|
| ||
|
ای قبله اهل وفا، با غمزه و ناز آمدی ای محرم اسرار ما با غمزه و ناز آمدی
آرام می بخشی به جان ای نازنین مهربان
در نزد ارباب صفا با غمزه و ناز آمدی
رویت بود رشک قمر لعل لبت شهد و شکر
ای مظهر مهر و وفا با غمزه و ناز آمدی
کمتر نما جور و جفا، کام مرا بنما روا
ای شاه اقلیم بقا با غمزه و ناز آمدی
در خاطر و قلب و روان نور جمالت شد عیان
ای منبع نور خدا با غمزه و ناز آمدی
عشقت به دل شد مشتعل، حسنت ربوده دین و دل
ای مه لقای دلربا با غمزه و ناز آمدی
ای شاهد آشوبگر شام مرا بنما سحر
ای سرور شاه و گدا با غمزه و ناز آمدی
صابر بود دیوانه ات دیوانه افسانه ات
ای دلفریب مه لقا با غمزه و ناز آمدی
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 822 [ شنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۳ ] [ 21:53 ] [ آذر ]
آمد زمان عیش و طرب ای خجسته فال هرگز مباد بهر تو رنج و غم و زوال
ای شهریار باطن و ای یار بی قرین
رویت چو شمس انور و ابروی تو هلال
تبریک و تهنیت به تو گویم ز جان و دل
جشنت خجسته عمر تو باقی هزار سال
گویم دعا به فر و شکوهت به صبح و شام
بنشین تو بر اریکه آزادی و جلال
هستم امیدوار ز لطف ولی عصر
بر لوح خاطرت ننشیند غم و ملال
بنشسته ای به تخت جلال و علو و قدر
با فر و جاه و معدلت و عزت و کمال
در آسمان حسن صفا از فروغ عشق
تابنده باد روی تو ای مهر بی مثال
صبح وصال شادی و عیش و صفا کنیم
بگذشته شام هجر و بود موسم وصال
یا صاحب ولایت شمسیه از ازل
بنما نظر به من که بود در دلم کلال
صابر غزلسرا شده در گلشن ادب
باشد ز شوق خوشدل و سرمست و اهل حال برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 352 [ شنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۳ ] [ 21:44 ] [ آذر ]
سلطان ملک ارتضا، مولی علی موسی الرضا آئینه ذات خدا، مولی علی موسی الرضا
بحر کرم، کان عطا، سر حلقه اهل ولا
در امر او بودی قضا، مولی علی موسی الرضا
آن رهبر راه یقین مسموم زهر ظلم و کین
بر امر حق بودی رضا، مولی علی موسی الرضا
موسی بن جعفر آن پدر، میر امم، فخر بشر
دل یافت از نورش جلا، مولی علی موسی الرضا
سال محق مولود او، تابان رخ مسعود او
دریای رحمت از سخا، مولی علی موسی الرضا
مولود یا ذیقعده دان، بد نام مادر خیزران
سلطان اقلیم صفا، مولی علی موسی الرضا
هم نجمه و هم باهره، مادر ملقب طاهره
باشد امام الاتقیا، مولی علی موسی الرضا
میر ولا، فاضل، رضی، صابر، وفی باصفا
القاب آن ایزدنما، مولی علی موسی الرضا
پنجاه و پنج آن رهنما از سال در دار فنا
عمرش بدی ای باولا، مولی علی موسی الرضا
شمس هدایت بوده او، آن مظهر آیات هو
دین خدا را رهنما، مولی علی موسی الرضا
صابر غلام درگهش، کمتر بد از خاک رهش
باشد ولی اولیا، مولی علی موسی الرضا برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 31 [ شنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۳ ] [ 21:29 ] [ آذر ]
ز لطف و مرحمت شاه عشق و رهبر جان برای من همه مشکلات شد آسان
به ملک خرم مازندران سفر کردم
به یاد روی تو دلشاد و خرم و خندان
هوا چو مشک فشان، عطربیز و خرم بود
مشام جان و دلم شد معطر از ریحان
نسیم مژده ز باغ نعیم داد به من
رسید فصل بهار و زمان عیش نهان
به باغ مهر و وفا، صابر صفاپیشه
همیشه نغمه سرا هست و سرخوش و شادان برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 628 [ سه شنبه ۱۳۹۵/۰۵/۱۹ ] [ 18:23 ] [ آذر ]
ساغر به کف آمد برم پیر خرابات مغان گفتا چرا دلخسته ای ای عارف سلطان جان
