سخن روز

پيوندهای روزانه

ز صدقِ باطن و صفا علی بگو علی بجو

بیا به محفلِ وفا علی بگو علی بجو

فروغِ لم یزل بود جمالِ شاهدِ ازل

بود جمیلِ حق نما علی بگو علی بجو

همیشه بوده جان به کف به راهِ دینِ مصطفی

تو هم به صبح و هم مسا علی بگو علی بجو

همیشه در جهان بود ولایتِ علی عیان

به حالِ شادی و عزا علی بگو علی بجو

به ظاهر و نهان بود علی امام و رهنما

به حالِ سلم و هم رضا علی بگو علی بجو

عبادت و قناعت و شجاعت و شهامتش

فزون ز حدِ فکرِ ما علی بگو علی بجو

تولدِ علی بود میانِ خانۀ خدا

چو هست کعبۀ ولا علی بگو علی بجو

چو بوده غرقِ ذکرِ حق ز ظلم و کین شهید شد

نبوده حق از او جدا علی بگو علی بجو

امیرِ قلبِ رازدان، علی والی الولی

به مرد و زن کند صلا علی بگو علی بجو

رسد تو را چو مشکلی ز صدقِ دل بگو علی

که حاجتت شود روا علی بگو علی بجو

بیانِ فضلِ او فزون ز حدِ قدرتِ بشر

علیست میرِ لافتی علی بگو علی بجو

رموزی از مقامِ او بیان شدست در بیان

به هَل اَتی و اِنّما علی بگو علی بجو

به رمز و رازِ اهلِ دل چو گشته ای تو آشنا

به مدح و حکمت و ثنا علی بگو علی بجو

ز بی نشانِ محض او نشان بود در این جهان

علیست، مظهرِ خدا علی بگو علی بجو

علی نجات می دهد، تو را ز هر غم و خطر

برای رستن از بلا علی بگو علی بجو

وساوسِ درونیت، تو را نموده مبتلا

ز چنگِ نفس شو رها علی بگو علی بجو

بیا ز نورِ معرفت وجود را منیر کن

رسی به عرشِ کبریا علی بگو علی بجو

عزیزِ ذاتِ حق بود امینِ راز و متقی

علی امامِ اتقیا علی بگو علی بجو

زبانِ صابر از یقین به مدحِ او گشوده شد

بود ز دل سخن سرا علی بگو علی بجو

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ] [ 19:38 ] [ آذر ]

شد جلوه گر در جانِ من مهرِ رُخِ تابانِ تو

ای جانِ جانِ انس و جان، صد جان شود قربانِ تو

ای یوسفِ مصرِ دلم، مشکل گشای مشکلم

مهرِ تو در آب و گلم، در گوشِ جان فرمانِ تو

ای صاحبِ عصر و زمان، ای رهنمایِ شیعیان

ای شمسِ رخشانِ روان، محکم بود پیمانِ تو

گلزارِ جانم روی تو، روی مهِ دلجوی تو

رو کرده ام من سوی تو، جن و مَلَک دربانِ تو

فرمانروای جان توئی، نورِ دلِ خوبان توئی

آئینه یزدان توئی، باشد دلم حیرانِ تو

بر صابرِ خونین جگر از مرحمت بنما نظر

باشد ز هجرت دربه در، گوید منم پژمانِ تو

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۸ ] [ 20:31 ] [ آذر ]

جانا بیا که بوسه زنم بر لبانِ تو

شد حُقۀ محبتِ جانم دهانِ تو

جان منی و هستی من از بقای توست

روح القدس درود فرستد به جانِ تو

در گردش آر نرگسِ چشمِ خمار را

گردم چو مست، بوسه زنم بر لبانِ تو

من عاشقم نوای محبت ترانه ام

سر می نهم به دامنِ عشقِ نهانِ تو

رنگم چو زعفران شده ای یارِ دلنواز

از داغِ عشق چهرۀ چون ارغوانِ تو

بودی انیسِ خاطر و آرامِ جانِ من

شاخِ وفاست قامتِ سروِ روانِ تو

ناز تو شد فزون و نیازم ز حد گذشت

سر می نهم به خاکِ درِ آستانِ تو

صابر شدم به یادِ تو هر شب گریستم

فرخنده باد طالع و بختِ جوان تو

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۸ ] [ 20:29 ] [ آذر ]

