|
| ||
|
پــریـشـان خـاطـرم خــواهــد نــگـار مـهـربـان مــن وگـرنــه بــا خــبـــر بـــاشــد ز انــدوه نــهــان مــن هـمـه گویـنـد بی مهـری فـراموشـت کـنـم، لـیکن نـمـی آیــد بــه جــز نـامـت کـلامـی بـر زبـان مــن چـرا کردی فراموشم کـه از عـشق تو مـدهـوشـم بـه یـادت بـاده مـی نـوشم تــویــی آرام جـان مـن ببین خودخواهی مـن را چه امیدیست بـی حاصل بــمــانــد تــا ابــد بــاقــی بــیــان و داسـتـان مــن ز بـس آیــیــنــۀ دل را مــقــابــل بــا رخـش کــردم شـــدی مـــرأت حُــســن او دل و روح و روان مـــن بــهــار زنــدگــانـی را ز شـور عـشـق طـی کــردم بـهـار زنـدگـی طـی شـد، رسـد فـصـل خـزان مـن بـه زنجیـر غـمـت بـاشم اسیر عـشـق دل صــابــر طنین انـداز مـی بـاشد بـه هـرسویـی فـغـان مـن
[ شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۶ ] [ 11:13 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
هوالصــابر
ای طبیعت ای فلـک خاموش کردی اخترم را خورد کــــردی در فشـار درد جســم لاغرم را مرغ دل آزاد بــود وبــاغ و بستــان بود جایش در قفس افکنده ای این مرغ بی بال وپرم را آشنــا کردی مرا با آشنـــــــایـــــــــان محبت سوختی در آتش عشق محبت و پیکــرم را در ضمیرم آتش افروختی نابـــــــــــــود گردم ریختی برپای شمع عشق دل خاکسترم را بی نشانی به بود از هر مقامی ونشـــانی از مقام هر دو عالم بسته ام چشم تـرم را ای انیس خاطرم ای راز دار قلب وجـــــــانم کلک را بشکن مگشای دیگر دفتـــــــــرم را قدرتی دیگر ندارم با خیال خـــــــود متمیزم ساقیا از مرحمت لبریز تر کن ســــــاغرم را صابـرم بادردعشق ورنج ناکامی بسازم تاکه دست قدرت پیک اجــــــل کوبد درم را
[ چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۳ ] [ 23:50 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
همای عشق خدا
شراب نــــــاب محبت بســـــــــاغر است امشب جمال ساقی زیبــــــــــــــا منــــــور است امشب بحـال وجـد طـــــرب شیـخ وشــــــــــاب میرقصند هـمـای عشق خــــدا سایه گستر است امشب ضمیر و خاطـر و جـــــــــــــــان و روان بـود روشن چـراق خـانـه دل روی دلـبــــــــــر اسـت امـشـب ز شـور مـسـتی جـان بــــــانــگ نــوش نوش اید که پر ز باده خم و جـــام و ســاغر است امشب ز عکس چهـره ســـــــــاقی ز پـرتــو مطــــــــرب در آسمـــان صفــا مـــاه و اختـــــر است امشب مگر قـیـام قـیـامـت ز عشق بـــــــر پــــــا گشت بجـان زنـــده دلان شــــــــور دیـگـر است امشب بـنـوش ســـــــاغر می صابــرا بعشرت کوش که سایه کــــــرم دوســت بر سـر است امشب [ دوشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۲۱ ] [ 17:56 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
هوالرفیق
هرچند جـان رها زتمـنـا شـد اخر دلم زعشق تو رسوا شـد بی جلوه گشت ماه جهان ارا تا روی افـتـاب تـو پـیـدا شـد [ جمعه ۱۳۸۸/۰۲/۱۸ ] [ 16:31 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
