزان عجب دود و دمی دارم دلم صد چاک و هر چاکش، بود آماج تیر غم ز اشک شور چشمانم به قلبم مرهمی دارم به چنگ عشق بنوازد دل و جان مرا جانان بیا بشنو نوایش را به دل زیر و بمی دارم ز عشق مونس جانم بریزد خون به دامانم که تا در دیدگان خود ز خون دل نمی دارم شدم پامال احساس و جفای خلق و جور و غم به هر دم در درون و جان ز حسرت ماتمی دارم ندارم اعتنا بر کس خراباتی و سرمستم ز لطف ساقی رندان به کف جام جمی دارم چو اسم اعظم حق، حضرت انسان کامل شد چه خوش در خاطر بی کینه اسم اعظمی دارم بگوئی صبر کن صابر به اندوه و غم و هجران تو پنداری من دلخسته اندوه کمی دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۴ [ جمعه ۱۳۹۶/۱۱/۱۳ ] [ 20:49 ] [ آذر ]
چنگ در روحم زدی بُردی قرار و اختیارم هر کجا باشم غمین و بی دل و زار و نزارم رخنه در اندیشه و اعماقِ جانم کرده ای تو بی سر و سامان و محزون و پریشان روزگارم با فریبِ زندگانی خویش را سرگرم کردم ور نه دیگر فارغ از فکرِ خزان و نوبهارم بشکنی خارِ غمت را در دلم کز غم بمیرم می زنی آتش به جانم لاله روی گلعذارم هر نفس آشفته تر گردد دلِ بی طاقت من دم به دم افزون شود اندوه و غم در قلبِ زارم صابرِ دلخسته را از وحشتِ دوران رها کن ای خدای روح و جانم ای بهشتِ پایدارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۸۰ [ پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۲ ] [ 20:19 ] [ آذر ]
مجنونِ عشقِ شاهد عیارم هر شب غمین و بی دل و بیدارم هر صبح و شام سیلِ سرشک از غم جاری شود ز دیده خونبارم از لطفِ پیرِ میکده عرفان سرمستِ جامِ باده اسرارم در تنگنای این قفسِ دنیا شوریده سر، اسیر و گرفتارم بگرفته است خاطرِ محزونم افسرده جان و بی دل و بیمارم اندر دلم شراره زند عشقش بی تاب و بی قرار و فداکارم گفتا ز وجد، صابر دلداده من عاشقِ جمالِ مهِ یارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۹ [ پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۲ ] [ 20:15 ] [ آذر ]
کس نمی پرسد چرا عمری پریشان روزگارم بیدل دیوانه ام افسونِ چشمِ مستِ یارم هر چه کردم سعی و کوشش تا رها گردم ز فکرش بیشتر مشغول گشتم، با خیالش، بی قرارم او به من گوید که می باشم پریشانِ حوادث من به او گویم ز داغِ عشقِ رویت داغدارم او به من گوید دمی آسایش خاطر ندارم من به او گویم فزاید غم سرِ غم انتظارم او به من گوید تو بودی آفتِ هستی و جانم من به او گویم تو باشی فتنه جانِ فکارم او به من گوید خدا دادِ دلم را از تو گیرد من به او گویم تو سوزاندی مرا بی اختیارم او بود امیدِ من بی او نخواهم زندگانی در جهانِ عشق و مستی زنده و امیدوارم چند روزی هم لب از گفتن ببندم او بگوید باغِ فردوسم توئی، ای جلوه صبح و بهارم غنچه های گلشنِ طبع تو را بویم سحرگه تا شود شاداب از عطر و شمیمش قلبِ زارم در میانِ عشقبازانِ رخش با قلبِ خونین صابرِ کرمانی دیوانه دل زار و نزارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۸ [ پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۲ ] [ 20:11 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||