|
| ||
|
می رسد فصل بهار و گل شکوفا می شود بلبل شوریده مست عشق و شیدا می شود می وزد باد صبا گل میدمد بر طرف جو رشک فردوس و جنان گلزار و صحرا می شود زلف را آشفته بنمودست یار دلنواز دل اسیر حلقه زلف چلیپا می شود هر که شد دیوانه دل از عشق و آشوب جنون فارغ و آسوده از اندوه دنیا می شود هر که گردد مست مست از ساغر صهبای عشق در گلستان طبیعت شاد و گویا می شود ناصحا منعم مکن از اینکه رسوایی کنم هر که شد مفتون عشق دوست رسوا می شود در جهان عشق و در ملک محبت از وفا عاقبت صابر فدای یار زیبا می شود [ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۷ ] [ 22:57 ] [ آذر ]
صد شکر و سپاس از می و میخانه گذشتیم از رطل و خم و ساغر و پیمانه گذشتیم در وادی پر شور جنون پای نهادیم دیوانه دل از کعبه و بتخانه گذشتیم دیدیم جهان قصه و افسانه و وهم است از قصه و اندیشه و افسانه گذشتیم ما برتر و بالاتر از اوهام و خیالیم از کعبه و دیر و حرم و خانه گذشتیم مستیم و خرابیم ز صهبای حقیقت از هر دو جهان سرخوش و مستانه گذشتیم گویند که حُکمی نبود بهر مجانین از جان و جهان واله و دیوانه گذشتیم در مکتب دل یک الف از عشق تو خواندیم از هستی موهوم، حکیمانه گذشتیم بگذشته زخود صابر کرمانی مفتون گوید ز خود و بی خود و بیگانه گذشتیم [ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۶ ] [ 22:50 ] [ آذر ]
کس نمیپرسد چرا عمری پریشان روزگارم بیدل دیوانهام افسونِ چشمِ مستِ یارم هر چه کردم سعی و کوشش تا رها گردم ز فکرش بیشتر مشغول گشتم، با خیالش، بیقرارم او به من گوید که میباشم پریشانِ حوادث من به او گویم ز داغِ عشقِ رویت داغدارم او به من گوید دمی آسایش خاطر ندارم من به او گویم فزاید غم سرِ غم انتظارم او به من گوید تو بودی آفتِ هستی و جانم من به او گویم تو باشی فتنه جانِ فکارم او به من گوید خدا دادِ دلم را از توگیرد من به او گویم تو سوزاندی مرا بیاختیارم او بود امیدِ من بی او نخواهم زندگانی در جهانِ عشق و مستی زنده و امیدورام چند روزی هم لب از گفتن ببندم او بگوید باغِ فردوسم توئی، ای جلوه صبح و بهارم غنچههای گلشنِ طبع تو را بویم سحرگه تا شود شاداب از عطر و شمیمش قلبِ زارم در میانِ عشقبازانِ رُخش با قلبِ خونین صابرِ کرمانی دیوانهدل زار و نزارم [ چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۵ ] [ 23:33 ] [ آذر ]
ای مایه عشق دل با یاد تو دلشادم آسایش جان یابم آن دم که کنی یادم آرام روان جویم ای شاهد دلجویم آسوده دل و شادم از بند غم آزادم با تیشه بی رحمی بنیاد مرا کندی شرین دل آرایی از عشق تو فرهادم من نور خدایی را در حسن تو می بینم دیوانه دل و شیدا ز آن حسن خدادادم گه سور و گهی سوگ است گه عیش و گهی طیش است گه بی دل و غمگینم گه خرم و دلشادم صابر ز غم عشقت دیوانه دل و شیدا مجنون دل و حیرانست گویند که فرزادم [ شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۱ ] [ 13:59 ] [ آذر ]
از شراب ناب عشق دوست مستم کرده اند
