|
| ||
|
من حساس و بی دل سینه ای آتش فشان دارم غمی جاوید از عشق بتی نامهربان دارم دل غمدیده از سیر و سفر خرم نمی گردد نه میل گردش و نی آرزوئی در جهان دارم به صحرای جنون مجنونتر از مجنون لیلایم به هر جا خیمه ای از غم نمایان شد مکان دارم سر سودائیم سامان نمی گیرد پریشانم دلی آشفته و جسمی نحیف و ناتوان دارم به دریای حوادث کشتی بی لنگرم، لیکن نگاهی سوی دنیای صفای بی نشان دارم چه گویم، سوختم خاموش بودم، دم فروبستم بیانی آتشین ز احساس گنگی بی زبان دارم نگردد خودپرست آگه ز اندوه فراوانم روانی منقلب، فکری چو دریا بی کران دارم محبت رخنه ها در قلب و جانم کرد و مدهوشم دلی بی انتهاتر از فضای آسمان دارم به زیر پنجه نامرئی غم شد تنم لرزان شرار عشق قلبم را بسوزد، سوز جان دارم تلاطمهای دریای درونم را نبیند کس ندارد لنگری کشتی جانم، کی امان دارم نوای عشق صابر باشد از اعماق احساسش فغان از دل کشد شوری به سر عشقی نهان دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 465 [ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۲۷ ] [ 20:43 ] [ آذر ]
به کوی میکده عشق تا مکان دارم صفای خاطر و آرامش روان دارم
بگو به دشمن دیرینه ام که فتنه گری
در آستانه لطف خدا مکان دارم
به جان عشق در این دوره دوست نایاب است
هزار شکوه من از جور این و آن دارم
برای ثروت و شهرت تو دوستان داری
مکن تفاخر بی جا که دوستان دارم
چو از جهان بروم آن زمان خوری افسوس
که من نشانه از آن ذات بی نشان دارم
بیا به صابر دلخسته لطف و احسان کن
فغان زند که ز عشقت غمی نهان دارم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 464 [ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۲۷ ] [ 20:35 ] [ آذر ]
ته جرعه کش پیر خرابات مغانم آرام دل از جانب آن جان جهانم
از امر ولی رهرو راه ملکوتم
ذکر علی و آل علی، ورد زبانم
باشد به سماوات ولا سیر عروجی
با شهپر عرفان و ولا، پر زده جانم
خاک قدم یار بود سرمه چشمم
نام خوش او ذکر دل و شهد دهانم
تسلیم به امرش شدم و هیچ نگفتم
تا ساغر و پیمانه دهد پیر مغانم
هو حق علی از عالم بالا بشنیدم
پرواز به لاهوت کند مرغ روانم
علم و عمل و شیوه اخلاص طلب کن
این است کلام دل و اندرز و بیانم
صابر ثمر از عمر گرانمایه چه بردی
کمتر بنما شکوه که زار و نگرانم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 556 [ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۲۳ ] [ 17:35 ] [ آذر ]
ز آتش عشقت شرر باشد به جسم و قلب و جانم رحم کن بر من که می سوزد وجود و استخوانم
شعله ای سر تا به پایم سوختم در آتش دل
رفت بر باد فنا خاکستر من، ناتوانم
آشیان گم کرده ام، صیاد بی بالم نمودی
سالها باشد که من سرگشته و بی آشیانم
گشته ام رسوای عشقت در سر بازار حیرت
کی رسد در گوش جانت ناله و داد و فغانم
زندگی بی روی دلجویت به من شام سیه شد
تا که گشتم آشنای کوی تو بی خانمانم
دام زلفت رشته ای افکند بر پای دل من
غم نصیب و بی قرار و بی دل و افسرده جانم
برده ام از یاد، با یاد تو از خاطر جهان را
غیر نام نامیت، نامی نیاید بر زبانم
هر کجا رفتم تو بودی همنوای این دل من
بی تو یک دم زندگی کردن بود رنج روانم
صابرم مشهور خاص و عام از عشق تو باشم
