سخن روز

پيوندهای روزانه

سلطان ملک ارتضا، مولی علی موسی الرضا

آئینه ذات خدا، مولی علی موسی الرضا

بحر کرم، کان عطا، سر حلقه اهل ولا

در امر او بودی قضا، مولی علی موسی الرضا

آن رهبر راه یقین مسموم زهر ظلم و کین

بر امر حق بودی رضا، مولی علی موسی الرضا

موسی بن جعفر آن پدر، میر امم، فخر بشر

دل یافت از نورش جلا، مولی علی موسی‌الرضا

سال محق مولود او، تابان رخ مسعود او

دریای رحمت از سخا، مولی علی موسی‌الرضا

مولود یا ذیقعده دان، بد نام مادر خیزران

سلطان اقلیم صفا، مولی علی موسی‌الرضا

هم نجمه و هم باهره، مادر ملقب طاهره

باشد امام‌الاتقیا، مولی علی موسی‌الرضا

میر ولا، فاضل، رضی، صابر، وفی باصفا

القاب آن ایزدنما، مولی علی موسی‌الرضا

پنجاه و پنج آن رهنما از سال در دار فنا

عمرش بدی ای باولا، مولی علی موسی‌الرضا

شمس هدایت بوده او، آن مظهر آیات هو

دین خدا را رهنما، مولی علی موسی‌الرضا

صابر غلام درگهش، کمتر بد از خاک رهش

باشد ولی اولیا، مولی علی موسی‌الرضا


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۱
[ جمعه ۱۴۰۰/۰۲/۳۱ ] [ 5:58 ] [ آذر ]

خواهی رها شوی ز بلا، یاعلی بگو

خواهی رسی به اصلِ ولا یاعلی بگو

الحق مع العلی و مع الحق علی بخوان

تا پی بری به رازِ خدا یاعلی بگو

حُبِّ علی جنان بود و قهرِ او سعیر

خواهی شوی ز خویش رها یاعلی بگو

ذکرِ علی عبادت و یادِ علی بهشت

از صدقِ دل به صبح و مسا یاعلی بگو

دانی علی به قاتلِ خود رحم کرده است

بینش طلب ز مهر و وفا یاعلی بگو

هر دم به عشقِ روی علی دم زدن خوشست

چون عارفانِ بزمِ صفا یاعلی بگو

یا قاهر العدو و یا والی‌ ا‌‌‌لولی

با قلبِ پاک و نور و ضیا، یاعلی بگو

یا مظهر‌ العجائب و یا مرتضی علی

زین هستی دوروزه جدا یاعلی بگو

صابر به درگهِ کرمش سرنهاده است

گوید به شور و شوق و نوا یاعلی بگو


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۷۷۳
[ پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۱۶ ] [ 15:46 ] [ آذر ]

به صبح و شام منِ زار یاعلی گویم

به دامِ غصه گرفتار یاعلی گویم

علی حقیقتِ مطلق ولیِ حق باشد

به دل بود غمِ بسیار یاعلی گویم

علیست وفقِ عدد (لا اله الا هو)

چو بختِ من شده بیدار یاعلی گویم

ز راهِ عشقِ علی، حق‌شناس باید شد

ز سوزِ عشقِ شرربار یاعلی گویم

علی جمالِ جمیلش به قلب و جان زده نقش

شوم چو غرقه افکار یاعلی گویم

علیست آنکه مثالش در این جهان نبود

به وصفِ آن شهِ ابرار یاعلی گویم

محمد و علی، چون نورِ واحدند بدان

به نورِ حضرتِ دادار یاعلی گویم

فدای حُبِّ علی جان و مال و هستی ما

شدم چو محرمِ اسرار یاعلی گویم

همیشه ذاکرِ ذکرِ خدا بود صابر

به باغ و گلشن و گلزار یاعلی گویم

 


برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره ۶۱۴
[ سه شنبه ۱۴۰۰/۰۲/۱۴ ] [ 11:24 ] [ آذر ]

پرده‌دار کعبه صدق و صفائی یاعلی

مظهر ذات خدا مشکل‌گشائی یاعلی

قرص مه از پرتو روی تو کسب نور کرد

نور مطلق جلوه حق مرتضائی یاعلی

افضل‌الاعمال مهر و عشق سلطان ولاست

حج و عمره قبله و کوه منائی یاعلی

گشته‌ای ممسوس ذات حق ز خود فانی شدی

بدر ایمان و ولا نور خدائی یاعلی

تا در میخانه فیض و عنایت باز شد

ساقی سرچشمه آب بقائی یاعلی

نوربخش آسمان معرفت رخسار توست

جلوه جان و جهان نور و ضیائی یاعلی

قرب حق را باید از راه ولایت طی نمود

رهنمای انس و جان ایزدنمائی یاعلی

همسر زهرای اطهر هستی و دست خدا

جانشین و نور جان مصطفائی یاعلی

صابر کرمانی از عشق رخت دیوانه شد

جان دهد در راه وصلت دلربائی یاعلی

[ دوشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۱۳ ] [ 23:53 ] [ آذر ]