هایهای گریه
بـگـریـم هـایهای از هجـر ان جـانـانـه ام امشب بحال مـن بـخـنـدد ایـن دل دیـوانـــــــه ام امشب بـود سینه ام غـوغـای عشق وسـوز وسـاز غــم طـنـین انـداز بـاشـد نـالـه مـسـتـانـــــه ام امشب مـن دیـوانـه دل از اشـنـا و غـیـــــــــر بـیـزارم گهی مـجـنون عـشـق یار و گه فرزانه ام امشب زمـسـتـی مـی پـرسـتـی می کـنم از همت ساقی زمـی لـبـریـز بـاشـد سـاغـر و پـیمانه ام امشب فـغـان در زیـر بـار رنـج مـنـت قـامـتـم خـم شد چنـیـن بـار گـران بـاشـد بروی قـامـتـم امـشـب پـر و بـالـم بـسـوزد هسـتیم مـحـو و فـنـا گـردد بـگـرد شمـع عـشـق روی او پـروانه ام امشب مـجـو اداب و رسـم و راه منـزل از مـن بـیـدل که از عقل و فنون و دین ودل بیگانه ام امشب زسـوز اـتش عشقی مقـدس سـوخــتـــم عمری بـود نـقـل مجـــــــالس قصه و افسانه ام امشب دگـر تـاب و تحـمل در وجـود مــــن نمی باشد میـان اتش دل صابــــــــــــــر دیوانه ام امشب
[ دوشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۱۴ ] [ 20:58 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
بینم ترا
هـرکـجـا هـسـتـم بـه چـشـم قـلـب و جـان بینم ترا ای فـروغ روح و جـــان ای دلـسـتـان بـیـنم تــرا ذره ذره هـســتـیــم را سـوخـتــی در نــار عـشــق در جـهــان عـشــق دل ســـرو روان بـیـنــم تـــــرا پـرده از رخ بـر فـکـنـدی ای مـه تـابـان عـشــــق در جـهـان عـشــق دل ســرو روان بـیـنــم تــــــرا اسـتـانـت کـعـبــه وکـویـت صـفـا و مـروه اســت ای خــدای دل عــزیــز مصـر جـان بـیـنـم تــــــرا هر جـه امـد بـر سـرم راضـی مـنـم بـر امـر تـــو ای امیــرالـمـومنــیــن جــان جـهـان بـیـنـم تـــرا صـالـح دوران شــه جـان رهــبـر ملـک ولــــی شـهریــارا در زمـیــن و اسـمـان بـیـنـم ـتـــــــرا بـی تـو یکـدم راحـت و اسـوده خـاطـر نیستــــم در مـیـان جـمـع و در کـنــج پــنـهان بینم تــــرا بـی محبـت زنـدگی کـردن بـرایـم مشـکـل است ای شـه عشـق و محـبـت در جــهــان بـیـنم تـرا قبض و بسط ووجد و شوق من تویی ای شاه دل هر کجـا هسـتـم بچـشـم دل عیــــــــان بینـم تـرا صابــــرم یاد تو در خاطر بود هر صبح و شام ای خـداونـــــــــــــد وجود انس و جان بینـم ترا [ دوشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۱۴ ] [ 20:57 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
هوالرفیق
هرچند جـان رها زتمـنـا شـد اخر دلم زعشق تو رسوا شـد بی جلوه گشت ماه جهان ارا تا روی افـتـاب تـو پـیـدا شـد [ دوشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۱۴ ] [ 20:39 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
دوستان و علاقه مندان برای مطالعه و آشنایی بیشتر با آثار استاد صابر کرمانی می توانند به آدرس زیر مراجعه نمایند.
[ دوشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۱۴ ] [ 10:52 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
هو الباقی ترک کن واعظ حدیث مسجد و بتخانه را در همه ذرات عالم دیده ام جانانه را پشت پابرغصه واندوه ورنج وغم زدم از کف ساقی گرفتم ساغر و پیمانه را عاشق دیوانه در دارالمجانین جهان زیر زنجیر جنون دارد دل دیوانه را راحت وآسودگی در عالم دیوانگی است باخبر کن عالم دانشور فرزانه را شهره شد بلبل بود دیوانه رخسار گل میکشد ازدل فغان ونغمه مستانه را بلبل بیچاره کی مفتون روی گل بود فهم ما عاشق شناسد بلبل پروانه را صابرم از وصل جانان مست جام وصلتم کی دگر باور کنم هر قصه وافسانه را
[ جمعه ۱۳۸۸/۰۲/۱۱ ] [ 17:20 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
بنفشه بگوید وفادار باش همیشه بیاد من زار باش من از عشق تو زار و دلخسته ام به زلف سیاه تو دل بسته ام وفادار باش و ز من یاد کن دل پر غمم را دمی شاد کن
[ پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۱۰ ] [ 6:48 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
هو حق علی
عیان بروی تو دیدم فروغ یزدان را سپرده ام به کف عشق تو دل و جان را تو شاه کشور حسنی تو ماه برج دلیلی بزیر پرده مپوشان جمال تابان را ببوی عشق تو جاوید و زنده دل باشم تو نور جلوه دهی قلب وجان انسان را در آسمان وزمین ناظر جمال تو ام عیان نما رخ تابنده فروزان را مرا اشاره ی چشم تو مست وبیخود کرد نگاه چشم تو از خود رهانده مستان را دلم چو طره ی بیچان او پریشانست بباد داده خم زلف عنبر افشان را ببندد دیده ی سر را ولی بدیده ی سر ببین جمال جمیل ولی یزدان را به گوش هوش شنیدم که عارف واقف نکرده دام ریا ذکر غیب قرآن را خدا بدست عنایت میان کعبه دل بخشت مهر نهادی بنای ایمان را بلوح سینه بکلک صفا نما منقوش کلام صابر کرمانی سخندان را
[ سه شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ ] [ 0:33 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
ای بت گلعذار من, بی تو دلم گرفته است صبر دل و قرار من, بی تو دلم گرفته است کاش به من نظر کنی, شام مرا سحر کنی وای به روزگار من, بی تو دلم گرفته است عقل مرا ربوده ای, غم به دلم فزوده ای جلوه نوبهار من, بی تو دلم گرفته است شاهد خوش ادا تویی, شاعر خوشنوا منم عشق تو شد شعار من, بی تو دلم گرفته است راست بگو کجا روی, با دگران چرا روی یاد تو غمگسار من, بی تو دلم گرفته است مست می محبتم, نعره عشق می زنم عشق دل فکار من, بی تو دلم گرفته است گاه خموش و بی زبان, گاه به ناله و فغان شیوه مکن به کار من, بی تو دلم گرفته است صابر رنجدیده ام, از همه کس بریده ام یار من ای نگار من, بی تو دلم گرفته است [ دوشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۷ ] [ 13:37 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
فتنه ها در پیش باشد هوشیار شعله پنهان گرمی آن آشکار
در تحول گردش لیل و نهار صدمه بسیار دارد روزگار پشته ها از کشته روی هم ببین چند باشی از غم دنیا غمین زندگی خواب و خیالی بیش نیست حاصلش غیر از دل پرریش نیست پرده های عمر را بنگر تمام بازی و بازیگری خاص و عام از جهان آرام میجویی مجو راحت جان کام می جویی مجو چند روز عمر دارد اضطراب نیستی فارغ ز شور و التهاب نقد عمر خویش را دادی به یاد نیست راحت در جهان کج نهاد بهرهات هیچ است و بهرهیچ و پوچ دیده گان خویش را کردی تو لوچ سربسر دنیا فریب است و ریا خویش را مسحور او سازی چرا نفس و شیطان را نمودی پیروی باشد از بی دانشی و ابلهی تابع مولی ز کیفر رسته است پاکباز راه حق وارسته است صبرا کم گو سخن آزاد زی سینه را بی کینه بنما شاد زی
[ یکشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۶ ] [ 13:32 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
ساقیا از مکرمت امشب مرا سرمست کن خسته گشتم خسته تر از پیشتر رحمی نما ساقی کیست: آنکه که نشئه مستیش در ذرات روح و جان هستی جهان و جهانیان است. میخانه کجاست: قرب وصال او و بزم معرفت و جلال و عرصۀ حُسن و جمال او ... او کیست: من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش. پیمانه نوشان از دم صبح ازل تا پایان شام ابد از آن می مینوشد و سرمست و خرابند. بیخبران را راهی به آن عالم عشق حقیقی و جهان بیخودی نیست. هرکه لبی تر کرد از آن باده تا روز قیامت به هوش نیاید: من لبی تر کرده ام از بادۀ جانسوز عشق بی جهت مجنون عشق و مست و شیدا نیستم
[ شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۵ ] [ 14:49 ] [ سيدعلي رضاهل اتايي ]
|
||
| [ طراحی : توسط وبلاگ صابر کرمانی ] [ Weblog Themes By : iran skin ] [Google+] | ||