|
| ||
|
سرمست عشق در برِ رندان نشسته ام مسرور و شاد و خرم خندان نشسته ام در دل ز حادثاتِ جهان ترس و بیم نیست در بزمِ شوق و محفلِ خوبان نشسته ام مجنون صفت ز وادی حیرت گذشته ام بی خود ز خویش واله و حیران نشسته ام جان را نثارِ مقدمِ جانان نموده ام در محفلِ محبتِ جانان نشسته ام زد سازِ عشق مطربِ غیبی به جان و دل بر شاخِ ذوق شاد و غزلخوان نشسته ام در گوشِ هوشِ من همه شب نغمه وفاست در نزدِ دوست گوش به فرمان نشسته ام وارسته ام ز هستی و دنیا و ماسوا در عرشِ قدسِ ایزدِ منّان نشسته ام صابر شدم به درگه میخانه ام مقیم ساغر به کف، مقابلِ رندان نشسته ام برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۶۵ [ جمعه ۱۳۹۷/۰۸/۱۸ ] [ 22:8 ] [ آذر ]
عمری اسیر این دلِ دیوانه بوده ام دیوانه محبتِ جانانه بوده ام از سوز و ساز عشق دلم کس خبر نشد بر گردِ شمعِ روی تو، پروانه بوده ام آرام و صبر و تاب و توان برده ای ز من عمری ز شورِ عشق تو افسانه بوده ام من سالها به گوشه میخانه صفا مست و خراب و همدمِ پیمانه بوده ام در بندِ عشق واله و دیوانه و اسیر فارغ ز گفته های حکیمانه بوده ام باشد خدا مجرد و بی قید و بی نیاز فارغ ز زهد و کعبه و بتخانه بوده ام صابر شدم محبتِ او شد شعارِ دل از خود رمیده بی دل و دیوانه بوده ام برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۷۱ [ جمعه ۱۳۹۷/۰۸/۱۸ ] [ 22:0 ] [ آذر ]
شاخِ بی برگم ز تاراجِ خزان آسوده ام بی ثمر گشتم ز سنگِ کودکان آسوده ام مدتی سرگشته در وادی حیرت گشته ام از غبارِ رنج و گردِ کاروان آسوده ام باده از خونِ جگر خوردم ز جامِ داغ و درد سالها از منتِ پیرِ مغان آسوده ام حکم فرمای قضا زد نقش بر لوحِ وجود گشته ام تسلیم، از سود و زیان آسوده ام در حریمِ عشق مُحرم شد دلِ دیوانه ام شکر لله از خیالات و گمان آسوده ام دم زدم با هر که از مهر و وفا دیدم جفا روزگاری شد ز جورِ این و آن آسوده ام مشورت با عقده دل می کنم هر صبح و شام از غمِ ایام و اندوهِ زمان آسوده ام دفتر دل را نمودم پاک و صافی جان شدم از کلام و منطق و نطق و بیان آسوده ام سالها از مهر و کین بگذشته ام روشن روان از جفای خصم و از زخمِ زبان آسوده ام صابر وارسته و آزاد و عالی مشربم در حریمِ قدس از شورِ جهان آسوده ام برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۷۲ [ جمعه ۱۳۹۷/۰۸/۱۸ ] [ 21:52 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||