بیار باده که هنگامِ وصلِ جانان است
سرور و شادی و عیش و نشاط، در جان است

به بوستان بگذشتم، به‌شاخ گل دیدم
غزل‌سرا به‌چمن، بلبل خوش‌الحان است

دلی نماند ز تیرِ غمت نباشد چاک
که چاکِ تیرِ بلایت، دلِ اسیران است

دلی که گشته به مُهرِ محبتت مَمهور
رها زِ وسوسه و مکر و کیدِ شیطان است

زِ نورِ عشقِ تو روشن ضمیر و مسرورم
مرا چه باک زِ خصم و چه غم زِ بُهتان است

تلطفی کن و بر عاشقان جفا منما
که حاصلِ ستمت، یأس و بیم و حرمان است

مَرو زِ پیشِ دلِ عاشقِ ستم‌دیده
که وحشتش زِ بلایِ فراق و هجران است

فقیر کویِ تو، ای شهریارِ کشورِ حُسن
امیرِ کشورِ جان و دل، سلیمان است

فدای همت آن عارفِ خُدابینم
که بی‌نیاز زِ فردوس و حور و غلمان است

ستم مکن، که مرا صبر و تاب و طاقت نیست
دلم زِ هجر تو، غمدیده و پریشان است

سرود هاتف غیبی: علیِ عالی‌قَدر
امام و رهبر و سر حلقۀ فقیران است

تویی طبیبِ دلِ من، مرا مداوا کن
که یک اشارۀ چشمت، علاج و درمان است

همیشه خاک دَرت سجده‌گاهِ من باشد
که بِه زِ جنت و فردوس و باغ رضوان است

دلم زِ عشق تو جاوید و زنده می‌باشد
دلی که عشق ندارد، چو جسمِ بی‌جان است

زبان من شده کوته ز مدح و منقبتت
که ذکر دائم تو در تمامِ ادیان است

زِ چشمِ مست تو دیدم، بلا و آفت و رنج
هزار رخنه به جانم، زِ تیر مژگان است

چو خضر، زنده و جاوید و کامران گردم
که چشمۀ لبِ لعلِ تو، آبِ حیوان است

تویی چو موسیِ عمران، عصایِ قدرتِ تو
برای کشتن فرعونِ نَفس، ثعبان است

یگانه نابغۀ عالمی، زِ حکمت و فضل
زِ علم و دانش و عقلِ تو، مات لقمان است

چه غم ز وسوسه نفس و اهرمن دارم؟
خدایِ لطفِ تو، جانِ مرا نگهبان است

نهفته شد به دلم، گنجِ عشق و آزادی
همیشه گنجِ نهان، در مکانِ ویران است

جهان چو جسم بوَد، جان آن بوَد ایران
که قطبِ عالمِ امکان، به مُلکِ ایران است

بسانِ شاهدِ محبوبِ ما، نباشد کس
که سایۀ کرمش بر سرِ مُحبان است

به چشم، سرمه کنم خاکِ پاکِ پایش را
که کیمیایِ شرف، خاکِ پایِ جانان است

ز پرتو رخِ رخشندۀ تو، شمس فلک
چو کسب نور کند، نور بخش کیهان است

بخواند خطبه به بزم محبتت برجیس
رکاب‌دارِ تو بر اوجِ چرخ، کیوان است

به رویِ ماهِ رخت را کجا کنم تشبیه؟
خجل زِ جلوۀ رویِ تو، ماهِ تابان است

نظر به جانب مریخ کردم و دیدم
ز یک اشاره تو، رهبرِ دلیران است

به حال وجد و طرب، نغمه‌خوان بوَد ناهید
همیشه نغمه‌سرا در فضایِ کیهان است

سروشِ عالم غیبم به گوش دل می‌گفت:
که شاهِ کشورِ عرفان، ولیِ یزدان است

کسی‌که دستِ طلب زد به دامنش همه عُمر
به بوستانِ ولا، سرخوش و نواخوان است

کلامِ مِهر و محبت، بیانِ عشق و امید
نوایِ صابر کرمانیِ سخن‌دان است

[ پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۰۹ ] [ 10:23 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

 

 

در کشور ولایت سلطانِ دین حسن بود

در آسمانِ دلها تابنده حُسنِ رویش

 

در بوستانِ عرفان او بود گلبنِ عشق

پُر شد مشام جان‌ها، از عطر زلف و مویش

 

                ***                  

 

صلح و صفایِ او بود، از بهرِ راحتِ خلق

زین خلقِ سست عنصر، افسرده و دژم بود

 

بگذاشت گامِ همت در عالمِ حقیقت

او محوِ ذاتِ یزدان، از هستی و عدم بود

 

                ***             

 

او قبلۀ مراد است، او کعبۀ وَداد است

از صدق و باطن و دل، بگذار سر به پایش

 

از جان و مال بگذر، گر طالب خدایی

تا پاکباز گردی، در عالم صفایش

 

         ***          

 

او داد درسِ حکمت در مکتب شریعت

پیرِ طریقتِ عشق در راهِ معرفت بود

 

بُد مظهر حقیقت، هم منبع ولایت

افزون کمال و فضلش از مدح و منقبت بود

 

 

[ چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۰۸ ] [ 4:21 ] [ من از خیال تو یک دم جدا نخواهم شد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت