|
| ||
|
موج غم در چهره زردم نمایان می شود خاطرم چون زلف پیچانت پریشان می شود دیدن رویت نمی بخشد قراری در دلم از ملاقاتت غم و رنجم فراوان می شود می خرم جور و جفایت را به نقد جان خویش گرچه می دانم متاع عشق ارزان می شود نی من دیوانه دل تنها گرفتار غمم هرکه می بیند تو را سر در گریبان می شود می گدازم تا اثر از من نماند در چهان در دل و جان شمع رخسارت فروزان می شود بسکه با فکر و خیالت ساختم بیخود شدم روح بی فرجام من هر لحظه پژمان می شود نیستم یک لحظه ای راحت من شوریده سر هر که می بیند مرا مبهوت و یران می شود عاشقی, دیوانگی, دلدادگی کار من است جان من آخر نثار راه جانان می شود گاه در گلزار جاوید صفای عشق دل صابر شیرین سخن مست و غزلخوان می شود غزل 292 صفحه247 کتاب کاروان شعر دیدگان تری باید تا جسم عشق فزون از حد و آن شوریده سری را تاب بیاورد؛ تا آنجا که می نویسند " می خرم جور و جفایت را به نقد جان خویش" و به دنبال آن" جان من آخر نثار راه جانان می شود" را می نمایانند. برچسبها: غزليات [ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۳۰ ] [ 13:31 ] [ اهل نیاز ]
بیاور باده گلگون گل و لاله ببار آمد
صدای قمری و بلبل زباغ و شاخسار آمد طراوتزا بود گلزارو باغ و گلشن و صحرا نوا ونغمه ی مرغ سحر از کوهسار آمد خدا و عشق و احسان و محبت نیکی و الفت ز لوح خاطر آزاد مردان این شعار آمد نکته اینجاست که استاد حتی در سرودن بهاریه و ... از روشنگری و دعوت به حق و حقییقت و تبشیر دست بر نمیدارند و محور را مد نظر دارند. شعر قشنگی است که دوستش دارم و خاطره ی سرودنش همیشه با من است [ شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۶ ] [ 8:46 ] [ اهل نیاز ]
یک چشم به هم زدن فنا خواهی شد
ناگـه عـازم از این ســرا خـواهـی شد هـمـره نبـری نه مال و ملک و نه مکان از هر چه که داشتی جدا خواهی شد [ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۳ ] [ 8:23 ] [ اهل نیاز ]
سحر گه مــــرغ دل فـــریاد میکرد
ز گـــلــــزار وجـــودت یـــاد میکرد چو او صد ها دل غمدیده در حبس بـســی نفــرین بر آن صـیاد میکرد [ سه شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۲ ] [ 11:42 ] [ اهل نیاز ]
برچــــار عــلی چــــار محـــمد صلوات
بر فاطـمــه بنــت پاک احــمد صــلوات بر دو حسن وحسین و جعفر .موسی بر جــــملـــه اولـیــای ســـرمد صلوات [ دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۱ ] [ 9:41 ] [ اهل نیاز ]
ماه و قمر فروغِ جمالِ محمد است افزون زِ حدِ وصف، جمالِ محمّــــــد است پا بر فرازِ عالمِ بالا نهاده است هســـتی غبــارِ زیرِ نعالِ محمـّـــــد است پشت فلک، دو تا شده بر آستان او در فرش و عرش، عکس و ظلال محمّـد است منظور اهل معرفت و واصلانِ حّق مِحرابِ ابروانِ هـــــلال ِ محمّـــــــد است کس درکِ ذاتِ پاکِ خدا را نکرده است آن مظهرِ صفاتِ خصـــالِ محمّــــــــد است شد ذکرِقلبیم زِ یقین، نام نامیش درســر همیشه ذکر و خیــال محمّــــد است در باغِ شوق، مرغ دلم نغمه میزند مفتون ز ِ شـورِ عشـــقِ جمالِ محمّــــد است ما را به سر هوایِ بهشت و قصور نیست رشک بهشـــت بزمِ وصـــالِ محمّـــــد است حمد و سپاس صــابر کـــرمانی ِ حقیر عبـدِ عبیـدِ خـــــادمِ آل محمّـــــــد است [ شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۹ ] [ 16:49 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
![]() مگر امشب به بالینم بت طناز می آیـد؟ به گوش آوای ســـاز و نغمه ی آواز می آیــد کبوتر وار میلرزد دلم از باز صیدِ او که باز از بهر صیــدِ دل، به سویم باز می آیـــد گشوده بال و پر حسنش برای صید ِمرغ دل چو شهبازی ببامِ عشــــــق، در پـرواز می آیـد فروغ و جلوه ها دارد جمالِ عالم آرایش برای صیدِ مــرغِ دل ، بســــــی طنـاز می آیـد به رنج و غصه دمسازم، زبانزد می شود رازم که آن دلــدار طنـــــازم به غنــج و نـــاز می آیـد ندارد جان و سر قدر نثار مقدمش گردد به خیر مقدمش کوشـــم، که یـــارم باز می آیــد جمال عشق می تابد به جان و خاطر صابر فروزان شد دل و جانش، مهی دمســــاز می آیــد [ جمعه ۱۳۸۹/۰۴/۱۸ ] [ 3:26 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