زنده و جاوید از عشق تو در ملک جهانم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 554 [ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۲۳ ] [ 17:29 ] [ آذر ]
شب قدرست و شدم ساکن میخانه عشق می زنم بوسه به جام می و پیمانه عشق
شب قدر است و ملک آمده از عرش وجود
مژده وصل بیاورده ز جانانه عشق
رهرو وادی پر وحشت رنجیم و بلا
مقصد ماست حرمخانه و کاشانه عشق
زاهدا طعنه بیجا مزن و خرده مگیر
مست مستیم و خراباتی میخانه عشق
عهد مجنون بگذشته است و کنون نوبت ماست
دل بر آن لیلی لیلا شده دیوانه عشق
هر چه باشد به جهان کهنه و فرسوده شود
کهنه هرگز نشود قصه و افسانه عشق
حرم و کعبه و دیر است زیارتگه عام
قبله اهل محبت حرم و خانه عشق
عاشق سوخته جان از سر اخلاص و نیاز
سر نهادست در محفل شاهانه عشق
صابر از سوز درون نغمه جانسوز سرود
بوده از روز ازل واله و پروانه عشق
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 346 [ سه شنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۸ ] [ 21:30 ] [ آذر ]
به آه دل دردمندان قسم به رنج و غم بینوایان قسم
به شب زنده داران دنیای راز
به سوز دل و آتش جان قسم
به دیوانگان دیار جنون
به شوریدگان پریشان قسم
به آن صوفیان جهان صفا
به آن رهبر راه عرفان قسم
به وارستگان حقیقت شعار
به خوبان درگاه یزدان قسم
به شور و غم و ناله بی دلان
به رنج نهاد یتیمان قسم
به آن مظهر مهر و عشق و وفا
به ذات فروزان جانان قسم
به عشاق سرگشته بی پناه
به درد و به آه و به افغان قسم
مرا از می عشق سرمست کن
به آئین و دین و به ایمان قسم
فروبسته لب صابر خون جگر
ز جور تو جانا، به قرآن قسم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 507 [ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۶ ] [ 20:57 ] [ آذر ]
خواهی رها شوی ز بلا، یا علی بگو خواهی رسی به اصل ولا یا علی بگو
الحق مع العلی و مع الحق علی بخوان
تا پی بری به راز خدا یا علی بگو
حب علی جنان بود و قهر او سعیر
خواهی شوی ز خویش رها یا علی بگو
ذکر علی عبادت و یاد علی بهشت
از صدق دل به صبح و مسا یا علی بگو
دانی علی به قاتل خود رحم کرده است
بینش طلب ز مهر و وفا یا علی بگو
هر دم به عشق روی علی دم زدن خوشست
چون عارفان بزم صفا یا علی بگو
یا قاهر العدو و یا والی الولی
با قلب پاک و نور و ضیا، یا علی بگو
یا مظهر العجائب و یا مرتضی علی
زین هستی دو روزه جدا یا علی بگو
صابر به درگه کرمش سر نهاده است
گوید به شور و شوق و نوا یا علی بگو برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 773 [ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۶ ] [ 20:52 ] [ آذر ]
گهی از سوز و ساز این دل دیوانه می سوزم گهی بر گرد شمع عشق چون پروانه می سوزم
گهی از شور و مستی می رهم از تهمت هستی
گهی از آتش می گوشه میخانه می سوزم
دمی بی سوختن آرامشی جانم نمی گیرد
به بزم و خانقاه و محفل و کاشانه می سوزم
به حرفی با نگاهی با اشارتهای ابروئی
به هر جا شعله ای باشد ز خود بیگانه می سوزم
کلامم نغمه مستانه و شعرم نوای دل
من از دیوانگی های دل دیوانه می سوزم
گرفتار دلم دل می کشد من را به هر سوئی
من شوریده سر از سوز هر افسانه می سوزم
شدم صابر اسیرم در کمند عشق مه روئی