خدایا تا بکی باید گرفتارِ بلا باشم

پریشان‌خاطر و محزون ز رنج و ابتلا باشم

به هر شهری سفر کردم به هر کوئی گذر کردم

تو بودی همسفر با من، به عشقت مبتلا باشم

لب شیرین و شکرخا، دو چشمت نرگسِ شهلا

اسیرت ای بتِ زیبا، به دنیای صفا باشم

جهان پُرماجرا باشد، غمش بی‌انتها باشد

من دیوانه‌دل باید، به دامِ ماجرا باشم

شب و روز از غمِ هجران کشم از سینه‌ام افغان

ز عشقِ روی آن جانان گرفتارِ بلا باشم

نواخوان و سخندانم، غزلخوان از دل و جانم

به گلزارِ صفای دل همیشه خوشنوا باشم

نصیبم شد به حمدالله طوافِ کعبه عشقش

به گردِ کوی او گردم، مقیمِ آن سرا باشم

شدم صابر نمی‌گردد رها از بندِ غم جانم

من از کانونِ عیشِ دل، جدا باشم، جدا باشم

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۲۶ ] [ 22:17 ] [ آذر ]

امروز به حمدلله دلشادم و خندانم

می‌رقصم و می‌خندم سرمست و غزلخوانم

پیمانه به کف آمد ساقی به بَرَم بنشست

ز آن باده بنوشیدم مسرورشدی جانم

دریای روانِ من موّاج نمی‌باشد

فارغ ز غم و حرمان، آسوده ز طوفانم

گلهایِ امید دل امروز طراوتزاست

در سیر و صفای جان، در باغ و گلستانم

ذراتِ وجودم را روشن ز محبت کرد

آن ماهِ درخشانم آن مهرِ فروزانم

هر روز بود نوروز گر شاد بود روحم

باشد شبِ قدرِ من وصلِ رُخِ جانانم

این لحظه به دل دارم آرامش و آسایش

چون کوه بود محکم از عشقِ تو پیمانم

صابر غزلِ نغزت امروز اثر دارد

با اهلِ صفا گفتی مست از میِ عرفانم

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۳ ] [ 21:51 ] [ آذر ]

خواهی رها شوی ز بلا، یا علی بگو

خواهی رسی به اصلِ ولا یا علی بگو

الحق مع العلی و مع الحق علی بخوان

تا پی بری به رازِ خدا یا علی بگو

حُبّ ِ علی جنان بود و قهرِ او سعیر

خواهی شوی ز خویش رها یا علی بگو

ذکرِ علی عبادت و یادِ علی بهشت

از صدقِ دل به صبح و مسا یا علی بگو

دانی علی به قاتلِ خود رحم کرده است

بینش طلب ز مهر و وفا یا علی بگو

هر دم به عشقِ روی علی دم زدن خوشست

چون عارفانِ بزمِ صفا یا علی بگو

یا قاهر العدو و یا والی الولی

با قلبِ پاک و نور و ضیا، یا علی بگو

یا مظهر العجائب و یا مرتضی علی

زین هستی دو روزه جدا یا علی بگو

صابر به درگهِ کرمش سرنهاده است

گوید به شور و شوق و نوا یا علی بگو

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۲ ] [ 21:17 ] [ آذر ]

از ما چه دیدئی که جفا کرده ای بگو

آشوب و شور و فتنه به پا کرده ای بگو

ما جز وفای عهد طریقی نداشتیم

آیا چه شد که ترکِ وفا کرده ای بگو

دلدادۀ بلای غمت بوده ایم ما

ای دلفریب جور و جفا کرده ای بگو

آسایشِ خیال من از وصلتِ تو بود

ما را اسیرِ هجر و بلا کرده ای بگو

باز آ ببین که بی تو ندارم تحملی

شوری به پا به سینۀ ما کرده ای بگو

روزم سیاه و عمر تبه شد بیا بیا

من را تو شهره در همه جا کرده ای بگو

صابر دگر ز عشقِ تو از خود گذشته است

او را تو پایمالِ فنا کرده ای بگو

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۱ ] [ 21:21 ] [ آذر ]

باشد همیشه نامِ تو ذکرِ زبان من

یاد تو هست مایۀ شادی جانِ من

عشق و امید چون دو کبوتر گشوده بال

اندر فضای جان و دل و آشیانِ من

ای مهر و ماه و زهره و برجیسِ برجِ دل

روشن شود ز نورِ جمالت روانِ من

عمر و وجود و جسم و تن و جانِ من توئی

هم ذکر و فکر و شعر و کلام و بیانِ من

روشندلم ز پرتوِ روی منیرِ تو

ای جلوه و تجلّی بختِ جوانِ من

عکسِ تو را مقابلِ من جلوه گر کند

اندیشه و توهم و وهم و گمانِ من

صابر شدم ز مرحمتِ شهریارِ دل

باشد امیر و رهبر و قطبِ زمانِ من

[ شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۰ ] [ 20:49 ] [ آذر ]

ناز کمتر کن که من اهلِ تمنا نیستم

با خیالت ساختم یک لحظه تنها نیستم

ارتباطِ روح با روح است و وحدت بینِ دل

بی خبر از سوزِ عشق و رازِ دلها نیستم

رازِ خوشبختی چه باشد عشق و مهر و دوستی

لحظه ای فارغ ز فکرِ یارِ زیبا نیستم

من لبی تر کرده ام از بادۀ جانسوزِ عشق

بی جهت دیوانه و محزون و شیدا نیستم

خلق پندارند من از عقل و دین بیگانه ام

یک نفس در سیرِ دل بی نورِ معنا نیستم

صابرم در آسمانِ جان به پرواز آمدم

در خیالِ لذت و شادی دنیا نیستم

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۷ ] [ 21:2 ] [ آذر ]

ز آتشِ عشقت شرر باشد به جسم و قلب و جانم

رحم کن بر من که می‌سوزد وجود و استخوانم

شعله‌ای سر تا به پایم سوختم در آتشِ دل

رفت بر بادِ فنا خاکسترِ من، ناتوانم

آشیان گم کرده‌ام، صیاد بی‌بالم نمودی

سالها باشد که من سرگشته و بی‌آشیانم

گشته‌ام رسوای عشقت در سرِ بازارِ حیرت

کی رسد در گوشِ جانت ناله و داد و فغانم

زندگی بی‌روی دلجویت به من شامِ سیه شد

تا که گشتم آشنایِ کویِ تو بی‌خانمانم

دام زلفت رشته‌ای افکند بر پایِ دل من

غم‌نصیب و بی‌قرار و بی‌دل و افسرده‌جانم

برده‌ام از یاد، با یادِ تو از خاطر جهان را

غیرِ نامِ نامیت، نامی نیاید بر زبانم

هر کجا رفتم تو بودی همنوای این دلِ من

بی تو یک دم زندگی کردن بود رنجِ روانم

صابرم مشهور خاص و عام از عشقِ تو باشم

زنده و جاوید از عشقِ تو در مُلکِ جهانم

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۴ ] [ 21:49 ] [ آذر ]

تا به کی خود را اسیرِ نفسِ بی‌پروا کنم

مخزنِ رازست دل تا محرمی پیدا کنم

آشنای رازِ عشقم محرمِ سرِّ دلم

شور بر پا در میانِ جاهل و دانا کنم

گر چه مجنون دل شدم بینای رازِ هستی‌ام

بحرِ موّاج بلایم، دیده را دریا کنم

گه زنم دستِ طلب بر دامنِ سلطانِ عشق

گاه آرامم، گهی طوفان غم برپاکنم

مهرورزی شیوۀ من، عشقبازی پیشه‌ام

در سرِ کویِ خراباتِ مغان مأوا کنم

شمع‌سان می‌سوزم و پروانه‌وش گردم فنا

نقد هستی را نثارِ مقدمِ مولی کنم

پا به فرقِ آرزوها می‌نهم آزاده‌دل

خویشتن را فارغ و آسوده در دنیا کنم

صابرم، پیمانه‌نوشم از خُمِ توحیدِ غیب

شور و مستی شد فزون تا خویش را شیدا کنم

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۴ ] [ 21:48 ] [ آذر ]

در خراباتِ مُغان رطلِ دمادم می‌زنم

پشت پا بر غصه و اندوهِ عالم می‌زنم

جام بگرفتم به کف از همتِ پیرِ مغان

دم ز مهرِ رهبرِ پیرِ مکرم می‌زنم

نغمۀ ساز مرا با گوشِ هوشِ جان شنو

خوش به مضرابِ هنر گه زیر و گه بم می‌زنم

پای‌کوبان دست‌افشان ساغرِ صهبا زدم

طعنه بر اسکندر و بر مسندِ جم می‌زنم

فانی فی‌اله گردیدم ز فیض و لطفِ عشق

دم ز ذکرِ ذاتِ غیب و اسمِ اعظم می‌زنم

سالکِ وادی عشق و رهروِ کوی دلم

از ولای شهریارِ مُلکِ دل دم می‌زنم

صابرِ کرمانی روشندل و وارسته‌ام

کوسِ عشرت بر سرِ اندوه و ماتم می‌زنم

[ شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۳ ] [ 22:8 ] [ آذر ]

