سخن روز

پيوندهای روزانه

باشد رخ حسن گل باغ محمدی

از عطر او مشام دل و جان معطر است

برچسب‌ها: زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام, صفحه 117
[ دوشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۳۱ ] [ 21:14 ] [ آذر ]

مجنون عشق شاهد عیارم

هر شب غمین و بی دل و بیدارم
هر صبح و شام سیل سرشک از غم
جاری شود ز دیده خونبارم
از لطف پیر میکده عرفان
سرمست جام باده اسرارم
در تنگنای این قفس دنیا
شوریده سر، اسیر و گرفتارم
بگرفته است خاطر محزونم
افسرده جان و بی دل و بیمارم
اندر دلم شراره زند عشقش
بی تاب و بی قرار و فداکارم
گفتا ز وجد، صابر دلداده
من عاشق جمال مه یارم

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 479
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۰۳/۲۵ ] [ 19:4 ] [ آذر ]

کس نمی پرسد چرا عمری پریشان روزگارم

بیدل دیوانه ام افسون چشم مست یارم
هر چه کردم سعی و کوشش تا رها گردم ز فکرش
بیشتر مشغول گشتم، با خیالش، بی قرارم
او به من گوید که می باشم پریشان حوادث
من به او گویم ز داغ عشق رویت داغدارم
او به من گوید دمی آسایش خاطر ندارم
من به او گویم فزاید غم سر غم انتظارم
او به من گوید تو بودی آفت هستی و جانم
من به او گویم تو باشی فتنه جان فکارم
او به من گوید خدا داد دلم را از تو گیرد
من به او گویم تو سوزاندی مرا بی اختیارم
او بود امید من بی او نخواهم زندگانی
در جهان عشق و مستی زنده و امیدوارم
چند روزی هم لب از گفتن ببندم او بگوید
باغ فردوسم توئی، ای جلوه صبح و بهارم
غنچه های گلشن طبع تو را بویم سحرگه
تا شود شاداب از عطر و شمیمش قلب زارم
در میان عشقبازان رخش با قلب خونین
صابر کرمانی دیوانه دل زار و نزارم

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 478
[ سه شنبه ۱۳۹۵/۰۳/۲۵ ] [ 19:0 ] [ آذر ]

یا رب به من تجلی روح و روان ببخش

آرام و صبر و طاقت و تاب و توان ببخش
یارب عنایتی،کرمی،فیض و رحمتی
بر ما فروغ باطنی از آسمان ببخش
یا رب هدایت از تو بود هادی و دلیل
ما را صفای خاطر و آرام جان ببخش
خواندم حدیث هدیه مومن شدست مرگ
ما را حیات و زندگی جاودان ببخش
دیدیم ما به دیده دل رستخیز را
یا رب ز رستخیز و عذابش امان ببخش
جولان چه میدهی که منم صاحب مقام
ما را به لطف حضرت صاحب الزمان ببخش
ای رحمت تو شامل احوال مرد و زن
ای اصل کائنات فروغ روان ببخش
صابر ز هر چه غیر تو، بگسسته سالها
در قلب او تجلی غیبی عیان ببخش

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 336
[ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۲۳ ] [ 21:20 ] [ آذر ]

آمدی خوش آمدی مشتاق رویت بوده ام خوش

با دل و جان روز و شب در جستجویت بوده ام خوش
تا که رفتی از نظر تاریک شد روز و شب من
از محبت ناظر روی نکویت بوده ام خوش
فاش می گویم که محو و بی تمنا نیست جانم
در جهان عشق دل در آرزویت بوده ام خوش
دامن وصل تو را هرگز رها ننموده قلبم
هر کجا رفتی اسیر تار مویت بوده ام خوش
گوشه تنهائی و در کنج عزلت مست عشقت
باده نوش از ساغر و جام و سبویت بوده ام خوش
شد مشام جان معطر از شمیم و عطر زلفت
عطرآگین هر نفس از عطر و بویت بوده ام خوش
صابرم با اینکه چشم از هر دو عالم بسته بودم
در طواف کعبه مقصود و کویت بوده ام خوش

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 338
[ شنبه ۱۳۹۵/۰۳/۲۲ ] [ 20:37 ] [ آذر ]

من از بهشت گذشتم ز حور و غلمانش

ز قصر و جنت و فردوس و باغ رضوانش
ز دوست هیچ تمنا نکرده ام جز دوست
که وصل دوست بود اصل غیب و ایمانش
صفای دل شده ظاهر ز دیدن رویش
هزار جان به فدای جمال رخشانش
کلام عشق و محبت همیشه ورد دل است
که جبرئیل زند مهر دم به عنوانش
چو آشنای غم دل شدی یقین دانی
که رنج عشق بود راز و عهد و پیمانش
سخن ز معرفت ذات حق بیان کردم
که درک می کند آن کس که هست حیرانش
نوای صابر شیدا ترانه های دل است
که پایدار بماند نوای عرفانش
هزاره سخن و نغمه و ترانه سرود
که در زمانه بماند کلام و دیوانش

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 337
[ جمعه ۱۳۹۵/۰۳/۲۱ ] [ 21:3 ] [ آذر ]