ز سوز آتش دل، روز و شب مستانه می سوزم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 506 [ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۶ ] [ 20:44 ] [ آذر ]
بزن ای مطرب جان از غم جانان جان سوزم به روز و شب من دیوانه بی خانمان سوزم
چرا در آتش احساس می سوزی وجودم را
من آن شمعم که سر تا پا ز عشق جاودان سوزم
نوای ساز حزن انگیز تو آتش به جانم زد
من از آن زیر و بمهای نوای هر فغان سوزم
چه آشوبی به پا شد در دل تنگم نمی دانم
که هر جا می روم در آتش رنجی نهان سوزم
مرا نشناخت کس من عاشقی خونین جگر بودم
ز اندوه و غم و درد و فراق و رنج جان سوزم
زدم در خرمن طاعت شررها رند و بی باکم
ز سوز و ساز دل در بزم و جمع دوستان سوزم
ز آهنگ محبت نغمه مستانه سر دادم
ز شور و حال خود با سینه ای آتش فشان سوزم
ز سازت شور بر پا کرده ای ای شاهد شیدا
من از شور و نوایت بی قرار و بی امان سوزم
شدم مشهور دنیای جنون عشق دل صابر
شدم آشفته و آشفته خاطر این زمان سوزم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 505 [ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۶ ] [ 20:38 ] [ آذر ]
خواهم امشب شورشی از عشق او بر پا نمایم در سر کوی خرابات مغان ماوا نمایم
خواهم امشب گوشه میخانه ای پیمانه گیرم
مست و لایعقل شوم شور جنون بر پا نمایم
خواهم امشب سر نهم بر خاک پای پیر رندان
باده گلگون بنوشم خویش را شیدا نمایم
خواهم امشب نغمه خوان و بی دل و سرمست و بی خود
خویش را آسوده از رنج و غم فردا نمایم
خواهم امشب پای کوبان، دست افشان، شاد و خندان
در میان بزم خوبان خویش را رسوا نمایم
خواهم امشب باز با یاد تو سرگرم و غزلخوان
جان و دل را غرقه در آن قلزم صهبا نمایم
خواهم امشب رند و رند و باده نوش و لاابالی
ترک جاه و ملک و مال هستی و دنیا نمایم
خواهم امشب وارهم از قید و بند عز و ذلت
صابر شوریده ام در هر نفس غوغا نمایم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 602 [ جمعه ۱۳۹۵/۰۴/۰۴ ] [ 21:30 ] [ آذر ]
بین تنها تا به کی احساس تنهائی نمایم چند تمرین جنون و مشق رسوائی نمایم
تا به کی باید درین محنت سرا با درد و غمها
بار غم باشد به دوش جان و شیدائی نمایم
شعله سوزان سراپای وجودم را بسوزد
چند باید در فراق او شکیبائی نمایم
علم و دانائی حجاب چهره مقصود ما شد
کاش مجنون می شدم تا ترک دانائی نمایم
بوده ام صابر ز عشقت با دل تنهای تنها
شور بر پا از غمت در کنج تنهائی نمایم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 601 [ جمعه ۱۳۹۵/۰۴/۰۴ ] [ 21:22 ] [ آذر ]
مست و خراب باده گلفام گشته ایم آسوده دل ز غصه ایام گشته ایم
دبدیم خاص و عام مقید به شهرتند
از نام هم گذشته و بدنام گشته ایم
خو کرده ایم با دل دیوانه روز و شب
فارغ ز فکر اول و فرجام گشته ایم
جز شور عشق در سر پر شور ما نبود
پیمانه نوش و هم نفس جام گشته ایم
چیزی نگشت مایه آرام جان ما
در پنجه محبت دل، رام گشته ایم
ممنون ز دیده ایم، ز دل می برد ملال
گریان، رها ز وحشت و آلام گشته ایم
صابر شدیم و با خبر از راز دوستی
با فکر دوست ساکت و آرام گشته ایم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 600 [ جمعه ۱۳۹۵/۰۴/۰۴ ] [ 21:17 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||