امشب به یادِ دوست چو پیمانه می زنم

دستِ طلب به دامنِ جانانه می زنم

سر می نهم به خاکِ رهِ پیر می فروش

من بوسه ها به درگه میخانه می زنم

تا آشنای عشق شدم غافلم ز خویش

هر صبح و شام نغمۀ مستانه می زنم

تا بوریای فقر بود مسندم، بدان

پا بر بساط و حشمتِ شاهانه می زنم

تا هست روح در بدن و جان به قالبم

دم از وفای دست صمیمانه می زنم

دل گشته است مخزنِ راز و صفای عشق

کی دم ز حرف و قصه و افسانه می زنم

صابر شدم به گوشه غم می برم پناه

از جامِ عشق، بادۀ صبحانه می زنم

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۱۲ ] [ 23:14 ] [ آذر ]

شاخِ بی برگم ز تاراجِ خزان آسوده ام

بی ثمر گشتم ز سنگِ کودکان آسوده ام

مدتی سرگشته در وادی حیرت گشته ام

از غبارِ رنج و گردِ کاروان آسوده ام

باده از خونِ جگر خوردم ز جامِ داغ و درد

سالها از منتِ پیرِ مغان آسوده ام

حکم فرمای قضا زد نقش بر لوحِ وجود

گشته ام تسلیم، از سود و زیان آسوده ام

در حریمِ عشق مُحرم شد دلِ دیوانه ام

شکر لله از خیالات و گمان آسوده ام

دم زدم با هر که از مهر و وفا دیدم جفا

روزگاری شد ز جورِ این و آن آسوده ام

مشورت با عقدۀ دل می کنم هر صبح وشام

از غمِ ایام و اندوهِ زمان آسوده ام

دفتر دل را نمودم پاک و صافی جان شدم

از کلام و منطق و نطق وبیان آسوده ام

سالها از مهر و کین بگذشته ام روشن روان

از جفای خصم و از زخمِ زبان آسوده ام

صابر وارسته و آزاد و عالی مشربم

در حریمِ قدس از شورِ جهان آسوده ام 

[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۹ ] [ 23:10 ] [ آذر ]

با خویش می گویم سخن، گویند من دیوانه ام

در کوی و بزم و انجمن، گویند من دیوانه ام

باشم به زیرِ سلسله از بختِ خود دارم گله

در زیرِ زنجیرِ محن، گویند من دیوانه ام

هر جا روم رسوا کند داغِ غمِ عشقش مرا

در باغ و گلزار و چمن، گویند من دیوانه ام

تنهای تنها مانده ام در التهابِ زندگی

گویم سخن با خویشتن، گویند من دیوانه ام

از سنگِ طفلان لذتی دارم منِ دیوانه دل

مجروح باشد جسم و تن، گویند من دیوانه ام

شکرِ خدا داغِ جنون بر چهره ام ظاهر شده

پیر و جوان و مرد و زن، گویند من دیوانه ام

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۸ ] [ 22:54 ] [ آذر ]

چون شمع قطره قطره به پایت گداختم

عمری بسوختم ز غمِ عشق و ساختم

خوش در قمارِ زندگی و صحنۀ حیات

نَردِ وفا به تختۀ مهر تو باختم

ای شاهِ عشق هر چه توانی جفا بکن

من یک تنه، به لشکرِ رنجِ تو تاختم

ساقط شدم ز هستی و جان و وجود و مال

در شعلۀ شرارۀ عشقت گداختم

با خشتِ سعی و کوشش و تصمیم و عزم و رای

کاخی ز شوق در دل ویرانه ساختم

من صابرم به شاخۀ عشق و امیدِ دل

خوش این بیانِ نغز و روان را نواختم

[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۷ ] [ 22:16 ] [ آذر ]

فرمانبر دیوان قضا باش و رضا باش

از خود بگذر بندۀ تسلیم خدا باش

ایمن ز حسودان بداندیش نباشی

بگذار که از حقد بمیرند رضا باش

پا بر سر هستی بزن و خرم و دلشاد

آسوده و راحت ز غم و چون و چرا باش

شرط است که تا محو شوی محو محبت

غواص به دریای محبت ز صفا باش

وارسته و آزاد و خدابین و وفاکیش

بر کام بنه گام عمل، کامروا باش

از عجب و ریا بگذر و با خاطر خشنود

مسرور و وفاپیشه و فارغ ز ریا باش

عاشق ز جهان گذران کامروا رست

گوید ز ولا بارکش بیم و بلا باش

خواهی که شوی عالمِ اسرارِ حقیقت

صابر به درِ دیرِ مغان اهلِ وفا باش

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۰۵ ] [ 22:39 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت