|
| ||
|
مظهرِ حق روی دلربای محمد پرتو جان جلوه لقای محمد نایره عشق او به سینه سوزان مهرِ فروزانِ دل ضیای محمد هستی عالم طفیلِ هستی پاکش خلقِ جهان را رَسَد صفای محمد فخر به شاهان کند ز منزلت و قرب هر که شود خادمِ سرای محمد ریزه خورِ خوان اوست حاتم طائی هست فزون از بیان سخای محمد فیض رسد صبح و شب ز عالمِ بالا ذکرِ مَلَک در فَلَک ثنای محمد شهره عالم بود جلالِ سلیمان ز آن همه حشمت بود گدای محمد بهرِ سرور و نشاطِ خاطرِ خوبان صبح و مسا می رسد ندای محمد شاهد و مشهود و هم شهید و امین است پیر و جوان جانفدا، فدای محمد صابرِ کرمانی خجسته خصالم از کرم و رحمت و عطای محمد برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۲۲۶ [ سه شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۴ ] [ 17:57 ] [ آذر ]
از جامِ می و کوی خرابات گذشتم از ظاهر و تقلید و عبادات گذشتم رندانه زدم گام طلب در رهِ جانان از نیک و بد و حال و کرامات گذشتم هر بوالهوسی واقفِ رازِ دلِ من نیست از زهدِ ریائی و مناجات گذشتم تا داد مرا عشقِ خدا شهپرِ توفیق پِر باز نمودم ز سماوات گذشتم چون باخبر از سوز دل و رنج نهانم زین هستی موهوم و مکافات گذشتم از مبدا عشق ازلی دل شده روشن از وسوسه و قال و مقالات گذشتم شد ذکر دلم عشق و محبت همه عمر از رمز و اشارات و کتابات گذشتم نی شیخم و نی زاهد و نی فلسفه بافم از درد سر جاه و مقامات گذشتم استاد ازل درس صفا داده به من یاد دلباخته از حیله و طامات گذشتم صابر شده ام بار بلا هست به دوشم از هر دو جهان از همه آفات گذشتم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۱۲ [ سه شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۰۷ ] [ 18:6 ] [ آذر ]
من نمی دانم چرا غم در دلم جا می کند هر کجا باشم مرا او زود پیدا می کند من نمی دانم چه رازی هست در دیدارِ ما مدتی ما را ز غم مفتون و شیدا می کند من نمی دانم چه رمزی هست در افکارِ ما در درون و خاطر و جان شور و غوغا می کند من نمی دانم چه شوری هست در گفتارِ ما گر چه خاموشیم در دل شور بر پا می کند من نمی دانم چه سرّی هست در آثارِ ما هر کجا باشیم ما را عشق رسوا می کند من نمی دانم چه سوزی هست در اشعارِ ما مرغِ طبع و نطق ما را زود گویا می کند من نمی دانم چه ذوقی هست در اظهارِ ما بی دلان را محوِ دیدار و تماشا می کند من نمی دانم چه شوقی هست در اقرارِ ما جان و دل را خالی از میل و تمنا می کند صابرا طبعِ تو دریائی پر از گوهر بود می برد گوهر هر آن دل غوصِ دریا می کند برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۲۳۶ [ سه شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۰۷ ] [ 17:58 ] [ آذر ]
کشم بر دوش جان بار محبت با تن زارم پریشان خاطر و افسرده و محزون و بیمارم طبیب آمد به بالینم نماید چاره دردم نمی دانست من بیمار عشق و محو دیدارم به چشمم خیره شد نبض مرا بگرفت و با دقت بگفتا رنج و غم بسیار داری، من خبر دارم تو عاشق پیشه دلداده محزون و شیدائی بگفتم سعی منما تا شوی واقف به اسرارم بگفتا آزمایش کن ز قلب و خون و اعصابت بگفتم آزمایش کرده ام من، بی پرستارم پرستارِ دلم کس نیست، مجنونِ غمِ عشقم ندارد ارزشی این جسمِ زار و نقش و آثارم علاجی کن که آرامی بگیرد، روحِ پرشورم دوائی ده که تسکینی بیابد، قلبِ غمخوارم مپرس از انقلابِ باطن و رنجِ فراوانم نگردی باخبر از سوز و سازِ من ز گفتارم مپرس از سوزِ جان و التهابِ این دل تنگم اسیرِ پنچه پُر قدرتِ آن عشقِ دلدارم سَر و جان را نثارِ مقدمِ جانانه ام کردم بلای عشق و اندوهِ محبت را خریدارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۴۷۵ [ سه شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۰۷ ] [ 17:50 ] [ آذر ]
مونسِ روح و قلب و جان حضرتِ صاحب الزمان حاکم روح و هم روان حضرتِ صاحب الزمان فروغِ حُسن روی او شعشعه وجود و جان آمرِ امر در جهان، حضرتِ صاحب الزمان فیض رسان عالمی بود امامِ انس و جان قدرتِ او بود عیان حضرتِ صاحب الزمان مظهرِ ذاتِ کبریا، رهبرِ راهِ اولیا هم به عیان و هم نهان حضرتِ صاحب الزمان متصل ولای او پاک دلست و بی ریا جلوه نما به هر زمان حضرتِ صاحب الزمان فروغِ جاودانه اش در آسمان و در زمین ولای او به از جنان حضرتِ صاحب الزمان سر بگذار صابرا ز صدقِ دل به پای او هست ولیِ رازدان حضرتِ صاحب الزمان برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۳۱ [ سه شنبه ۱۳۹۶/۰۹/۰۷ ] [ 0:12 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||