شاخ بی برگم ز تاراج خزان آسوده ام

بی ثمر گشتم ز سنگ کودکان آسوده ام
مدتی سرگشته در وادی حیرت گشته ام
از غبار رنج و گرد کاروان آسوده ام
باده از خون جگر خوردم ز جام داغ و درد
سالها از منت پیر مغان آسوده ام
حکم فرمای قضا زد نقش بر لوح وجود
گشته ام تسلیم،از سود و زیان آسوده ام
در حریم عشق محرم شد دل دیوانه ام
شکر لله از خیالات و گمان آسوده ام
دم زدم با هر که از مهر و وفا دیدم جفا
روزگاری شد ز جور این و آن آسوده ام
مشورت با عقده دل می کنم هر صبح و شام
از غم ایام و اندوه زمان آسوده ام
دفتر دل را نمودم پاک و صافی جان شدم
از کلام و منطق و نطق و بیان آسوده ام
سالها از مهر و کین بگذشته ام روشن روان
از جفای خصم و از زخم زبان آسوده ام
صابر وارسته و آزاد و عالی مشربم
در حریم قدس از شور جهان آسوده ام

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 372
[ دوشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۱۷ ] [ 21:10 ] [ آذر ]

ای مایه عشق دل با یاد تو دلشادم

آسایش جان یابم آن دم که کنی یادم
آرام روان جویم ای شاهد دلجویم
آسوده دل و شادم از بند غم آزادم
با تیشه بی رحمی بنیاد مرا کندی
شبرین دل آرایی از عشق تو فرهادم
من نور خدایی را در حسن تو می بینم
دیوانه دل و شیدا ز آن حسن خدادادم
گه سور و گهی سوگ است گه عیش و گهی طیش است
گه بی دل و غمگینم گه خرم و دلشادم
صابر ز غم عشقت دیوانه دل و شیدا
مجنون دل و حیرانست گویند که فرزادم

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 419
[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۰۶ ] [ 20:59 ] [ آذر ]

یک دم قرار در دل شیدا نداشتم

آرام و صبر و تاب و تسلی نداشتم
گفتم به باده غصه و غم را برم ز دل
در کف به غیر ساغر صهبا نداشتم
باغ بهشت و روضه رضوان و حور چیست
از دوست غیر دوست تمنا نداشتم
شد مشتعل وجود من از شعله های عشق
از سوز عشق روی تو پروا نداشتم
ای آشنای من بنشین در کنار من
فکری به جز خیال تو زیبا نداشتم
در دیده نور عشقی و در جان فروغ وصل
از داغ هجر جز غم و سودا نداشتم

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 406
[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۰۶ ] [ 20:13 ] [ آذر ]

ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم

با خیالت ساختم یک لحظه تنها نیستم
ارتباط روح با روح است و وحدت بین دل
بی خبر از سوز عشق و راز دلها نیستم
راز خوشبختی چه باشد عشق و مهر و دوستی
لحظه ای فارغ ز فکر یار زیبا نیستم
من لبی تر کرده ام از باده جانسوز عشق
بی جهت دیوانه و محزون و شیدا نیستم
خلق پندارند من از عقل و دین بیگانه ام
یک نفس در سیر دل بی نور معنا نیستم
صابرم در آسمان جان به پرواز آمدم
در خیال لذت و شادی دنیا نیستم

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 405
[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۰۶ ] [ 20:9 ] [ آذر ]

مونس روح و قلب و جان حضرت صاحب الزمان

حاکم روح و هم روان حضرت صاحب الزمان
فروغ حسن روی او شعشعه وجود و جان
آمر امر در جهان، حضرت صاحب الزمان
فیض رسان عالمی بود امام انس و جان
قدرت او بود عیان حضرت صاحب الزمان
مظهر ذات کبریا، رهبر راه اولیا
هم به عیان و هم نهان حضرت صاحب الزمان
متصل ولای او پاک دلست و بی ریا
جلوه نما به هر زمان حضرت صاحب الزمان
فروغ جاودانه اش در آسمان و در زمین
ولای او به از جنان حضرت صاحب الزمان
سر بگذار صابرا ز صدق دل به پای او
هست ولی راز دان حضرت صاحب الزمان

برچسب‌ها: کاروان شعر, غزل شماره 631
[ شنبه ۱۳۹۵/۰۳/۰۱ ] [ 20:31 ] [ آذر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اِنـصــاف نـبــاشـد كـه تــو مــا را نشانسي
ايـن كشتــه‌ي احـساس و بـلا را نشناسي
بازيــچـه‌ي اطفــال و پــــريشـان ز مـلالـــم
ديـــوانـــه‌ي اَنگشت نــمــــا را نشنـــاسي
از مكــر و فريبِ تــو دلم غرقه‌ي خون است
دلســوختـــه‌ي عشـق خـــدا را نشناسي
آرام نـــــدارم نَـفـسي مـــحــوِ جــنــونـــم
ايـن دلــشــده‌ي بـــي‌سرو پا را نشناسي
كس با خبـر از وحشتِ تنهائي مــن نيست
غـــم‌پـَــرورِ آغـــــوشِ جــفــا را نشنـاسي
من بحرِ پر از جـوش و خروشِ غــمِ عشقم
ايـــن عاشـقِ با مـهــر و وفــا را نشناسي
افسون شده‌ٌ چشمِ سيه مستِ تـو باشم
سَـــرمسـتِ خـــرابــاتِ صفــا را نشناسي
ايـن درد مـرا كُشت كـه نشناخت مـرا كس
ز آن نيـز بَتـَــر چــونكه تـــو مـا را نشناسي
مــن زنـده بــــراي دلِ شـــوريـــده ســرانم
آواره‌ي صـحـــــراي فـنــــا را نـشنـــــاسي
شُــــور دلِ مــن شــور بيـــافكنده بـه عالم
دلـــداده‌ي پُــر شُـــور و نـــــوا را نشناسي
از خـويش بُـــريدم چو شدم واله‌ي عشقت
آن صـــابــرِ از خــويش رهـــــا را نشنـاسي

                صابر کرمانی
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت