|
| ||
|
ماجرای مشرف شدن و درویشی و ارتباطشان با مرحوم آقای تابنده را پرفسور امین در یکی از کتب چاپ کرده اند و آنرا با ارادت خود به سید طاها و ماجرای مشهور ارادت سید بهرالعلوم به نور علیشاه از یک دست دانسته اند که توضیح اش بماند برای انشالله مقدمه یک کتاب حضرت آقای صابر . اما حکایت از این قرار بوده است که آقای صابر ضمن بهره گیری از استعداد ذاتی و معنوی خاص ازلی خود بیراهنمای خاص صرفا به هدایت الهی و اعتصام به خاندان نبوت به ریاضات شاقه و تهذیب نفس میپرداختند تا آنکه محمد ناصرصفا (ظهیر السلطان پسر ظهیر الدوله ی صفا) به نوعی به کرمان تبعید میشود و از آنجا که نقاش و شاگرد کمال الملک بوده با نقاشی گذران زندگی میکرده (او شاگردان خوبی تربیت کرد که بعضی در فن نقاشی از استاد پیش افتاده بودند از جمله مرحوم شاعر و نقاش حقیقتا درجه یک و کوشه گیر آقای صورتگر و آقای صابر) چون صفا پسر پیر یکی از انشعابات از دراویش نعمت الهی بود از احترام خاص در عین حال برخوردار بود و با ذوق شاعری مخصوص به خود ارتباطی دوستانه بین او آقای صابر جوان بر قرارمیگردد( که آنرا هم در جای خود مینویسم )باری آقای تابنده به کرمان آمده ظهیرالسلطان بیاعتقاد چون آشنایی با جناب تابنده داشته میگوید با هم به مجلس ایشان برویم (نوعا با تمسخر) .میروند و در مجلس آقای صابر که برایش درخواست طلب طالبان درویشی جالب بوده و تا کنون ندیده بودند به جناب تابنده میگویند به من هم ذکری بگویید ایشان نگاهی کرده بی هیچ امتناعی میگویند فردا برای نماز صبح بیا بعد از نماز میگویم آقای صابر میگفتند از نگاه ایشان شعله ور شدم آن شب تا صبح نخوابیدم و در زمستان قهار از شدت آتش درونی یخ حوض را شکسته بر سینه میگذاشتم که شاید تسکینی باشد قبل نماز رفتم پس از نماز مشرف شدم و بعد از آن به ناگاه یکباره خاموش گشتم. ایشان آقای تابنده را خیلی دوست داشتند به خاطر دارم که جناب تابنده نیز به شدت به ایشان علاقهمند بودند تا جایی که یکبار در منزل آقای تابنده هنگام بازدید همگانی آقای تابنده به آقای صابر گفتند شما هم که وقتی در خلوت نمیایید تا فرصت بشود خوش و بشی بکنیم (آقای تابنده با کسی خصوصی نمیشد و این حرف از این منظر قابل توجه است) خاطرات زیادی دارم تا فرصتی برای نوشتن!!!
[ دوشنبه ۱۲۷۸/۱۰/۱۱ ] [ 0:0 ] [ اهل نیاز ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||