|
| ||
|
دوش دیدم غلغل و آشوب در میخانه بود رشک فردوس برین آن مجلس شاهانه بود
پیر روحانی مبیّن بود و ساقی پیشوا جلوۀ نور ازل در ساغر و پیمانه بود
ساقی روشن روان آمد سر خم را گشود دور ز آن بزم حقیقت زاهد و بیگانه بود
باده نوشان را دمادم داد رطل و جام می هر طرف شور و نوای نغمۀ مستانه بود
لطف ساقی شامل مجنون و عاقل گشته بود مست و بیخود هر طرف دیوانه و فرزانه بود
عاقل از یک جرعۀ آن باده شد سرمست عشق در سماع و وجد و شادی واله و دیوانه بود
شمع رخ افروخت ساقی در میان انجمن گرد روی انور او هر دلی پروانه بود
از برای اهل ذوق و شوق، بزم انس دوست مسجد و دیر مغان و کعبه و بتخانه بود
کنج دل شد مخزن گنج محبت از ازل جای گنج شایگان در گوشۀ ویرانه بود
تا بکی از خودپرستی دم زنم از ما و من ترک خودخواهی کنم این نکتۀ جانانه بود
صابر کرمانی از ظاهر پرستان کن حذر کاین سخن گفتار نغز اوست کی افسانه بود
برچسبها: صابرکرمانی, کاروان شعر [ چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۶/۲۴ ] [ 19:19 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
گر عشق شعلهور به دل و جان ما نبود جائی نشان هستی و نور و صفا نبود
گر مهر و دوستی و محبت اثر نداشت در خاطری نشانۀ مهر و وفا نبود
ما خو گرفتهایم به رنج و غم و بلا یار و پناهِ غمزدگان جز خدا نبود
دیگر بس است منتِ مخلوق و ناز خلق آسوده دل کسی که اسیر هوی نبود
پا در حصارِ محکم صلح و صفا گذار جنگ و گریز و فتنه و شور و بلا نبود
طوفانی است روحِ من از تند باد عشق زین التهابِ حاصلِ من جز فنا نبود
هر جا که بود دود و دم و بزم و محفلی غیر از فریب و خدعه و مکر و ریا نبود
صابر ز کام و نام و تمنا گذشته است با او کسی به گلشن دل هم نوا نبود
[ شنبه ۱۴۰۰/۰۶/۱۳ ] [ 4:23 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
گر عشق شعله ور به دل و جان ما نبود جائی نشان هستی و نور و صفا نبود
گر مهر و دوستی و محبت اثر نداشت در خاطری نشانۀ مهر و وفا نبود
ما خو گرفته ایم به رنج و غم و بلا یار و پناه غمزدگان جز خدا نبود
دیگر بس است منت مخلوق و ناز خلق آسوده دل کسی که اسیر هوی نبود
پا در حصار محکم صلح و صفا گذار جنگ و گریز و فتنه و شور و بلا نبود
طوفانی است روح من از تند باد عشق زین التهاب حاصل من جز فنا نبود
هر جا که بود دود و دم و بزم و محفلی غیر از فریب و خدعه و مکر و ریا نبود
صابر ز کام و نام و تمنا گذشته است با او کسی به گلشن دل هم نوا نبود
[ شنبه ۱۴۰۰/۰۶/۱۳ ] [ 4:22 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
شوریدهسری حاصل ما در دو جهان بود دلباختگی شیوۀ دل سوختگان بود
آنان که خبردار ز راز غم عشقند دانند که در سینه ما عشق نهان بود
رفتم به در دیر مغان واله و شیدا دیدم سخن از معرفت پیر مغان بود
آن پیر مغان رهبر راه دل و جانست انوار خدا از رخ آن پیر عیان بود
ساقیِ سراپرده دل بود به عالم پیمانه می درکف او موج زنان بود
آنکس که بنوشید ز جام می عشقش فارغ ز غم زندگی و سود و زیان بود
مستیم وخرابیم و خراباتی و مدهوش در خاطر ما جلوه دلدار نهان بود
هر کس که دم از عشق زند عاشق او نیست بیخود ز می عشق، رها از غم جان بود
جان داد به جانان و رها شد ز من و ما هر دل که خبردار ز جانان جهان بود
صابر هوسِ جنت و فردوس ندارد او را به سر کوی ولا بزم و مکان بود
برچسبها: صابرکرمانی, کاروان شعر [ دوشنبه ۱۴۰۰/۰۶/۰۸ ] [ 0:37 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
حاصل عمر من سوخته دل حرمان بود خنده ها بود به لب لیک دلم گریان بود
خواستم عقدهای از دل بگشایم دیدم عقدهای بود که لاینحل و رنج جان بود
میزبان در دل من عشق و بلا مهمان است جان و دل شام و سحر ز آتش غم سوزان بود
این چه شوریست ندانم که بود در سر من که دلم واله و دیوانه و سرگردان بود
اینکه از خامه چکیده است به روی نامه شور و احساس من و درد و غم و افغان بود
صابرم نغمة مستانۀ من ساز دل است که دل از سوز غم و عشق، بسی نالان بود
برچسبها: صابرکرمانی, کاروان شعر [ شنبه ۱۴۰۰/۰۶/۰۶ ] [ 1:3 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
حاصل عمر من سوخته دل حرمان بود خنده ها بود به لب لیک دلم گریان بود
خواستم عقدهای از دل بگشایم دیدم عقدهای بود که لاینحل و رنج جان بود
میزبان در دل من عشق و بلا مهمان است جان و دل شام و سحر ز آتش غم سوزان بود
این چه شوریست ندانم که بود در سر من که دلم واله و دیوانه و سرگردان بود
اینکه از خامه چکیده است به روی نامه شور و احساس من و درد و غم و افغان بود
صابرم نغمة مستانۀ من ساز دل است که دل از سوز غم و عشق، بسی نالان بود
برچسبها: صابرکرمانی, کاروان شعر [ شنبه ۱۴۰۰/۰۶/۰۶ ] [ 1:2 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||