چه حاصل است که بعد از وفات من ماند
سفـــینه ی غزل و شــــرح حال و دیوانم کنون که زنـده و در قیـــد زندگی هسـتـم کسی نگفت که اهـــل دل و سـخــندانم خطــوط چهــره ی من را ببــین و پند بگیر کـه هسـت دفتـر عمــر و کتــــاب دورانـم این روزها حال و هوایی دیگردارم یاد تابستانهای قبل آتشم میزندو افسوس که آنطور که بایسته وشایسته باشد قدر ندانستم (قدر نشناس ترین مردم عالم بودیم / از کف آن گوهر یکدانه به آسانی رفت) او در قید بود و ما ـ با آنکه مکرر میگفت و میسرود ـ نا آگاه (کنون که زنده و در قید زندگی هستم) باشد تا وقتی دیگر....... ادامه مطلب [ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۷ ] [ 9:3 ] [ اهل نیاز ]
چون دست نوشته استاد که به تاریخ سوم تیر را بعضی از دوستان نمیتوانند ببینند شعرش را دوباره
مینویسم: مه خانه بدوش هرزه گردی بودست خورشید چراغ کوخ سردی بودست این زهره و مشتری و بهرام و زحل در پرده ی کاینــات گـردی بودست [ دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۴ ] [ 7:16 ] [ اهل نیاز ]
من آن پیمــــــانه نوش می پرستم گرفتم ساغـــــــــــر می را بدستم نی جـــــــانم فغانش یا علی بــود نی و می شد علی دیوانه هستم سمــــاوات و زمین روشن ز رویش بـود خوشبـو تـر از هر عطـــر رویش من خونین جگــــــــر عمری گرفتار گشایم دستهـــــــــایم را بسویش به روز و شب علی را یــاد میکن بنـــــــــــــــام او دلت را شاد میکن ولی اعظم پــــــــــــروردگار است بیـــــــــــــــــادش روح را آزاد میکن هو یا علی مدد [ یکشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۳ ] [ 21:56 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
من نمی میرم که گشتم زنده و جاوید عشق
متصل کردم به نور حـــق بقـــای خویــش را (صابر کرمانی)
[ شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۱۲ ] [ 7:45 ] [ اهل نیاز ]
آتش عشق چنــــان در آتش عشق و محبت سوخت جان من که شد خاکستر از سوز و شرارش استخوان من الهی شعله ای سـوزنـده می سوزد وجـــودم را که بــــاشد مشتعل ز آن آتش سـوزنده جان من نه کس آگاه می گردد ز ســــــــــوز قلب خونینم نه باشد اهـــــل دردی راز دار و هم زبــــــان من شکستم توبه را صد بار و نوشیدم می گلگــــون که شاید کم شود انـدوه و آن رنج نهـــــــان من فراموشم نمی گردی فراموشمم مکن جــــــانــا که باشد شهره از عشق جمالت داستـــان من مپرس از من چـرا آشفته و آشفته احــــوالـــــم که چون دریــــــــای طوفانی بود روح و روان من ندارد لحظه ای آرامش و صبـر و قــــــــــــرار دل بیا بنگر به صابـــــــــــــــر ای عزیــز مهربان من یا علی مدد [ جمعه ۱۳۸۹/۰۴/۱۱ ] [ 16:41 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
مرحوم آقای حیدر معجزه در وصف حضرت استاد چنین سروده بودند:
صابر آن پیشوای اهل ادب چونکه بد سالها براه طلب نه عجب دل ز عارفان ببرد که عیان دیده است جلوه رب [ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۹ ] [ 18:3 ] [ اهل نیاز ]
شک نیست که صاحب الزمان نور خداست
آثار حقیقت از جمالش پیداست در هاله ی نور گاه ظاهر گردد با دیده ی دل نگر که او جلوه نماست
[ دوشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۷ ] [ 9:3 ] [ اهل نیاز ]
هر دم به زبان جان علی باید گفت
در ظاهر و در نهان علی باید گفت تا نور ولایت علی جلوه کند فارغ ز غم جهان علی باید گفت (صابر کرمانی) [ یکشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۶ ] [ 7:15 ] [ اهل نیاز ]
سلام و درود فراوان به دوستان و آشنایان احساس.. غزل مشهور « علی گویم علی جویم » که سالهاست ورد زبان عاشقان و دوستداران حضرت مولا بوده و از سروده های حضرت استاد صابر کرمانی می باشد به عنوان عیدانه ی جشن مولود حضرت مولا به حضور تقدیم می دارم. این غزل را بسیاری از گروه های موسیقی اجرا کرده اند ولی گروهی از موسیقی دانان تاجیکستان متفاوت تر اجرا کرده اند که می توانید از اینجا آن را بشنوید.
به روز و شب من شیدا علی گویم علی جویم بباغ و گلشـن و صحـــرا علی گویم علی جویم علی روح و روان مــــن علــی آرام جـــان مـــن علی ذکـــر زبـان مــــن علی گویم علی جویم علی سلطان ملـک ـان علی شاهنشه خـوبان علی آئــیــنـهٔ یـــــزدان علی گــویم علی جویم علی حلال هـر مشکل علی سلطان و شاه دل علی باشد بحق واصل علی گـــویم علی جویم علی حیــدر علی صفــدر علی مونس علی دلبر علی بُـــد یــــار پیغمبــر علـی گویم علی جـویم علی اول علـی آخـــر علی بــاطـن علـی ظاهـر علی با هــر علی ظاهــر علی گویم علی جویم علی مـــــرأت ذات حــــقزا علی نــام او مشتق بود ذاتش بحــــق ملحــق علی گویم علی جویم بود مِهـــر علی دیـنـــم طــــریق و فکـــر و آئیــنم فـُــروغ قـلب غمـگیـنـــم علی گــویم علی جویم ز عشـق او شـدم صـابـر به روی او شــدم ناظـر زبان از وصف او قـاصـر علـــی گــویم علــی جویم یا علی مدد ... بی حد و بی عدد [ شنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۵ ] [ 1:16 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
شعرم همه نغمه ی دل و جان من است
نثرم سخن وحدت و عرفان من است بر حال دلم نبرده پی .کس. دانم روشن ز فروغ عشق. ایمان من است [ جمعه ۱۳۸۹/۰۴/۰۴ ] [ 14:0 ] [ اهل نیاز ]
[ پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۳ ] [ 9:45 ] [ اهل نیاز ]
سلام
توفیق رفیق شد تا به همت دوستان و خواست حضرت صابر از امروز در این سایت مطلب بنویسم همتتان مزیدومشکور خواستشان مدام ومکرر باد آمین با رباعیی که سالها قبل در وصف مولایم ساخته بودم آغاز نمودم که ای نام تو بهترین سر آغاز باشد بتوانم مطالب متنوعی جهت علاقه مندان آماده کنم انشااله [ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۲ ] [ 16:4 ] [ اهل نیاز ]
گر باز کنی دیده نورانی را
بینی به جهان شاهد ربانی را باید به کمال عشق و عرفان برسی تا درک کنی صابر کرمانی را (نیما مقدم /اهل نیاز) [ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۲ ] [ 15:50 ] [ اهل نیاز ]
من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد هر آنچه جور کنی بی وفا نخواهم شد رسید جان به لب من بیا مرا دریاب که یک نفس ز تو جانا جدا نخواهم شد ز خویشتن رستم و پیوند دوستی بستم اسیر کس، من دیر آشنا نخواهــــم شد جهان و هرچه در آن هست نزد من هیچ است سپاس و حمد که اهل ریا نخواهــــم شد نموده رخنه بلا و غم تو در جانم رها ز بند و کمنــد و بـلا نخواهــــــــــم شد ز روی صدق یقین در جهان عشق و امید شدم چو اهل صفا، بی وفا نخواهــــم شـد به راه عشق شدم از صفای دل صـابــر غمیــن ز حکـم قضــای خـدا نخواهـــــم شد [ چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۲ ] [ 3:35 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||