عاشق و دلداده و مست الستم کرده اند در خرابات مغان از لطف پیر می فروش سرخوش و بی خویشتن، مفتون و مستم کرده اند ساکنان درگه میخانه عشق خدا در میان باده نوشان می پرستم کرده اند راضیم بر لطف و قهر دوست در دنیای عشق راحت و آسوده از درد و شکستم کرده اند ای خداوند دل ای سلطان اقلیم وجود نیست بنمودند و از عشق تو هستم کرده اند صابر دیوانه دل هرگز نمی گیرد قرار می کشد از دل فغان زهاد پستم کرده اند [ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۵ ] [ 21:7 ] [ آذر ]
چون خمِ می ز عشقِ تو در جوشم باشد نوای عشقِ تو در گوشم دارم هزار ظنّ و گمان، لیکن مُهر سکوت بر لب و خاموشم چون عنکبوت، تار تَنَد دائم افکارِ تار و تیره و مدهوشم ز اندیشهام برون نروی یکدم یادت نگشته است فراموشم آوایِ سوزناک دلِ تنگت زنگ خطر نواخته در گوشم تا کی مرا اسیرِ بلا خواهی از زهرِ هجر تلخ بود نوشم گردد به راهِ عشقِ تو سنگینتر بارِ غم و فراقِ تو بر دوشم بر لب حدیثِ مهر و وفا دارم مست از شرابِ عشقم و در جوشم هر صبح و شام از کرمِ ساقی نوشم شرابِ ناب و قدحنوشم صابر شود فنا به رهِ عشقت خطخورده لوح و دفترِ مخدوشم [ شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۴ ] [ 22:18 ] [ آذر ]
ز عشق روی تو ای نازنین گلِ نازم همیشه هست غم و رنج و غصه دمسازم توئی شکوفه خندانِ بوستانِ وصال به یادِ روی تو سرمست و نغمهپردازم برای من شده بابِ صفای باطن باز برای صیدِ معانی و معرفت بازم در این زمان غریبم کسی در این عالم نگشته واقفِ اسرار و محرمِ رازم دو بالِ شوق، عنایت خدا نموده به من در آسمانِ نشاط و صفاست پروازم بیا به مجلسِ ما باده نوش و شادی کن که سازِ عیش و طرب سازگشته از سازم کلامِ صابر بیدل بود ترانه عشق رسد به گوشِ دلِ اهلِ راز آوازم [ جمعه ۱۳۹۱/۰۶/۰۳ ] [ 23:10 ] [ آذر ]
من به یاد رخ زیبای دل آرای توام کام شیرین ز لب لعل شکرخای توام شیوه ات بود ستمکاری و بی مهری و جور من که یک عمر بلا دیده سودای توام عشق سوزان تو شد مایه رسوایی من غم و اندوه به دل دارم و رسوای توام تو مپندار که دلشادم و از غم آزاد پای بند خم گیسوی چلیپای توام ز آن زمانی که نگاهم به نگاهت افتاد محو و دلباخته و واله و شیدای توام با خیال تو سرم گرم و دلم مشغولست محو رخسار تو و چهره زیبای توام صابرم، دل شده دیوانه صفت، سوخته جان عاشق روی تو و محو تماشای توام [ جمعه ۱۳۹۱/۰۶/۰۳ ] [ 15:18 ] [ آذر ]
به صبح و شام منِ زار یا علی گویم به دامِ غصه گرفتار یا علی گویم علی حقیقتِ مطلق ولیِ حق باشد به دل بود غمِ بسیار یا علی گویم علیست وفقِ عدد (لا اله الا هو) چو بختِ من شده بیدار یا علی گویم ز راهِ عشقِ علی، حقشناس باید شد ز سوزِ عشقِ شرربار یا علی گویم علی جمالِ جمیلش به قلب و جان زده نقش شوم چو غرقه افکار یا علی گویم علیست آنکه مثالش در این جهان نبود به وصفِ آن شهِ ابرار یا علی گویم محمد و علی، چون نورِ واحدند بدان به نورِ حضرتِ دادار یا علی گویم فدایِ حُبِّ علی جان و مال و هستی ما شدم چو محرمِ اسرار یا علی گویم همیشه ذاکرِ ذکرِ خدا بود صابر به باغ و گلشن و گلزار یا علی گویم [ چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۱ ] [ 22:28 ] [ آذر ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||