گفتم ز دنیا خسته ام در کنج غم بنشسته ام
گفتا بنوشی جام می از دل برد رنج گران
گفتم ریاضت پیشه ام، یاد خدا اندیشه ام
گفتا که بردی بهره ای از عمر و هستی و زمان
گفتم کسی یارم نشد، یار وفادارم نشد
گفتا خدا بد یار تو، ای نیک خوی و مهربان
گفتم به چشم ناکسان چون خاک ره بی ارزشم
گفتا ندارد ارزشی، دوران عمر بی ضمان
گفتم امام انس و جان کی میشود رویش عیان
گفتا حضور دل طلب او بر تو می گردد عیان
گفتم بگو ذکری به تا وارهم از هر الم
گفتا هوالمولی بود نام حسین آن جان جان
گفتم معز با نام هو آن اسم نیکو می شود
گفتا مگو با این و آن راز دل و سر نهان
گفتم بگو راز از روان، گفتا به من ای رازجو
از امر حق آمر بود در جسم و تن، روح و روان
گفتم خدا باشد کجا، آن ذات پاک کبریا
گفتا به هر جا بنگری باشد ولیکن لامکان
گفتم چه باشد راه دین تا وارهم از ظلم و کین
گفتا محبت با یقین مفتاح جنات و جنان
گفتم گذشتن از جهان شرطش چه باشد کن بیان
گفتا ز خود فانی شدن در نور عشق جاودان
گفتم مرا فارغ نما از قیل و قال و ماجرا
گفتا خموشی پیشه کن با ذکر حی بی نشان
گفتم که رمز عشق را، با من بگو با صد نوا
گفتا اساس زندگی عشق است و راز آن نهان
گفتم بهار عمر ما، تا کی بود ای با ولا
گفتا چهل سال ار رود آید به جسم و تن، خزان
گفتم کجا امن و امان باشد بگو ای رازگو
گفتا بود باغ جنان، رضوان جان دارالامان
گفتم به صابر کن نظر این نیک نام نیک فر
گفتا بروی من نگر، بگذر ز هر سود و زیان برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 627 [ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۱۷ ] [ 18:7 ] [ آذر ]
عاشقم عاشق شوریده سر و سوخته جان می زنم نغمه ز دل نغمه من گشته فغان
از دم سرد حذر کن که دلت سرد شود
از دم گرم شود گرم روان و دل و جان
مدتی هست که خونین جگر و غمگینم
می زند شعله به جان آتش سوزان نهان
هر که بی عشق بود زندگیش موهوم است
سالها هست که این راز به من گشته عیان
عشق شد باعث ایجاد حیات ابدی
عشق باشد شرر شعله ور کون و مکان
عشق نی لعل لب و زلف و خط و روی خوش است
عشق باشد اثر جلوه یزدان جهان
روی زیبا شده آئینه تابنده عشق
بنگرم بر رخ تابنده ماه جانان
شده ام مست و خراباتی و عاشق پیشه
تا شود مشکل دل ساده و سهل و آسان
عشق شد پرده نشین حرم کعبه دل
عشق شد مهر درخشنده برج ایمان
عشق هر لحظه به شکلی شده ظاهر ببرد
دین و دل از کف شوریده سر سرگردان
عشق در طور عیان در نظر موسی شد
از کف عقل رها شد دل پور عمران
عشق بد پرتو رخشنده افکار مسیح
عشق بد ذات محمد ز فروغ یزدان
عشق جان علی آن والی ملک توحید
عشق از روز ازل بود رموز عرفان
عشق آن آب حیات است کز آن خضر چو خورد
زنده ماندست و بود زندگیش جاویدان
عشق در کشور جان است شهنشاه و امیر
عشق در روح و روانست، همیشه تابان
عشق آئینه اسرار جمال ازلیست
وصف آن عشق دل افروز نیاید به زبان
صابر از جام می عشق بود مست و خراب
مسکن و خانه او هست خرابات مغان برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 630 [ شنبه ۱۳۹۵/۰۵/۱۶ ] [ 19:6 ] [ آذر ]
گر هدایت طالبی در این جهان قرآن بخوان گر بخواهی خوش بمانی جاودان قرآن بخوان
اکثریت را نباشد عقل و علم و درک و فهم
گر بخواهی پی بری بر راز آن قرآن بخوان
هر کلام و آیه اش از معرفت درسی دهد
از برای شادی روح و روان قرآن بخوان
در کلام اله، لا رطب و لا یابس بود
هر تر و خشکی بود آنجا عیان قرآن بخوان
گاه از شمس و قمر گوید گه از سیر نجوم
گاه گوید از زمین گه آسمان قرآن بخوان
وحدت صرفست و توحید و جلالش کاملست
نیست وصفی بهر ذات بی نشان قرآن بخوان
انبیا را وصف بنمودست وصفی دلنشین
هست احسن، قصه یوسف بخوان قرآن بخوان
هست قانون الهی نام آن ذکرست و نور
خوش بیا در محفل روحانیان قرآن بخوان
گه خطابش ناس و گاهی مومنین و متقین
گاه صالح گاه محسن در بیان قرآن بخوان
هم شفا و رحمت و عزت برای مومنین
شد ضلال از بهر ظالم بی گمان قرآن بخوان
از نبی و از رسول و از ولی گوید سخن
هست بحر حکمت آن بی کران قرآن بخوان
هست قرآن درس دین و در بیانش نکته ها
بهر آرام دل پیر و جوان قرآن بخوان
ناگهان شیرازه عمر تو از هم بگسلد
درک مطلب کن ز شوق قلب و جان قرآن بخوان
صابرا مرد عمل باش و به قرآن کن عمل
خوش به امر آن خدای مهربان قرآن بخوان
برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 632 [ جمعه ۱۳۹۵/۰۵/۱۵ ] [ 23:41 ] [ آذر ]
مونس روح و قلب و جان حضرت صاحب الزمان حاکم روح و هم روان حضرت صاحب الزمان
فروغ حسن روی او شعشعه وجود و جان
آمر امر در جهان،حضرت صاحب الزمان
فیض رسان عالمی بود امام انس و جان
قدرت او بود عیان حضرت صاحب الزمان
مظهر ذات کبریا، رهبر راه اولیا
هم به عیان و هم نهان حضرت صاحب الزمان
متصل ولای او پاک دلست و بی ریا
جلوه نما به هر زمان حضرت صاحب الزمان
فروغ جاودانه اش در آسمان و در زمین
ولای او به از جنان حضرت صاحب الزمان
سربگذار صابرا ز صدق دل بپای او
هست ولی رازدان حضرت صاحب الزمان برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 631 [ جمعه ۱۳۹۵/۰۵/۱۵ ] [ 23:31 ] [ آذر ]
از هجر یار در دل شب ها گریستم موجم من از تلاطم دریا گریستم
در بزم انس و مجلس ماتم به صبح و شام
گاهی نهان و گاه هویدا گریستم
اشکم ز دیدگان من ناتوان بریخت
تنها شدم به گوشه ی تنها گریستم
اندوه و غصه، رنج و بلا شد نصیب من
در کنج غم به نیمه شب ها گریستم
چون ابر نوبهار ز طوفان حادثات
در باغ و راغ و دامن و صحرا گریستم
تا از بهشت وصل تو شد مرغ دل جدا
آدم صفت به صحنه دنیا گریستم
صابر شدم ترانه مستی زنم مدام
کز داغ عشق شاهد زیبا گریستم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 402 [ جمعه ۱۳۹۵/۰۵/۰۱ ] [ 1:37 ] [ آذر ]
آئینه دار طلعت زیبای دوستم مفتون عشق روی فریبای دوستم
در باغ جانفزای فرح بخش زندگی
پا بست سرو قامت رعنای دوستم
گشتم مقیم گوشه میخانه امید
مست و خراب ساغر صهبای دوستم
روشن شدست دیده جانم ز نور عشق
از خود گذشته عارف و بینای دوستم
بی شک و ریب واقف راز حقیقتم
عمریست محو حسن دل آرای دوستم
در آسمان دل که تجلی ذات ا ست
ناظر به نور زهره زهرای دوستم
چون اشتعال عشق شرر زد به جان و دل
دیوانه وار واله و شیدای دوستم
رسوای عشق مفتخر و اهل بینش است
دارم بس افتخار که رسوای دوستم
باشد خبیر صابر کرمانی بصیر
از دل زند ترانه که دانای دوستم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 401 [ جمعه ۱۳۹۵/۰۵/۰۱ ] [ 1:32 ] [ آذر ]
در مکتب عشق خدا درس وفا آموختم در نزد استاد قضا، صدق و صفا آموختم
مستم ز جام عشق او عاشق شدن بی خویشتن
آئین مهر و دوستی درس وفا آموختم
رستم من از هستی، خوشم، در عالم مستی خوشم
در نزد مردان خدا، علم الخفا آموختم
عمری منم پابست او، سرمست چشم مست او
تا گشته ام پیوست او، راز فنا آموختم
از جان گذشتم سرخوشم، سوزم، شرارم، آتشم
سر باختم، دل باختم، سر خدا آموختم
صابر صفا شد پیشه اش، سر خدا اندیشه اش
گفتا به دارالعلم حق رمز ولا آموختم برچسبها: کاروان شعر, غزل شماره 399 [ جمعه ۱۳۹۵/۰۵/۰۱ ] [ 1:23 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||