|
| ||
|
شاخِ بی برگم ز تاراجِ خزان آسوده ام بی ثمر گشتم ز سنگِ کودکان آسوده ام مدتی سرگشته در وادی حیرت گشته ام از غبارِ رنج و گردِ کاروان آسوده ام باده از خونِ جگر خوردم ز جامِ داغ و درد سالها از منتِ پیرِ مغان آسوده ام حکم فرمای قضا زد نقش بر لوحِ وجود گشته ام تسلیم، از سود و زیان آسوده ام در حریمِ عشق مُحرم شد دلِ دیوانه ام شکر لله از خیالات و گمان آسوده ام دم زدم با هر که از مهر و وفا دیدم جفا روزگاری شد ز جورِ این و آن آسوده ام مشورت با عقده دل می کنم هر صبح و شام از غمِ ایام و اندوهِ زمان آسوده ام دفتر دل را نمودم پاک و صافی جان شدم از کلام و منطق و نطق و بیان آسوده ام سالها از مهر و کین بگذشته ام روشن روان از جفای خصم و از زخمِ زبان آسوده ام صابر وارسته و آزاد و عالی مشربم در حریمِ قدس از شورِ جهان آسوده ام برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره ۳۷۲ [ جمعه ۱۳۹۷/۰۸/۱۸ ] [ 21:52 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||