مرا آوارهی دشت و بیابان میتوان گفتن
مرا پامالِ اندوهی فراوان میتوان گفتن
سرا پا اخگر و سوز و شرار و شعله و برقم
منِ آتش بهجان را شمعِ سوزان میتوان گفتن
پریشانخاطر و افسرده و تنهای تنهایم
مرا حیران و سرگردان و پژمان میتوان گفتن
محبت آبِ حیوان بُود و من اسکندرِ دوران
مرا بیبهره از آن آبِ حیوان میتوان گفتن
به هرکس دم زدم از مهر و الفت خصمِ جانم شد
من شوریدهسر را مات وحیران میتوان گفتن
دمی آسوده خاطر نیستم دیوانهی عشقم
مرا مجنونِ عهد و رندِ دوران میتوان گفتن
غمی سوزان شرر در هستی بیاعتبارم زد
من آزردهدل را محوِ جانان میتوان گفتن
شدم صابر کشیدم بارِ رنج و نامرادی را
دلم را مخزن اندوه و حرمان میتوان گفتن
برچسبها:
کاروان شعر,
غزل شماره ۶۳۸